eitaa logo
DΞMIGØD II
77 دنبال‌کننده
423 عکس
68 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از The sun and the star
امروز تولد ۳۰ سالگی ویل، خرس مهربونه‌.
دفترچه خاطرات عزیز که دیگر اطمینان دارم تا ابد چیزی در تو نمی‌نویسم! وقتی درست در وسط یکی از آن نقاط سیاه زندگی،گیر افتاده باشی و هرلحظه بیشتر از خودت متنفر می‌شوی،چه چیزی تو را نجات می‌دهد؟ بله،دختر پوسایدون با لشکری از بچه‌های نادان. در همان حال و هوای "اوه،آرچی؛تو واقعا ما را از خودت ناامید کردی و بهتر است خودت را در سطل آشغال بیندازی" بودیم،که رین جکسون با لگدی در خانه را باز کرد و فریاد کشید:《کایرون!کایرون واقعا نیاز داریم باهم حرف بزنیم!》 سپس در چارچوب در ظاهر شد،مثل همیشه،موهای مشکی نسبتا بلندش را در بافت نامنظمی جمع کرده بود و یک کتاب قطور از اسطوره‌شناسی یونان را،زیر بغل زده بود. نگاهی سطحی به بهترین دوستش که به صورت وارونه از سقف آویزان شده بود انداخت و ادامه داد:《کایرون،نصف کلبه کلاس اسطوره شناسیمون سوخته و امروز چهارشنبه‌‌ست،فکر می‌کنی بتونیم کلاسو اینجا برگزار کنیم؟بچه ها خیلی خیلی مشتاق بودن...》 و دقیقا در همان لحظه،4 کودک قدو‌نیم‌قد،پشت سرش ظاهر شدند. که از بین آنها،فقط پسر آرس،میسون را می‌شناختم. میسون با اینکه ۷ سال بیشتر نداشت،اما همیشه بعد از من،آمار بیشترین مراجعه به درمانگاه را داشت.حتی همین حالا هم کلی چسب زخم روی زانوهای کبو و زیر چشم چپش دیده می‌شد. گلویم را صاف کردم:《سلااام،من اینجام!》 رین بالاخره به من نگاه کرد:《دوباره؟》 -دوباره بچه ها،بالاخره سرهای کوچکشان را بالا گرفتند و مرا دیدند. میسون با هیجان گفت:《وای!》 پسری خواب‌آلود با آن موهای بور روشنش،با نهایت ذوقی که می‌توانست در چهره‌اش نمایان کند پرسید:《اونجا می‌خوابی؟》 دختری اخمو با چشمان خاکستر،به تنها ساتیر جمع کوچکشان سقلمه‌ای زد و گفت:《بهت گفته بودم که توی خانه بزرگ همیشه چیزهای عجیب زیادی پیدا می‌شه...》‌ ساتیر کوچک که هنوز شاخ هایش دوبرآمدگی کوچک بودند،با شور و شوق سرش را تکان داد. کایرون سرش را تکان داد:《آه،آره...به کل یادم رفته بود...》 آقای دی اخم کرد و صفحه شطرنجش را زیر بغل زد:《...اگر قراره اینجا تبدیل به مهدکودک بشه،من ترجیح میدم برم دفتر خودم...》 دختر کوچولوی آتنا،به ساعت مچی بنفشش نگاه کرد و اخمش عمیق‌تر شد:《رین،کلاسمون پنج دقیقه دیر شد!》 ساتیر کوچک بی‌توجه به او بالا و پایین پرید و گفت:《منم میخوام مثل اون برم بالا!》 پسر بلوند هپینوس،همانجا که نشسته بود بالشت همراهش را بغل کرده،و به خواب فرو رفته بود. آقای دی با نفرت نگاهی به جمع کودکان انداخت و به سمت راه پله‌ها،حرکت کرد. دستپاچه فریاد زدم:《آقای دی!پس من چی!؟》 کایرون تصدیق کرد:《درسته،ما هنوز درباره تنبیهش حرف نزدیم!》 در حالی که تلاش می‌کردم از ضربات دیوانه‌وار شمشیر چوبی میسون کوچولو جاخالی بدهم،فریاد زدم:《اوه بی‌خیال!》 دیونیسوس مکث کرد و ایستاد،کمی فکر کرد و بعد درخشش خطرناکی در آتش چشمان بنفشش دیده شد:《...