هدایت شده از 𝘼𝙩𝙡𝙖𝙨 𝙉𝙚𝙧𝙚𝙤𝙣
🐟 تقدیم به چنل:
https://eitaa.com/wingedDemigod
شما وایب کتاب اخگری در خاکستر رو میدید🌟
امیدوارم خوشتون اومده باشه💞
از طرف: 𝘼𝙩𝙡𝙖𝙨 𝙉𝙚𝙧𝙚𝙤𝙣
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که ایزدان را شکر در تو چیزی نمینویسم!
میدانم که فرزندان،هرگز کاملا شبیه به والدینشان نمیشوند،اما مطمئنم که حداقل کمی از خصوصیات آن ها را به ارث میبرند،اینطور نیست؟
خب...نه نیست،اگر میخواهی نمونهاش را به صورت عملی ببینی،پیشنهاد میکنم به کابین ۷ مراجعه نمایی تا ببینی فرزندان اپولو،اصلا به گرمی و صمیمیت پدرشان نیستند.(ها!همین الان کنایه زدم؟!)
این مکان،بعد از کابین ۱۱ دومین خانه من محسوب میشود،چرا که تقریبا هرروز بیش از یکبار به آن سر میزنم و معتقدم لرد آپولو،توجه ویژهای را نثارم میکند.
هرچند که ویل سولیس،معتقد است من فقط یک"...."ِ بی دست و پا هستم
(چطور ممکن بود این پزشکان هنرمند،که باید به عنوان نمایندگان پدرشان به شکرزبانی و سخنوری شناخته شوند،چنین کلماتی را به کار ببرند؟اصلا مجاز بود؟) به همین دلیل،من را از شرکت در گروهک کمکهای اولیه و خدمات اجتماعی کمپ،معاف کرد و هوش هیجانی مرا به زیبایی زیرسوال برد.
ایشان همچنین فرمود که اگر میخواهم خودم را به کشتن بدهم،هیچ مشکلی نیست،اما بهتر است حداقل کمی به مغزم فشار بیاورم و مراعات احوال دیگران را بکنم.(و همه اینها را در حال درمان لبهای متورم نئو،بیان کرد...من واقعا او را تحسین میکنم،خیلی متمرکز است!)
روی یکی از برانکاردهای اضطراری درمانگاه نشسته بودم و پاهایم را با ریتم آهنگی قدیمی که در مغزم پخش شده بود،تکان میدادم تا سلامت روانم را به خاطر کلمات ویل،از دست ندهم.
_پیش خودت چه فکری کردی!؟
ویل بدون توجه به عکس دریاد گل داوودی زیبایی که دستش را به دعوت از سکوت بر بینی نهاده بود(و شک ندارم اسمش دِیزی است،آخر این دریادها در نام گذاری خیلی مبتکرند!)،نعره کشید و قاب عکس دوباره کج شد.راستش این ششمین باری بود که این سوال را میپرسید.
نئو،لبه یکی از تخت ها نشسته بود و لبانش غرق در نوعی پماد بدبو و زردرنگ شده بود،زیر فشار سیلیمانند دستان ویل آرام ناله کرد:《تُه!هِیلی هیسیزه...》
ویل اخم کرد:《گفتم حرف نزن،باید بهشون استراحت بدی...》
سپس آه کشید و موهای طلاییش را بهم ریخت:《پوست لبت نازک تره،برای همین بیشتر طول میکشه تا خوب بشه؛فقط یکم دیگه تحمل کن...》
از جا بلند میشوم و قاب عکس را صاف میکنم،سپس در یکی از کشوهای فلزی پزشکی زیر آن،به کاوش پرداختم:《خب نئو،اونقدر ها هم بد نشده ها!منظورم اینه که حداقل نمیتونی از کلماتی که امروز ویل و رودانته یادت دادن استفاده کنی...این خواهر و برادر واقعا نیاز دارن که روی خودشون کار کنن...》نگاه عاقلاندرسفهیانهای نثار سولیس میکنم:《اون فقط ۱۳ سالشه،و به عنوان برادرش فکر کنم لازمه که یادآوری کنم...؟》
فک ویل منقبض شد:《...لطفا تو یکی این رو به من نگو...》
شئ فلزی عجیبی که ترکیبی از یک شاتگان کوچک و نوعی سرنگ بود را بررسی میکنم:《هی،من فقط دارم تلاش میکنم برادر خوبی باشم...!》
رودانته که تا آن موقع ساکت بود،مچم را گرفت و سرنگ را به سرجایش در کشو بازگرداند و دندان قروچه کرد:《نظرت چیه همراه خوبی باشی؟》
ویل که با حداکثر سر و صدای ممکن بین شیشههای دارو،به دنبال شیشه موردنظرش میگشت،غرغر کرد:《...تعداد دفعاتی که من این رو بهش گفتم ،با تعداد ستاره ها در ثانیه برابری میکنه...》
خودم را روی برانکارد پرتاب کرده و دراز میکشم:《بیخیال ویلیام،اگر من نیام اینجا،تو حوصلهات سر میره...》
ویل بزرگترین شیشه را برداشت و برچسبش را بررسی کرد:《اوه،بله حتما...!》
سکوت میکنم و به سقف چوبی اتاق خیره میشوم:《...بیخیال،من که میدونم دوستم دارین...》
ویل خرناس کشید(که آن را به فال نیک میگیرم) و مایع شفاف بی رنگی را با استفاده از گوشپاککن،بر لب های نئو کشید تا آن پماد تهوعآور را پاک کند.
