بابا بخدا من خیلی عادی نشسته بودم تو جمع، نمیدونم یهو چیشد، چه اتفاقی افتاد که این غمِ لعنتی اومد و نشست کنجِ دلم. آخه عزیزِ من، ناراحتی و غمگین بودن باید یه دلیلی داشته باشه دیگه، یعنی چی که یهویی میای و دورهمیرو به آدم زهر میکنی. حالا اگه خودت تنهایی میومدی یهچیزی، دیگه چرا بغضو همراهِ خودت میکنی.
Willi
میخواهمت! نمیدانم که بودم، که خواهم بود و؛ چه میشوم .. اما میخواهمت، تا نهایتِ ویرانی ..
شهامت میخواهد بزرگترین حسرت زندگیات را پیش چشمانت نگهداریو هرروز با او رو به رو شوی و رنج بکشی، شاید معنی عشق همین باشد.
+ چقدر غم بهت میاد. زیباو با وقارت میکنه.
- میخوام معمولی و سبکسر باشم.
+ تو با رقصهم غمگینی ..
"خیلی حرف داشتم که باهات بزنم، ولی خب تو شنونده خوبی نیستی.
میدونی چی میگم ..
تو لغات رو میخونی، من منتظرم رنجِ پشت اون لغات رو بخونی. تو جملات رو تمام میکنی، من منتظرم از علت به معلول برسی. تو میگی "میفهمم" ، من منتظرم بگی "منم توی دردت شریکم و باهاتم". تو میگی قوی باش، من منتظرم بگی تنها نیستی ..
آره، تو حرفامو میخونی، ولی منو نمیخونی!
و این من، از رهاییها خستهست ..