حق با توعه،کایرون》 دوباره،یکی از آن بشکن های معروفش را به عمل درآورد،شاخه های تاک دور بدنم،ناگهان ناپدید شدند.فریاد کشیدم:《هرمس من!》 و با تمام وزن بدنم،روی زمین فرود آمدم. میسون خم شد و موهایم را از روی پرهایم کنار زد:《چه باحال!》 یکی از پرهایم را کند.سرگیجه‌ام بلافاصله متوقف شد:《آخ!》 میسون خندید،پر را مثل سرخ‌پوست‌های کارتونی،پشت گوشش گذاشت و پشت سر دوست ساتیرش قایم شد. کایرون به یک دست موهایش را مرتب کرد:《...در این‌باره نظری دارید؟》 -بله دیونیسوس دست به سینه شد. رین کمک کرد روی پا بایستادم.دستم را برای تعادل روی شانه‌اش می‌گذارم تا تعادلم را حفظ کنم:《ممنون》 رین با لبخندی صمیمی گفت:《خفه‌شو،چون الان معلوم می‌شه قراره توی چه دردسری بیفتی》 چهره‌اش در پیش چشمانم در هم می‌پیچد.به هرحال سرم را تکان دادم. آقای دی،به بچه‌ها اشاره کرد:《شما ها...》 و بعد،با انگشت سبابه‌اش مرا نشان داد:《...امروز اون معلمتونه》 رین دستش را پس کشید،محکم زمین خوردم.اما او اهمیتی نداد و همزمان با کایرون فریاد کشید:《چی؟》 رین تته‌پته کرد:《اما...اما من...!》 کایرون دنباله حرفش را گرفت:《...آقای دی...من...خب...فکر نمی‌کنم...یعنی...》 نفس عمیقی کشید و ادامه داد:《حداقل بذارید رین جکسون به عنوان ناظر توی کلاس باقی بمونه!》 دیونیسوس هوفی کرد و دستش را در هوا تکان داد:《آره،آره حالا هرچی....》 و از اتاق،خارج شد. کایرون،مکث کرد سپس دستش را روی شانه رین گذاشت:《رین،میتونیم باهم حرف بزنیم؟》 رین با چهره‌ای گیج،کتاب را در بغلم پرت کرد و به سمت کایرون رفت.بچه ها دورم را گرفتند. دختر آتنا،موهای قهوه‌ای بافته را کنار زد و مودبانه دستش را به جلو دراز کرد:《سلام،اسم من ویویان پارکره،از آشنایی باهات خوشبختم》
مات و مبهوت به دست کوچکش خیره میشوم.سپس به آرامی دستش را می‌فشارم:《آم...آرچی هستم...آرچی چاپل...》 دخترک،به سردی سرش را تکان داد و عقب رفت. میسون در بغلم پرید و به شانه‌ام مشت زد،ساتیر کوچک جلو آمد و گفت:《اسم من تامی‌عه!تامی!!》 و بعد به تیشرت کمپ که با مداد شمعی رویش نقاشی کشیده بود،اشاره کرد:《نگاه کن!رین یادم داده اسممو بنویسم!》 از گوشه چشم به گفت‌وگوی رین و کایرون نگاه کرد و غرغرکنان گفتم:《آره،رین به منم چیز‌های زیادی یاد داده...》 دست های کوچکی دور زانویم حلقه شد:《بوی خوبی می‌دی...بوی کاج و...چمن و ...شکلات تخته‌ای...》 پسر کوچک هیپنوس،سرش را به پایم تکیه داد و به خواب رفت.ویویان هوف کرد:《اسمش الیوعه...همیشه می‌خوابه!》 پایم را تکان دادم:《فکر کنم بدونم چرا》 میسون ریز‌ریز خندید و با نوک شمشیر چوبی‌اش به شانه الیو ضربه زد:《اون خیلی کوچولوعه!هیولاها یک لقمه چپش می‌کنن!》 الیو در خواب اخم کرد و با دست رنگ‌پریده‌اش شمشیر را کنار زد. میسون بلندتر خندید.در همان حین رین از آن سر اتاق فریاد کشید:《اما این عادلانه‌ نیست!》 (اوه،رین عزیزم.