تقدیم به little hope✨
برای تو که گاه، در باغِ خیال، گلهایِ رنگارنگِ آرزو میپرورانی؛
رؤیاهایی که شاید در عالمِ واقع، ریشهای نداشته باشند، اما در سینهات چونان بذری نورانی، جوانه میزنند و از شگفتی سخن میگویند. در این میان، نگاهت همچنان به افقِ روشنی دوخته شده؛ گویی طلوعی دیگر، در انتظارِ توست که تاریکیِ این لحظهها را کنار بزند و نویدِ فردایی بهتر را به ارمغان آورد.
اما گاه، گویی گردبادی کوچک در دلت میپیچد؛ آشفتگیِ درونی، چونان ابری خاکستری، بر آسمانِ آرامِ ذهنت سایه میاندازد. افکارت، چونان برگهایی که در باد میرقصند، بینظم و بیقرارند و مسیرِ روشنی برایشان متصور نیستی.
تقدیم به رازیانه✨
برای تو که هر روز، با عطرِ دلانگیزِ قهوهای که در فنجانت میپیچد، آغاز میکنی؛
گویی دانههایِ سیاه، رازهایِ ناگفتهیِ روز را در خود دارند که با هر جرعه، بخشی از آن برایت آشکار میشود. دستانت، خلاقیتِ یک آشپز را دارند که با عشق، طعمها را در هم میآمیزی و از موادِ ساده، شاهکارهایی دلپذیر میآفرینی؛ گویی هر غذا، داستانیست که با چاشنیِ عشق، روایت میشود.
و گاه، قلمت به پرواز در میآید؛ واژهها، چونان جوهرِ نابِ نویسندگی، بر سپیدیِ کاغذ جاری میشوند و داستانهایی میسازند که جان میدهند به لحظههایِ تنهایی. در میانِ این هیاهویِ خلق، فنجانِ چایِ دمکشیدهیِ تو، چونان پناهگاهیست؛
چقدر از آدم هایی که دنبال درامائن و نمیدونم دراما های دوستی و اینا بدممیاد حرفم بهشون بزنی برمیخوره میره بیست جا دیگه میگه جای گفتن به خودت بعد انتظار داره ساکتم باشی