به پهلو میچرخم و با انگشتم چروک های روی ملافه را دنبال میکنم:《...یک ساعت دیگه مسابقه شروع میشه،درسته؟》
رودانته روی صندلی چرمی کهنه کنار میز ویل نشست و روی دسته آن ضرب گرفت و به ساعت نگاه کرد:《...درواقع بیست دقیقه دیگه...》
چشمانم گشاد میشود:《وایسا،چی؟اما...اما ما...نئو...》
از برانکارد پایین میآیم و لبم را میگزم:《ویل،نئو میتونه توی مسابقه شرکت کنه،درسته؟》
ویل سرش را تکان داد:《میتونه شرکت کنه،آسیب حرکتی ندیده که،فقط ممکنه یکم اذیت بشه...》
نئو دیوانهوار دستانش را در هوا تکان تکان داد.پشت پرهایم را میخارانم و به عنوان یک برادر مسئولیت پذیر و نگران پاسخ دادم:《نه نئو،ارزشش رو نداره،تو وقتی هیجان زده میشی نمیتونی دهنت رو ببندی》
نئو زیر دستان ویل لگد پراند و و انگشتانش را باز و بسته کرد.اخم میکنم:《درباره بخش اول،هرچی گفتی خودتی،تازه من کی گفتم میخوام از شرکت توی بازی کنارهگیری کنم؟ملت چی فکر میکنن بعدش؟...》
میتوانستم لبخند های گربهماهی مانند جکسون را از همین حالا تصور کنم. رودانته خندید:《تو الان مثلا فهمیدی اون چی گفت؟》
شانه بالا میندازم:《کلمه به کلمه،درسته نئو؟》
نئو سرش را به تایید تکان داد و انگشت شستش را بالا برد.
رودانته در بین ضربات ریتمیکش،مکث کرد:《پس...نگو که میخوای...؟》
بدن ویل منقبض شد:《نه آرچی!تو نمیتونی-》
خودم را روی صندلی چرخدار میز ویل میندازم و از پنجره به محوطه مسابقه نگاه میکنم:《چاره دیگهای نداریم،خودم تنها باید شرکت کنم،مگه اینکه به اذن هرمس همین الان یک همراه از آسمون بیفته توی بغلم...》
نئو که بالاخره از لگد پرانی دست برداشته بود از بالای شانه ویل،به من خیره شد.سپس به زانوی رودانته لگد زد.رودانته جا خورد:《آخ،نئو!چیکار-》
نئو با چشم و ابرو به من اشاره کرد،و به سپس موهای سرش را کشید(حقیقتا از ترجمه این قسمت شدیدا معذورم)
رودانته نفسش را حبس کرد:《وایسا،چی؟!》
شیرجهای زدم و تصویر زیبای دریاد دیزی را که بر اثر انعکاس صدای رودانته در شرف افتادن از دیوار بود،نجات دادم.