این جمله گویای تک‌تک لحظات زندگی من بود.) کایرون چیزی را زمزمه کرد و دستانش روی شانه‌های رین گذاشت. رین لبش را گزید،اما در نهایت چشمانش را چرخاند و گفت:《باشه...》 و با قدم هایی سنگین به سمت آمد:《اما هنوز به نظرم بی‌عدالتیه،این تنبیه اونه،نه من!》 کتابش را محکم در سینه‌ام کوباند.با پرهای پشت گوشم موهایم را کنار می‌زنم:《ام،مرسی از حمایتت؟》 رین چشم‌غره رفت و دست به سینه شد:《من قصه‌گوی رسمی کمپم!هر شب من برای کمپ قصه می‌گم و هر چهارشنبه من کلاس‌های اسطوره شناسی رو برگزار می‌کنم!》 سرم را کج می‌کنم:《پس برای همین بود که یکدفعه غیب می‌شدی؟من فکر می‌کردم با کاساندرا می‌رین لب ساحل!》 رین از نگاه کردن در چشمانم خودداری کرد:《خب کاساندرا هم یک وقت‌هایی به عنوان معاون من اینجا می‌یاد...》 -وایسا،هردوتون اینجا مربی بودین؟من تا همین ۱۰ دقیقه پیش اصلا نمی‌دونستم همچین کلاسی هم توی کمپ داریم!اصلا اگر اینطوره،کاساندرا الان کجاست؟ راستش نمی‌دانستم که در چنین شرایطی اصلا دوست دارم با دختر آپولو ملاقات کنم یا نه،گمان نمی‌کنم نابود شدن مجسمه پدرش از جانب مانتیکور مهاجم،حادثه دلچسبی بوده باشد؛اما حدس می‌زنم که درک کند این ماجرا تقصیر من نبوده! -ببین آرچی،آخرین کلاسی که تو ازش خوشت اومد،کلاس "آموزش بقا در جهان زیرین" بود،نکنه یادت رفته آخرش چی شد؟باید بهمون حق بدی چرا بهت نگفتیم... ویویان گلویش را صاف کرد:《مگه چی شد؟》 در نهایت الیو را بغل کردم،اینکه وزنش را روی بازوانم احساس کنم بهتر از این بود که مثل یک کوالای آلبینو،به دور پایم چسبیده باشد:《...از لحاظ فنی،پرسی جکسون گزینه خوبی برای تدریس چنین مبحث حیاتی نبود!》 -تو زیر پاش یک تله گودالی گذاشتی! سر الیو را روی شانه‌ام تنظیم میکنم:《هیس،داد نزن؛بچه خوابه!من فقط می‌خواستم به طور عملی،بقا در جهان زیرین رو یاد بگیرم،این فقط یک مانور بود که از قضا باعث رد صلاحیت جکسون شد!》 رین دهانش را باز کرد تا بحث کند،اما بعد خنده‌ی خسته‌ای کرد و چشمانش را مالید:《...اگر پرسی اینجا بود،از اینکه قانع شدم اصلا خوشش نمیومد...》 از بالای موهای خامه‌ای الیو لبخند می‌زنم:《من بردم؟》 رین زیرچشمی نگاهی به میسون که سعی می‌کرد شاخ‌های تامی را از جا دربیاورد،انداخت:《آره...حالا بیا قبل از اینکه یک تک‌شاخ نیمه انسان داشته باشیم،کلاس رو برگزار کنیم...》 و دست تامی را گرفت تا او را از میسون وحشی دور کند؛اما همان لحظه،اتفاق عجیبی افتاد. هوای اتاق خالی شد و نفسی در ریه‌هایم نماند. مثل این بود که ناگهان شقیقه‌هایم سبک‌تر از همیشه شده باشند. فک بالا و پایینم به يکديگر قفل شده بودند و جلوی فریادم را می‌گرفتند. سقف سوراخ شد. نه شبیه آن سوراخ هایی که معمولآ در سقف کابین 11 پیدا می‌شد(راستش این سوراخ ها اصلا دوست‌داشتنی نیستند،مخصوصا در زمستان که هوا سوز دارد...واقعا زئوس را شکر میکنم که در کمپ باران نمی‌آورد!)،شبیه به سوختگی آتش که سریعا رشد می‌کرد و گشاد‌تر می‌شد،به علاوه نیروی جاذبه معکوس. صدای جیغ فردی به گوش رسید و پوووف! جسمی کوچک،روی مبل راحتی زیر سوراخ،فرود آمد. سوراخ جادویی همانطور که ناگهان به وجود آمده بود،ناگهان هم از بین رفت. وزن هوا،به حالت اول برگشت. الیو سرش را بلند کرد و چشمانش را مالید:《جادوگر...》 سپس صورتش را در محل اتصال گردن به شانه‌های فرو برد و خرخر کرد. کودک سقوط کرده،نشست و موهای جوگندمی را کنار زد:《این دفعه فقط سه دقیقه تاخیر داشتم!》
