باد مارا خواهد برد
چرا باید توضیح بدم؟! که چشماتو گرد کنی و با تعجب بهم زل بزنی چون ی کلمه از حرفامم نمیفهمی؟ بعد واسه
تا حالا شده به جایی برسید که نتونید هیچ کاری کنید؟ من الان همونجام.
با اینکه میدونم یه عالمه کار و درس نکرده و نخونده دارم ، ولی کاری نمیکنم.
نه که نخوام ها، نمیتونم.
انگار روح از تنم اومده باشه بیرون و رفته باشه پی یکی که روحی نداره.
من از درون داغونم. من از بس حرف نزدم، از بس تو سکوت، تنهایی، غرق بودم که دیگه الان حتی قادر به کنترل احساسات مضخرفمم ندارم!
- آرش یادگار
باد مارا خواهد برد
یا منو تو اولویت قرار بده یا جمع کن برو. من دیگه یک گزینه نیستم!
احساس میکنم تو زندگی بقیه شخصی موقتم.
حس میکنم دفن شدم زیر آوار درد ها هرچی داد میزنم کسی نمیاد کمک. میدونی برام عجیبه که چطوری با این حال نفس میکشم. به خودم میگم تو واقعا چطوری تونستی زیر آوار درد و سختی تحمل کنی ولی حرفی نزنی تا بیان نجاتت بدن. آخه مشکل همینجاست من خیلی وقته که زیر درد و سختی های این زندگی لعنتی دفن شدم و تبدیل به مخروبه شدم. اگه کمک بخوام و فریاد هم بزنم چیزی رو عوض نمیکنه چون دیگه کسی نمیتونه بهم کمک کنه فقط شرایط رو برای من بدتر میکنه
انگار این آهنگ برای من خونده شده کِ میگه:
بیبی مثل فصلا بودی ، یِ روز بد یِ روز خوبی ، یِ دیوونهیِ مودی :)
دیگه اگه جمجمه ام رو با اره باز کنن
تکونش بدن
یه مشت کلمه ی بی سر و ته و نامربوط میریزه پایین
حتی اون موقع هم نمیتونن درکم کنن
برام مهم نیست که فکر میکنی مقصر تموم شدن رابطه منم، وقتی نمیخوای بفهمی عذابم دادی، به معنای واقعی عذابم دادی.
باد مارا خواهد برد
كاشكی قهر ميكرديم از هم جدا ميشديم بعد يه مدت بي هوا پيام ميدادی 'هيچكس تو نميشه' ميدونی خيلی وقته ح
-تصور کن عشق و رفاقت رو تو یِ نفر پیدا کنی
باد مارا خواهد برد
تا حالا شده به جایی برسید که نتونید هیچ کاری کنید؟ من الان همونجام. با اینکه میدونم یه عالمه کار و د
ما درحالی که غمگین بودیم، دیگران رو تسلی دادیم،
درحالی که شکست خورده بودیم به دیگران امید دادیم،
درحالی که نمی تونستیم حتی لبخند بزنیم، دیگران رو خندوندیم.
با ما از قوی بودن حرف نزنید.
-دیاکو
حرف بزن
از حست برام بگو
بگو چند بار گذاشتنت کنار
بگو چند بار چشماتو بستی گفتی زورتو بزن نذار برن
حتی وقتی میدیدی تو رفتنشون هیچ نقشی نداری
بگو چند بار تو دلت گفتی من این بودم!؟
چند بار با چشمای خودت دیدی داری نابود میشی , خودت , اون یه ذره غرورت داره له میشه و باز اومدی بیرون چشماتو بستی گفتی بیخیال.
چند بار وقتی بغض داشتی اون اشکه منتظر یه ثانیه غفلت بود تا بریزه
پلکاتو محکم فشار دادی و وقتی بازشون کردی
مثل یه ادم عادی نگاه کردی بهشون ؟
چند بار گفتی اینم یه شبه مثل بقیه
تموم میشه بالاخره .
چقدر با چشمای خودت دیدی جلوت دارن با جرثقیل وجودتو خراب میکنن و تو تنها کاری که کردی این بود نشستی دستاتو دورت حلقه کردی؟