والقمر۵۹
به غیر از تو حالم رو کی میدونه ؟ •|والقمر۵۹
أمتنُّ لك لأنك في حياتي... لولاك لربما توقَّف قلبي ألـفَ مرة من شدّة الألم.
هدایت شده از والقمر۵۹
salavat_abolhasan_zarab_esfahani_tarjomeh.pdf
حجم:
542K
•|صلوات ضراب اصفهانی
•|ذوالــفــقــاࢪ
والقمر۵۹
"إنا نتباهى في الدنيا و الآخرة بحبِّ عَلَي ، بشخص عَلَي ، بنهج عَلَي " •|نقاش: حسن روح الامین •|وا
تو می آیی و از نزدیک میبینم تورا آخر ؛
همان وقتی که میمیرم
-عجب میمیرم خوبی ...
هدایت شده از جهادُنا•59•
در جنگل واژگان که قدم بزنی...
هیچ لغتی، خطرناک تر از استدراج نیست...
استدراج یعنی ؛
نم نمک عادی شدن...
نم نمک تغییر کردن...
و شاید نم نمک تبدیل شدن به چیزی که همه ی عمر از آن فراری بودی!
یعنی تبدیل شدن خطوط قرمز به نارنجی و زرد و حتی سبز!
و حتی در نهایت تبدیل شدن از کسی به کسی دیگر...!! بدون هیچ هشدار و یا حتی به صدا درآمدن آژیر خطر....
*استدراج*را جدی بگیریم
چرا که همچون شمشیری دو لبه...
میتوان هم در خیر و هم در شر اثرش را دید...🕊
@jahadonaa59
والقمر۵۹
حسن جان ؛ تو چه دیدی در میان کوچه از دیوارها ؛ هرچه می گردم به دور مرقدت دیوار نیست ...
تو باور میکنی زهر جگر حسن را شرحه کرد
شاید دقایق آخر کوچه را تجسم میکرد :)))
فاطمه گريهاى طولانى نمود.رسول خدا به او اشاره كرد كه جلو بيا.
فاطمه نزديك پيامبر شد و رسول خدا با او در پنهانى رازى گفت كه چهرهاش برافروخته و خوشحال شد. چون از فاطمه عليها السلام
پرسيدند: رسول خدا به تو چه گفت كه غصّهات زدوده شدوخوشحال شدى؟! فاطمه گفت: پدرم به من خبر داد كه: تو اوّلين كسى مىباشى از اهل بيت من كه به من ملحق مىشود و بعد از من مدّت زيادى عمر نخواهى كرد تا به من مىرسى. اين خبر رسول خدا بشارتى بود براى من كه مرا خوشحال نمود
والقمر۵۹
فاطمه گريهاى طولانى نمود.رسول خدا به او اشاره كرد كه جلو بيا. فاطمه نزديك پيامبر شد و رسول خدا با
زیاده سخنی نیست ...
فقطاهلدلمیدانندکهدر
یکی از این شب ها در
مدینه، کوچه بنی هاشم
چه ماجرایی هست...
والقمر۵۹
تو باور میکنی زهر جگر حسن را شرحه کرد شاید دقایق آخر کوچه را تجسم میکرد :)))
مورخین هم اشتباه میکنند...
فکر میکنند امام حسن .علیهالسلام.
یک بار و به دست جعده و با زهر شهید
شد؛ امّا نه همان شبی که در کوچه جلویِ
چشم امام حسن .علیه السلام. مادرش را
کتک زدند، امام حسن .علیهالسلام. از دنیا
رفتند.
همان شبی که جلوی چشم امام حسن (علیه السلام )
دست پدرش را با طناب بسته و بردند،
امام حسن .علیه السلام. از دنیا رفتند.
همان شب هایی که کابوس رهایش
نمیکرد از دنیا رفتند . .
همان شبهایی که سکوت کرده بودند
و بغض را فرو میدادند، از دنیا رفتند.
تو چه میدانی فرو دادن بغضی که به
خاطرِ مادرت، گلویت را میفشارد، چقدر
سخت است؟
حتی سختتر از فرو دادن زهر . . . ؛