ویویان چانه‌اش را ستیزه‌جویانه جلو برد:《10 دقیقه تاخیر!》 رین آه کشید:《ناکس!بهت گفته بودم پرتال‌های جادویی ممنوع!حداقل تا وقتی یاد گرفتی کنترلشون کنی!》 ناگهان علاقه‌مند شدم:《اون می‌تونه پرتال بازکنه،پسر!از کدوم کابینی؟》 رین گلویش را صاف کرد و چشم و آبرویش را بالا انداخت. پسر پرتالی،ناکس،روی دو پا پرید و جلو آمد:《آرچی چاپل!تو هم اینجایی!اوه،من ناکس هستم،ناکس همیلتون!از کابین هکاته!من-》 رین دهانش را پوشاند:《باشه ناکس،فهمیدم طرفدار پروپاقرص‌ آرچی هستی》 لبخند گشادی بر صورتم می‌نشیند:《طرفدار من؟》 رین پرپشت گوشم را کشید(واقعا عادت زشتی دارد!):《جوگیر نشو،اون فقط یک بچه هشت ساله‌ست!》 ناکس کمی اخم کرد:《دوماه دیگه نه سالم می‌شه!》 رین او را نادیده گرفت و ادامه داد:《خیلی خب بچه‌ها،یک بالشت بردارین و بشینین ،آرچی!الیو رو بیدارش کن و کتاب رو درست بگیر دستت،این کتاب قراره میراث نوه‌هام باشه؛پس بهتره روی جلدش خط نیفته وگرنه می‌سپارمت به موج‌های آزاد خلیج!》 و با این تهدید جانی،چرخید تا دانش‌آموزان کوچکش را مدیریت کند. شانه‌هایم کمی فرو میفتند،زمزمه کردم:《پسر،گاهی اوقات واقعا ترسناک میشه...》 الیو دستانش را دورکردن محکمتر حلقه کرد:《آره...》 -وایسا،تو بیداری؟ الیو جواب نداد. _________________________________ بچه‌ها در دایره ای مرتب،روی کوسن های رنگارنگ خود نشسته‌ بودند. از آنجایی که کوسن زرد به من نرسید(واقعا فراموشت نمی‌کنم میسون!)،‌کوسنی کرم رنگ برداشتم که رویش طرح خوشه‌های انگور داشت. راستش نشستن روی چنین کوسنی که به وضوح،ادعای مالکیتش متعلق به دیونیسوس بود،حس خیلی خوبی می‌داد. ویویان،باوقار مثال زدنی،دوزانو روی کوسن آبیش نشسته بود و سر میسون غرغر می‌کرد که بهتر است به جای مسخره‌بازی،بنشیند و نظم کلاس را به هم نریزد. ناکس کوسنی صورتی برداشته بود و هرکلمه‌ای که به تامی ساتیر می‌گفت،بیشتر و بیشتر روی زمین می‌لغزید و الیو...خب،الیو همچنان در بغل من خوابیده بود...فکر کنم. رین،تکه‌ پارچه فسفری رنگ را به طرفم گرفت.به او خیره می‌شوم:《چیه؟》 رین موهایش را کنار زد و آه کشید:《باید ببندیش به دستت》 -ببندم به کجام؟عمرا،راه‌ نداره!به هیچ‌وجه! رین مچش را نشان داد:《باید ببندیش!همه توی این کلاس میبندن!》 و برای سند،تامی ساتیر را نشان داد که پارچه‌فسفری نیم‌خورده‌اش دور یکی از شاخ هایش گره زده بود -اما این خیلی بدرنگ! -چاپل! -اوق،باشه! و پارچه منفور را دور بازویم می‌بندم:《راضی شدی؟!》 رین سرش را تکان داد و سپس دست‌هایش را به يکديگر زد:《خیلی‌خب،همه آماده؟》 چهار کودک دورگه،پاسخ دادند:《بله!》 