eitaa logo
شــهــیدانــهـ⃟🌱
1.2هزار دنبال‌کننده
7هزار عکس
3.5هزار ویدیو
56 فایل
• بـســم رب شــهدا🌿💚• 🇵🇸🇮🇷 • _ صحبت های در گوشیتون با شهدا🍃 https://daigo.ir/secret/91804454623 • _ ادمین کانال✒️ @shahidaneh_admin • _ گروه خادمین دخترای شهدایی مون🌙🩷 https://eitaa.com/joinchat/1116276070C5f811282ca
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸 بگرد نگاه کن می‌گفت اونجا هیچ وقت برام عادی نشد هر دفعه می‌رفتم اونجا تا چند ماه کمبودی تو زندگیم احساس نمی‌کردم. نادیا آه سوزناکی کشید. –پس یعنی بی کسی خیلی باید سخت تر از حتی مریضی باشه. –اهوم. البته شایدم چون دوستم بی‌کسی رو بهتر درک می‌کرد. –اونوقت اگه بلایی سر مادرش میومد چی؟ چشم‌هایم را باز و بسته کردم. –خودشم همیشه از این اتفاق می‌ترسید. –الان کجاست؟ ازش خبر داری؟ –نه، من که وارد دانشگاه شدم اونقدر درگیر درس و دانشگاه شدم که نا‌خواسته از هم دور افتادیم. دیگه ندیدمش. به خانه‌ی امیر زاده نزدیک شدیم. ماشین وارد کوچه‌شان شد و سرعتش را کم کرد تا بتواند پلاکها را بخواند. قلب من که تا آن وقت آرام کنج قفسه‌ی سینه‌ام نشسته بود ناگهان چنان دیوانه وار سرش را به دیوار سینه‌ام می‌کوبید که احساس کردم کسی مرا به باد مشت گرفته. این ضربات آنقدر پر قدرت بودند که با هر ضربه انگار ضعیف‌تر می‌شدم و دیگر راحت نمی‌توانستم نفس بکشم. به انتهای کوچه که رسیدیم راننده جلوی یک ساختمان سه طبقه توقف کرد. –رسیدیم خانم اینجاست. نادیا پرسید. –حالا چطوری کپسول رو ببریم. راننده گفت: –من براتون تا جلوی در میارم. تشکر کردیم و پیاده شدیم. راننده کپسول را جلوی در گذاشت و رفت. نادیا نگاهی به ساختمان انداخت. –حالا طبقه‌ی چندم هستن؟ نفس عمیقی کشیدم تا بتوانم به خودم مسلط باشم. –ما که داخل نمیریم نادی جان. تلفن میکنم یکی میاد میبره. مشغول گرفتن شماره‌ی امیرزاده شدم. نادیا هم تبلتش را از کیفش درآورد و به درختی که انجا بود تکیه داد و مشغولش شد. با اولین بوق امیرزاده گوشی را جواب داد. صدایش آنچنان خش داشت و بیجان بود که نگران شدم. –سلام خانم حصیری، کجایید؟ –سلام. من جلوی در خونتون هستم. کپسول رو آوردم. کسی هست بیاد تحویل بگیره؟ –چقدر افتادید تو زحمت، شرمنده کردید، حلال کنید، همش فکر می‌کردم آخه شما خودتون تنهایی چطور می‌خواهید اون کپسول رو بیارید. اگه صبر می‌کردید یکی رو می‌فرستادم. 🍁لیلا فتحی پور🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 بگرد نگاه کن –کاری نکردم. اگر این کارم نمیکردم که عذاب وجدان می‌گرفتم. من خودم رو به خاطر مریضی شما مقصر می‌دونم. با تعجب پرسید: –شما مقصرید؟ کی گفته؟ –خب اگه من ماجرای ساره رو نمیگفتم شما هم خونشون نمی رفتید دیگه مریض... حرفم را برید. –اصلا این طور نیست خانم حصیری، اصلا از کجا معلوم من از اونجا گرفته باشم، چون همون روز من جای دیگه هم مجبور شدم برم ممکنه از... سرفه نگذاشت حرفش را تمام کند. سرفه‌هایش جگرم را می‌سوزاند. انگار آبی خورد تا سرفه‌اش کوتاه بیاید و بعد گفت: –این مریضی یقه‌ی همه رو گرفته، هیچ کس هم مقصر نیست. مقصر اصلی کسای دیگه هستن. در مورد آوردن کپسول هم نمی‌دونم چطور این لطفتون رو جبران کنم. از حرفش خجالت زده گفتم: –در برابر لطف شما کاری نکردم. کپسول اینجا جلوی در هست. پرسید: –چطوری آوردینش؟ –راننده آژانس زحمت کشید. نفس راحتی کشید. –الان به دوستم، همین همسایه‌ی بالایی ما هستن زنگ میزنم بیاد ببره. بعد صدای ضعیف خانمی را شنیدم که از پشت خط می‌آمد. –علی کجا میری؟ آقای امیرزاده جوابش را داد: –هیجا مامان، میخوام برم همینجا تو پاگرد وایسم، هوا بخورم. –هوا سرده، پس بیا اینو بنداز رو دوشت. پس اسم کوچکش علی بود. بعد از تک سرفه ایی امیر زاده گفت: –خانم حصیری ببخشید، از ترسم نمی‌تونم تعارفتون کنم، لعنت به این بیماری. چقدر ناراحت کنندس که شما تا اینجا امدید اونوقت من نمی‌تونم ببینمتون. آنقدر قلبم تند زد که ترسیدم دوباره دچار لرزش صدا شوم. مجبور شدم برای برملا نشدن احساسم سکوت کنم. الان به مادرم میگم میاد جلوی در، بفهمه شما پایین هستید خیلی خوشحال... بین حرفش پریدم. –یه وقت بهش نگیدها، –چرا؟ –اگه بگید خیلی معذب میشم. من که دارم میرم چه کاریه بنده خدا رو بکشونید جلوی در، اذیت میشن. نوچی کرد و گفت: –آخه اینجوری که نمیشه. –من دیگه دیرم شده باید برم. صدای پایش و صدای نفس‌هایش از پشت تلفن می‌آمد که انگار به زحمت راه میرفت و حرف میزد. بعد همانطور که نفس نفس میزد گفت: –یه دقیقه صبر کنید نرید. بالا رو نگاه کنید. سرم را چرخاندم و بالا را نگاه کردم. جلوی پنجره در پاگرد طبقه‌ی دوم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. پتوی مسافرتی روی دوشش بود. موهای آشفته و چشمهای گود افتاده‌اش نشان از وخامت حالش می‌داد. در آن حال دیدنش بغض به گلویم آورد. 🍁لیلا فتحی پور🍁
از وقتی عضو کانالشون شدم شهدا رو خیلی بیشتر میشناسم (: کانالی پر از عکسا و کلام شهدا ؛ از دستش ندید🫠😍😍 https://eitaa.com/joinchat/2138178984C4aad19e26f هادیان مهدوی🌱
حدیث کسا روز نوزدهم یادتون نره🌿🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم🌿🦋 امروز؛ صفحه ۲۴ سوره مبارکه بقره 🌙توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند. شــهــیدانــهـ⃟🌱 @westaz_defa
گويندامام‌هر‌عصر‌ باباے‌آن‌زمانست روز‌پدر‌مبارکـــــ ‌باباے‌مہربانـــــ♥️ـــــم'! السَّلامُ‌عَلَى‌شَمْسِ‌الظَّلامِ شــهــیدانــهـ⃟🌱 @westaz_defa