eitaa logo
DΞMIGØD II
44 دنبال‌کننده
140 عکس
30 ویدیو
0 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
هاهاها
"هیچ خوب و بدی وجود نداره؛ شما یا احمقید،یا احمق‌تر" استاد آرچی کبیر در ملاقات با فانیان
جلد سه آپولو رو شروع کردممممسیمم
از امروز عملا summertime sadness رو شروع میکنیم🦖
تایم تقدیم Rچی
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که همچنان چيزي در تو نمینویسم! فکر کردی که ماجرای "رگبار کلوچه‌ای" همینجا به پایان رسید؟هاها!معلومه که نه!(خب،من دقیقا نمی‌خندم.اصلا شاید بهتر است بگویم هق‌هق!) در واقع بعد از یک راهپیمایی طولانی در جنگل،بالاخره ایستادیم تا نفسی تازه کنیم. کاساندرا که گونه هایش از شدت فشار سرخ شده بود،موهای خیسش را کنار زد و با صدایی لرزان گفت:《آرچی،حالت خوبه؟》 خوشحالم بالاخره کسی به من هم توجه کرد.من واقعا شایان توجه هستم! آب دهانم را قورت دادم و با صدای که دست کمی از کشیده شدن ناخن بر تخته سیاه نداشت،پاسخ دادم:《گلوم یکم...میسوزه،فکر کنم زخم شده》 و روی کنده درختی که پر از خزه بود نشستم.کاساندرا آهی کشیده و سرش را تکان داد.رین جکسون،دختر پوسایدون چپ‌چپ نگاهمان کرد و گلویش را مودبانه صاف کرد:《...دست من هم سوخته،آرنجم البته!》 به عنوان متخصص سوختگی،حق اظهار نظر داشتم:《نسوخته،نیم‌پز شده》 رین مکث کرد و با ناباوری پرسید:《این بهتره یعنی؟》 -صدالبته! رین که هنوز قانع نشده بود،خواست بحث کند اما وقتی کاساندرا به سمتم آمد و دست هایش را دورگلویم حلقه کرد،بی‌خیالش شد:《داری باهاش چیکار میکنی؟!》 کاساندرا کمی اخم کرد و فشار دستانش را افزایش داد:《تو همیشه اینقدر پرسر و صدایی؟》 رین قدمی نزدیک شد و تته‌پته کنان گفت:《داری...داری خفه‌اش میکنی!》 خب دور از حقیقت نبود،می‌توانستم نزدیک شدن دیواره‌های نای‌ام را به يکديگر احساس کنم اما در عین معصومیت ثابت ماندم و کاساندرا را کنار نزدم. کاساندرا سرش را به طرف او چرخاند:《دارم شفاش میدم!》 راست می‌گفت،حرارت یافتن دست هایش را حالا حس میکردم.گرم شدن گلویم و نوعی طعم شیرین که در دهانم،مانند شربتی شیرین و داغ پخش می‌شد اصلا دردناک نبود. چشم‌های سبز اقیانوسی رین دوباره گشاد شد(واقعا میترسم روزی از حدقه دربیایند و جلوی پایم غلت بخورند،آن‌وقت اگر پرهایم از وحشت ریزش پیدا کنند چه؟) او گفت:《اما..‌اما دریاچه که هست...یا...یا آمبروسیا...!》 فشار دستان گرم کاساندرا دور گلویم بیشتر شد،گمانم حالا بهتر است نگران حدقه چشمان خودم باشم:《خب...؟اگر آمبروسیا داری چرا خودت استفاده نمیکنی؟》 -چون ندارم! +پس دیگه حرفی نباشه،اینجا دکتر منم!‌ اوه،ببخشید آرچی...دیگه تموم شد. به گلوی ترمیم یافته ام دست می‌کشم و آب دهانم را قورت میدهم،می‌توانستم همانجا چهچهه بزنم:《البته،بانوی من!》 کاساندرا دوباره چشمانش را چرخاند(آه‌آه!چرا همه با چشم‌هایشان حرف میزنند؟!) و گفت:《آرچی،یکم از آمبروسیای ذخیره‌ات رو به دختر دریایی بده چون انگار هنوز به نیروی شفابخش من ایمان نداره》. رین از جا پرید:《من همچین چیزی نگفتم!فقط میخواستم شرایط خودت رو هم در نظر بگیرم!》 و به ظاهر او اشاره کرد.حق هم داشت،مثل این بود که کاساندرا دریادی را در یک آغوش گرم سپرده یا حامی گروهی از موش های آبکشیده باشد.کاساندرا کمی بیشتر سرخ شد:《آه...خب...آره،ممنون...گمون کنم》سپس به سمت من برگشت و با لحنی آمرانه کفت:《آرچی،آمبروسیا!》 ایندفعه من از جا می‌جهم و پس گردن داغم را مالش دادم:《آه،خب....البته،آمبروسیا...بهش میدم...البته اگر داشتم...آهاهاها...》 و با خنده‌ای عذرخواهانه و خیلی شیک،بحث را جمع‌بندی میکنم. کاساندرا که داشت آب موهایش را می‌گرفت خشکش زد:《وایسا،چی!؟اما تو همین امروز...》 مثل همیشه کمی دیر دودراخمایی‌اش افتاد -نه چاپل،به من نگو که تو-! +به استیکس قسم گرسنه بودم!!! رین که تا آن موقع تنها شاهد بحث ما بود،به سختی توانست خنده‌اش را نصفه و نیمه قورت دهد:《...تو وقتی گشنته آمبروسیا میخوری؟》 تدافعی پاسخ دادم:《من یک پسر توی سن رشدم و از اون مهمتر یک دورگه!معلومه که آمبروسیا میخورم،آدم گرسنه سنگ هم میخوره!》 -اما اون برای شرایط اضطراری بود! +چی مهم تر از گشنگی؟ کاساندرا پلک زد،بعد ناامیدانه خندید:《تو غیرممکنی!》 راستش دوست دارم حرفش را تعریف حساب کنم،غیرممکن بودن یعنی خاص بودن و البته که من خاصم! رین انگشت شستش را به نشانه پیروزی بالا برد:《مشکلی نیست،دریاچه هنوز هست!》 با پرهای پشت گوشم گردنم را باد میزنم:《چرا همش به دریاچه تاکید داری؟》 برای لحظه ای مثل احمق ها نگاهم کرد:《واقعا لازمه توضیح بدم من دختر پوسایدونم؟》 گیج و ویج به کاساندرا خیره میشوم،اصلا درک نمیکردم.او نیز شانه بالا میندازد:《حتما یک چیزی میدونه دیگه...》 وقتی کاساندرا این را میگفت،جای بحث باقی نمی‌ماند.رین جکسون پوست قرمز دستش(که حالا کم‌کم داشت تاول میزد) را به آرامی لمس کرد. -بیاید دنبالم،میتونم نشونتون بدم گویا طاقتش تمام شده بود،پس جلوتر از ما به راه افتاد.