الیو سرش را در گردنم فرو برد و خر‌خرخر کرد:《ببینم،نباید بیدارش کنیم؟》 راستش اصلا خوشم نمی‌آمد کسی اینقدر به من نزدیک باشد. رین حرفم را نادیده گرفت و با لبخند پرسید:《دفعه قبل تا داستان پلیمفوس پیش رفتیم،درسته؟》 میسون با هیجان سرش را تکان داد و فریاد کشید:《همون غول یک چشم!》 تامی بع‌بع کرد:《که گوسفند داشت!》 ویویان،دسته‌ای از موهای میسون را کشید:《اسمش سایکلوپه،نه "غول یک چشم"!》 میسون گفت:《آخ!ولی آخه یک چشم داشت!》 رین هشدار داد:《بچه‌ها...؟》 همه ساکت شدند...پوستم به مورمور افتاد. رین ادامه داد:《آفرین،تا جایی خوندیم که اودیسئوس و همراه‌هاش وارد غار پولیمفوس شدن،اما هنوز نفهمیده بودن صاحب غار کیه.قرار بود ادامه‌ش رو امروز بخونیم.》 کتاب قطور را برایم باز کرد و روی زانویم گذاشت،با کمی فشار بیش‌از حد نیاز《فقط همون قسمتی که علامت زدم رو بخون،بدون بداهه‌پردازی،بدون دایناسور‌های پرنده،بدون انفجار،بدون تله،بدون شوخی با خدایان،بدون...》 دست آزادم را روی دهانش گذاشتم:《هی‌هی‌هی!آروم،باش...فقط می‌خونم!》 رین با تردید نگاهم کرد:《قول؟》 -تا جایی که شخصیت دلپذیر و خلاقم اجازه بده... -آرچی! -ای‌بابا!باشه قول! رین بالاخره راضی شد و با اکراه کنار ناکس نشست. جای الیو را در بغلم تنظیم میکنم تا بتوانم با دودست،میراث خانوادگی جکسون را حفظ کنم:《باشه...بزن بریم...》 نفس عمیقی کشیدم و کتاب را باز کردم. همان لحظه،اخمم در هم رفت:《صبرکن ببینم...》 چند صفحه را عقب و جلو کردم.به جملات درج شده،و سپس به صورت رین خیره می‌شوم.فونت کتاب،از آن‌هایی بود که برای ما خوانش‌پریشی‌ها ابداع شده،پس مشکل چیز دیگری بود:《نه...نه،نه،نه...این دیگه چیه؟》 رین پرسید:《مشکلی پیش اومده؟》 کتاب را جلوی صورتم گرفتم:《مشکل؟اینکه اصلا داستان اصلی نیست!》 ویویان سرش را کج کرد:《یعنی چی؟》 رین گفت:《منظورت چیه؟》 شروع کردم به خواندن:《...پولیمفوس با عصبانیت چند نفر از ملوانان را گرفت و آن‌ها دیگر هرگز دیده نشدند...》
مکث کردم:《فقط همین؟》 ورق زدم. -...اودیسئوس و دوستانش از این اتفاق بسیار ناراحت شدند... به رین خیره می‌شوم:《ببین رفیق،حتی اگر نخوایم درباره جزئیات صحبت کنیم،این دیگه خیلی زیاده!منظورم اینه که...این کتاب طوری غیب شدن افراد ادیسئوس رو توضیح داده که انگار همشون دسته جمعی رفتن به گردش عصرونه و تصمیم گرفتن تاابد اونجا بمونن!》 ناکس سرش را کج کرد:《یعنی نرفتن؟》 به رین گفتم:《دیدی؟》 سپس ادامه دادم:《ناکس عزیز،وقتی یک سایکلوپ آدم رو "دیگر هرگز دیده نشدند "می‌کنه،خیلی واضحه چه اتفاقی افتاده!اونی که من گفتم یک استعاره بود!》 ویویان پرسید:《استعاره از چی؟》 میسون بالا و پایین پرسد:《اگر دیگه هرگز دیده نشن،یعنی چی شدن؟》 قبل از اینکه بتوانم توضیح دهم،رین سریع گفت:《یعنی...اون‌ها مردن.همین.جزئیات لازم نیست.》 لب‌هایم را جمع کردم:《می‌بینی رین؟اوه بی‌خیال!مطمئنم اگر هومر اینو بشنوه،روحش تاابد غرق در اندوه میشه!》 رین با چشمانی باریک گفت:《آرچی...فقط بخون.》 