__________________________
رودانته با دیدن موجود خاموش غولپیکر،که به طرز دراماتیکی زیر پارچه مخمل قرمزی مخفی شده بود،دست به کمر زد و گفت:《...خب؟این همون...ارابه خفنمونه؟》
افسار سه پگاسوسی که قرار بود ارابهمان را حمل کنند میکشم و پوزه یکی از آنها که تلاش میکرد برای دفعه سوم موهایم را بجود،به عقب هل دادم:《نئو که اینطور میگفت...》
رودانته دستش را درون موهای کوتاهش برد و با اضطراب،لب پایینش خیس کرد:《تو هم تا حالا ندیدیش،مگه نه؟》
با حالت تهوع به عظمت جسم پنهان نگاه میکنم:《...آخرین دفعه ای که دیدمش سه بار کوچیکتر بود...》
تتوی کوچک مچ دست رودانته،شروع به درخشش کرد:《...کمکم کن این پارچه مزخرف رو کنار بزنم...》
پگاسوس ها را به یکی از شاخه های نزدیک ترین درخت میبندم و به مرتفعترین نقطه ارابه،پرواز میکنم و سر روکش قرمز را میگیرم.رودانته نفس عمیقی کشید و گفت:《آماده...یک...دو...سه...》
با تمام قدرت،پارچه را بالا میکشم.سپس کنار رودانته فرود میآیم و دستانم را میتکانم:《عوق...حالم از مخمل به هم میخوره،همیشه حس بدی میده...تو اینطوری نیستی؟》
و به رودانته نگاه میکنم،دختر آپولو،مثل یکی از مجسمه های پدرش،خشکش زده بود و حتی پلک هم نمیزد.صفرا در دهانم جمع میشود:《...رودی...تو چرا...هرمس من!!!》
و با دیدن ارابهمان،با دو دست بر سر میزنم...البته اگر دیگر بتوان آن را ارابه نامید.
ارابه کشتیمانند کوچکمان که سپرش را با ابتداییترین ترکیب از چسبهای قطرهای و آدامسبادکنکی سر هم کرده بودیم،حالا تبدیل به اولین کشتی واقعی چرخدار در مسابقات ارابهرانی شده بود.بدنه فلزی آن با استفاده از چند تکه فلز دیگر و تعداد زیادی پیچ و مهره،ضخیمتر شده بود.به قد دکل آن،۵ متر دیگر افزوده شده بود و یک جایگاه دیدبانی در بالای آن نصب شده بود که به همراه پرچم مشکی بزرگ آن،به یک دکل واقعی دزداندریایی مبدل میشد.روی پرچم مشکی رنگ که مشخصا از به هم دوخته شدن تعداد زیادی تیشرت مشکی در طیوف مختلف،تشکیل داده شده بود،یک جمجمه بزرگ و دو استخوان ضربدر که در زیر آن جای خوش کرده بود.ولی توهینآمیز ترین قسمت آن،مربوط به دوجسم کوچک درج شده در طرفین این جمجمه نازنین بود...:《نه،نه بگو که دارم اشتباه میبینم!!!》
دو بال بودند،دو جفت بال کوچک،دقیقا عین بالهای خودم.صدای نئو در سرم پخش میشود... کلی جزئیات ارابهمون اضافه کردم،حتی از پرهات ایده گرفتم!...بر دوزانو میفتم.
نه فقط به خاطر بالها،بلکه به خاطر وحشتناکترین قسمت آن،یعنی مجسمهی مرد نیمه عریان و کج و کولهای بود که بر دماغه ارابه نصب شده بود(بله البته،ارابه ما دماغه هم داشت!)،با کلاهی لبه دار و عصایی در دست که به افق های دوردست اشاره میکرد و بر آن صورت گردش،پوزخند وحشتناکی برلب داشت:پدر عزیزمان،هرمس؛در قامت زشت ترین مجسمهای که تا به حال به دست بشریت بنا شده،حتی زشت تر از آن مجسمههای کلیشهای موجود در موزه ها که او را در قامت جوانی۱۸ ساله و با صورتی گرد و نسبتا تپل به تصویر میکشیدند(من واقعا از آنها شکایت دارم!)
رودانته آب دهانش را قورت میدهد:《آرچی...》
پگاسوس ها از پشت سرمان با شادی شیهه کشیدند،انگار آنها نیز درحال خندیدن به وضعیت ما بودند(فکر نکن نمیتوانم لبخند گشادت را از اینجا احساس کنم).
شیون میکنم:《بدبخت شدیم رودانته،هرمس از همین الان نفرینمون کرده...》
رودانته جاسوییچی پولیشیش را در دست فشرد:《من...خب...نئو یکم زیادهروی کرده اما...اما موضوع اینه که...》
به ساعتش اشاره و با رنگی پریده زمزمه کرد:《فقط ۱۰ دقیقه وقت داریم تا یاد بگیریم این غولتشن چطوری کار میکنه...》
دفترچهخطرات عزیزم،همانطور که میدانی من اصولا فرد خانواده دوستی هستم،اما معتقدم که گاهی اوقات،برخورد فیزیکی باعث محکم تر شدن پل ثبات خانواده میشود،اینطور فکر نمیکنی؟
قربان شما،آرچی چاپلی که یقینا محکوم به فناست
#Archairy