آه عمیق دیگری کشیدم و کتاب را روی زانویم صاف کردم:《باشه...فقط از الان اعلام می‌کنم هرگونه اعتراض نسبت به محتوای کتاب،متوجه نویسنده‌ست،نه خواننده.》 گلویم را صاف کردم و با صدای بلند شروع کردم به خواندن:《"...اودیسئوس و دوازده نفر از همراهانش،با احتیاط وارد غار پولیمفوس شدند...بی‌خبر از اینکه سرنوشت تلخی در انتظارشان بود"》 پیشانیم چروک میفتد:《بله،البته که تلخ بود...البته بستگی داره تا حالا چه میزان تلخی‌ای رو تحمل کرده باشی》 -آرچی! -چیه؟فقط دارم حقیقتو میگم!اوق،باشه!..."...پولیمفوس از حضور مهمانان ناخوانده‌اش خیلی خوشحال شد..." مکث میکنم:《...خوشحال شد؟اونا گوسفنداش رو خوردن!که البته اینم خیلی عجیبه...گوسفندهای پلیمفوس حداقل دومتر قدشون بوده،اصلا چطوری اینقدر سریع تونستن-》 رین موهایش را بهم ریخت:《آرچی،این کتاب با توجه به سن مخاطبینش نوشته شده!》 -این کتاب داره جنایت رو سانسور میکنه! -بهش میگن رعایت رده سنی! -اسطوره‌های یونان رده سنی ندارن! زئوس هیچوقت وسط جرقه‌بازیش نگفت "اِوا خاک‌عالم،اینجا چند تا بچه حضور دارن،اجازه بدین نسخه ملایم‌تر خودمو ارائه بدم!" رین خنده‌اش گرفت،اما سریع خودش را جمع کرد:《خب...اینطوری برای بچه‌ها قابل فهم‌تره.》 صفحه را با انگشت نشانش دادم. 《قابل فهم‌تر؟ این بابا آدم می‌خورد!》 رین آهی کشید: 《آرچی...》 اما دیگر راه افتاده بودم:《اینجا نوشته "پولیفموس از دیدن مهمان‌ها خیلی خوشحال شد." خوشحال شد؟!رین، اون می‌خواست کبابشون کنه!》 رین کتاب را از دستم گرفت، همان صفحه را نگاه کرد و گفت: 《خب، ننوشته با چه نیتی خوشحال شد.》 برای چند ثانیه،فقط به او خیره شدم:《...این جواب، زیادی هوشمندانه بود و ازت بدم اومد.》 گوشه‌ی لب رین بالا رفت:《مرسی.》 برای چند لحظه فقط به هم زل زدیم. کاملاًاز پنج بچه‌ای که روبه‌رویمان نشسته بودند،غافل شده بودیم که ناگهان صدای هیجان‌زده‌ی ناکس بلند شد:《من طرف آرچی‌ام!》 هر دو همزمان به سمتش برگشتیم. ناکس از جایش بلند شده بود، چشم‌هایش برق می‌زد و با هیجان گفت: 《آره! باید نسخه‌ی واقعی رو بگه! نسخه‌ی ترسناک خیلی باحال‌تره!》 میسون هم شمشیر چوبی‌اش را بالا گرفت. 《آرههه! اون قسمتی که غول می‌خوردشون رو بگو!》 ویویان با اخم گفت: 《شماها احمقید》 اما حتی خودش هم از بالای دست رین کتاب را با کنجکاوی نگاه می‌کرد. با لبخندی که آرام‌آرام پهن می‌شد، کتاب را بستم:《دیدی؟ مخاطب خودش درخواست محتوای تاریخی دقیق داره.》 رین زیر لب غر زد: 《مخاطب تو هشت سالشه...》 پوزخند می‌زنم چون معلوم بود که پیروز شدم،بعد الیو را روی یکی از کوسن‌ها گذاشتم تا دستم آزاد باشد:《خیلی‌خب،بیاید شروع کن-》 ناگهان پتک حقیقت بر سرم کوبیده می‌شود:《وایسا...》 رین که از لحنم فهمیده بود دردسر در راه است،زمزمه کرد:《نه...دوباره نه...》 -نه، جدی صبر کن! با انگشت کتاب را تکان دادم:《تو عمداً این داستانو این‌جوری تعریف می‌کنی.》 رین پلک زد:《چی؟》 -دارم کم‌کم می‌فهمم... کوسنم را با حرکت کمر،به جلو خیز دادم و با قیافه‌ی کارآگاهی که بالاخره قاتل را پیدا کرده باشد،صورتم را نزدیک صورت رین کردم:《تو از پولیفموس طرفداری می‌کنی.» -...چی؟ - همه‌ش زیر سر تعصبات خانوادگیه!سایکلوپ ها برادرهای ناتنی‌ت تو هستن! دهان رین باز ماند:《چی داری میگی؟!》 -دارم میگم تو داری وجهه‌ی خانوادگیتونو حفظ می‌کنی! ناکس با چشم‌هایی گرد پرسید: 《واقعاً؟》 -بله، ناکس! رین با ناباوری گفت: 《نه، ناکس!》 ادامه دادم:《چرا،همین الان اگر دقت کنی،اسم پلیمفوس رو با لحن مهربون‌تری میگه!》 رین اخم کرد:《خب اسمش پلیمفوسه،مگه با چه لحنی باید بگم؟!》
دستانم را بر گونه گذاشتم و با صدایی نازک گفتم:《پلیییمفوس،داداش گلم...》 بچه‌ها خندیدند. رین از جا بلند شد،چهره‌اش سرخ شده بود و دستانش لرزه‌های عصبی گرفته بود؛اما لبخند معروفش را همچنان برلب داشت.همان لبخندی که دومعنی بیشتر ندارد:یا می‌خواهد غرقت کند،یا کتکت بزند. (که خب راستش هیچکدام را پیشنهاد نمی‌کنم...!) رین دستش را جلو آورد:《اون کتابو بده به من...》 به عقب غلت زدم و کتاب را پشت سرم مخفی می‌کنم:《نه!》 رین آه بلندی کشید. بعد ناگهان حمله کرد. -میگم بیا اینجا! جیغ کشیدم:《وای! کمک! دختر پوسایدون وحشی شده!》 دور میز بزرگ دویدم و کتاب را بالای سرم گرفتم. رین از روی یکی از صندلی‌ها پرید و نزدیک بود یقه‌ام را بگیرد که خوشبختانه،خودم را به موقع کنار کشیدم:《حق نداری کتابو مصادره کنی!》 -اون کتاب مال منه! -پس نباید این بلا رو سرش می‌آوردی! -آرچی! -رین! میسون فریاد جنگی سر داد و تامی سم‌هایش را بر زمین کوبید. ناکس شانه‌های الیو را تکان داد:《الیو!اینجا جنگ شده!به نظرت کی میبره؟》 اما الیو زیر کوسنش مخفی شد و چرتش را از سرگرفت. رین به طرفم شیرجه زد،ناخودآگاه از روی میز پریدم و پشت مبل پناه گرفتم. رین فریاد کشید،از بین درز‌های کف چوبی خانه بزرگ و مقداری آب زیرپایم جمع شد که باعث شد محکم لیز بخورم. رین روی شکمم پرید،همانطور که با یک دست کتاب را از او دور نگه می‌داشتم با دست دیگه سرش را به عقب هل می‌دادم. رین در طی یک حقه‌ی کثیف،انگشتم را گاز گرفت.فریاد کشیدم و رین از این فرصت برای چنگ زدن به کتاب،استفاده کردم.با تمام نیرو مقاومت کردم و گفتم:《ولش کن!》 -تو ولش کن! -تو اول! -نه! -نه! کتاب بینمان قیژقیژ صدا می‌داد. چشمان رین گشاد شد و خیلی آرام گفت:《اگر جلدش تا بخوره...》 من هم همان‌قدر آرام جواب دادم:《پس بهتره ول کنی.》 پس همزمان کتاب را رها کردیم. کتاب مثل یک آجر مستقیم روی صورتم افتاد:《آخ!》 رین با عصبانیت کتاب را از صورتم برداشت:《کافیه،آرچی!》 من هم همان لحظه دوباره کتاب را قاپیدم:《نه،کافی نیست! تو داری تاریخ رو می‌شوری،اتو می‌کشی،بعد تحویل بچه‌ها میدی!》 -اسمش سانسوره،نه شستن! -اسمش تحریفه! -اسمش مناسب‌سازی سنیه! -اسمش ترسو بودنه!تازه،چندبار میخوای از اون کلمه استفاده کنی؟ رین یک قدم جلو آمد:《ببخشید؟》 رنگ از رویم پرید اما ادامه دادم:《شنیدی چی گفتم.》 -پس از نظر تو باید برای یه مشت هشت‌ساله تعریف کنیم که پولیفموس چطوری- -بله! چون دقیقا همین اتفاق افتاده! اسطوره قراره اسطوره باشه،نه قصه شب! رین با انگشت به صورتم اشاره کرد:《تو فقط عاشق اینی که خون و دعوا رو تعریف کنی!》 سپس یقه لباسم را گرفت.من هم آستینش را گرفتم و کشیدم و دوباره روی زمین غلت خوریدم.حالا عملا،وسط خانه بزرگ داشتیم مثل دو بز کوهی همدیگر را هل می‌دادیم. پشت سرمان بچه‌ها با دهان باز نگاه می‌کردند. ویویان زیر لب گفت:《اینم جزو برنامه کلاسه؟》 میسون با هیجان جواب داد:《امیدوارم!》 تنها کسی که از همه هیجان‌زده‌تر بود،ناکس بود.چشم‌هایش برق می‌زد و مدام بین من و رین نگاه می‌کرد.《پس...پس واقعا پولیفموس آدم می‌خورده؟》 رین گفت:《نه!》 فریاد کشیدم:《بله!》 دستان ناکس به لرزه افتاد،چشمان تیره‌اش درخشید:《یعنی...یعنی اونارو می‌جوئید یا فقط قورتشون می‌داد؟》 رین فریاد کشید:《هیچکدوم ناکس!》 شانه‌های ناکس را گرفتم:《اول قطعه قطعه-》 رین کتابش را بر سرم کوبید،فریاد کشیدم:《فکر کردم گفتی میراث خانوادگیته!》 رین جیغ زد:《این یک استفاده مفید از یک وسیله ارزشمند بود!》 ناکس پرسید:《پس یعنی-؟》 من و رین فریاد کشیدیم:《یک لحظه دهنتو ببند،ناکس!》 رنگ از رخ ناکس پرید و زمین افتاد،راستش خودم هم انتظار نداشتم صدایم اینقدر بلند و تهاجمی شود. ویویان به بافت موهایش چنگ زد:《رین،ناکس ترسیده!》 چشمان میسون گشاد شد،تامی وحشتزده‌ مع‌مع کرد و شانه‌های الیو را که بالاخره بیدار شده بود به عقب کشید تا از جا بلند شود. روبه‌رین کردم و پرسیدم:《وایسا،الان چی-》 صدای بوم! بزرگی از پشت سرم به گوش رسید،ناکس جیغ کشید. دروازه‌ای چرخان،مثل یک سیاهچاله روی دیوار دفتر به وجور آمده بود که جاذبه‌اش،از آخرین پرتال ناکس،ده‌ها بار بیشتر بود و ناکس را یکباره به درون خود بلعید. رین فریادی کشید و بی‌معطلی به طرف دروازه شیرجه زد و به همراه ناکس در آن ناپدید شد. ویویان و میسون نیز بلافاصله توسط سیاهچاله بلعیده شدند. تامی جیغ بلندی کشید و به زانویم چنگ زد،کاری که به ضرر هردو ما(به علاوه الیو شگفت زده)تمام شد... دفترچه خاطرات عزیزم،با توجه به میزان تعادلی که دارم،شاید بهتر باشد به عنوان یک بندباز مشغول به کار شوم؛مطمئنا سقوط‌های بامزه‌ای خواهم داشت. قربان شما،آرچی چاپلی که توسط یک سوراخ بنفش،بلعیده شد.
DΞMIGØD II
دستانم را بر گونه گذاشتم و با صدایی نازک گفتم:《پلیییمفوس،داداش گلم...》 بچه‌ها خندیدند. رین از جا بلن
آرچی عزیزم با اینکه مجبور شدم باعات دعوا کنم و یک سیاهچاله یا پرتابل بنده را قورت داد فوق فوق فوققققق فوق‌العاده بودددد ذوق‌های فراوان و البته به میزان زیادی هم یکسری‌ جاها پرتاب شدم-😭😂🩵✨️🌊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من عاشق این کودک کوچک الیوم-
الان اعصاب ندارم چاپل صبح هم تمام کوکی‌هایی که قرار بود آبی شوند با یک ابتکار بی‌موقع قهوه‌ای شدند به نفعت است سریع برگردیم و توی راه هم برایم کوکی آبی بخری-
کی مجوز تراپیستی کامیشا رو امضا کرده؟الهی دستش بشکنه