(در تلاش برای پیداکردن هرگونه شباهت با هرمس تا ثابت شود که از تخموترکهی او هستیم-)
-میدونی،واقعا از قرون وسطی خوشم میاد
+دقیقا،همیشه دوست داشتم یک پادشاه خودخواه و زورگو باشم
ببینید،من به جز دوستای مجازی،یک عالمه رفیق دیگه هم دارم،منتهی همشون بالای 25 سال-
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که گویا هرگز قرار نیست چیزی در تو بنویسم!
بعد از اینکه از جلسه تراپی خصوصیم بیرون آمدم (جویای احوال کلایو لاکپشته شدم و صورتم را چندین بار در خزهای زنجبیلی وینستون روباهه فرو بردم و نعره زدم) با واقعیت تلخ دنیا روبهرو شدم،به کدامین گناه سزاوار چنین نفرینی شدم؟
در اردوگاه،ولولهای برپا بود.همه در حال حمل قطعات بزرگ و آهنینی بودند که شدیدا اضطرابآور بود.مثلا چرا جودی واکر از کابین 6 باید سولهای به پهنای 4 متر را بر شانهاش حمل کند؟
برایان هیلز،پسر هفائستوس چه نیازی به محفظهای مناسب برای جیوه مذاب داشت؟
اصلا به چه علت هدی مکوایر از کابین 7 آنقدر به آن چکمه میخدارش که میخواست به انتهای ارابهاش ببندد تا برایش شانس و پیروزی بیاورد،امید داشت؟مگر دیوانه است؟
آه،دفتر عزیز!
گاهی احساس میکنم قوچی مشکی و چاقچله هستم در میان گلهای از گوسفندانی گوشتخوار!
...
شاید هم لالهای سرخ در در میان میخک های زرد؟
(اصلا میخک زرد هم داریم؟نمیدانم،باید از فرزندان دمتر بپرسم)
...
اصلا مهم نیست!
نکته این است که من همیشه متفاوت از دیگران بودم؛
مهم نیست چقدر فروتن باشم،حقیقت هرگز پوشانده نمیشود.من خاصترین،متفاوتترین و بینظیرترین دورگهای بودم که در این حوالی یافت میشد.پس با شانههایی فروافتاده،این حقیقت تلخوشیرین را پذیرفتم که هیچکس در سطح من برای همگروهی نیست و به طرف کابین 11 به راه افتادم.
دفترچه خاطرات عزیز نداشته!
یکی از دلایلی که تو را اصلا ندارم به خاطر همین کلبه است.
من در این 5887 روزی که زیستهام،یاد گرفتم که همه مثل من ظرفیت و تحمل حقیقت را ندارند.پس از آنجایی که در قبال احساسات خواهران و برادران دزد و مکارم،شدیدا احساس مسئولیت میکردم،تصمیم گرفتم تو را هرگز نداشته باشم.آه،من چه برادر خوب و خوشتیپ مسئولیت پذیری هستم!چقدر حیف که کسی قدر من را نمیداند...
طبق عادت،از تلهی در جا خالی میدهم.
(این تله توسط فردی افسانهای که هرگز از او در تاریخ اردوگاه نام برده نشده،چهارروز پیش نصب شد.یک منجنیق کوچک دست ساز که با تکنولوژی پیچیدهای از طناب های ارزان مغازه برادران استول،و چند گیرهکاغذ از کابین آتنا،طوری مهندسی شده بود که هرگاه در باز شود،توپ تنیسی(که همیشه به طرز مشکوکی خیس و مرطوب است) بر صورت فرد وارده،برخورد کند.
این سیستم مقاومتی،چونان در کابین ما مورد تقدیر و تشویق قرار گرفت که حتی جایزه اختراع هفته را از کابین هفائستوس مودبانه قرض گرفته و تا ابد از آن خود کرد،د.آ)
در قلمرو خود،قدم میگذارم(کابین ۱۱).از میان شوالیههای دلاورم(خواهرها و برادران بیشفعالم)میگذرم و بر تپه چهارخانهام،فرود میآیم.(شما به آن میگویید تخت)
آهی از جان میکشم،گویا تنها کاری که میتوانستم برای مسابقات انجام دهم،فریاد کشیدن در میان تماشاگران و تشویق کردن یاران بیوفایم،رین جکسون و کاساندرا بلک بود.اصلا شاید یک پلاکارد کارتنی درست میکردم که رویش نوشته بود"له نشید،دخترها!" و تصویرهایی از ماهیهای بیجان،تا عمق عشق و حمایت خود را در میان تماشاچیان،به دوستانم ابراز کنم.
در همین فکر ها بودم که یک جفت پای کوچک با جورابهای راهراهی که گویا از زمان جنگ تروآ،شسته نشده بودند،از طبقه بالای تخت بر زانوهایم فرود آمدند.
فریادم بلند شد:《آخ،نئو!》
نئو،برادر کوچک ناتنیام بود که گویا چندین سال است در کمپدورگهها سکونت داشته و فقط چند هفته بود که توسط هرمس گردن گرفته شده بود.
با اینحال،از همان روز اول ما چنان ارتباط نزدیکی را به علت رنگ موهایمان احساس کردیم که هرروز صبح يکديگر با سطل آب یخ بیدار میکنیم.نمی دانید وقتی برادر کوچک زنجبیلیتان از حقههای نوین برای بیدار کردنتان استفاده میکند،چه غروری در سینهتان پرپر میزند.
نئو از زانوهایم پایین پرید و پوزخند زد:《اوخ،شرمنده داداش》
هرچند که اصلا شرمنده به نظر نمیرسید:《چرا اینقد پکری،پسر؟》
آه خدایا،چقدر شیرین است.لهجه دوست داشتنیای داشت که به قول خودش از زندگی دریاییش در عرشه کشتی دزداندریایی،آموخته بود(در اینباره هم زیاد نپرسید،راستش خودم هم نمیدانم جدی گفته یا نه) و وقتی با آن چشمان قهوهای روشن کنجکاوش شما را نگاه میکرد،امکان نداشت این روباه کوچولو را رد کنید(خب باشد خیلی هم کوچک نیست،او یک پسر ۱۳ ساله نسبتا بالغ است.اما ملامتم نکنید،من واقعا فرد خانواده دوستی هستم!)
برای بار nام در آن روز آه میکشم(مطمئنم حالا حتی هرمس هم توان شمارش آن ها را نداشت!):《چیزی نیست،رفیق...》
دست هایم را زیر چانهام میگذارم و بالاخره متوجه جعبه چوبی بزرگی میشوم که زیر بغل زده بود:《اونا چیه؟》
نئو نگاهی سرسری به جعبه کندهکاریشدهاش انداخت:《یکسری خرت و پرت برای ارابهام،زیاد مهم نیست...فقط میخوام ببینم چیز بدردبخوری پیدا میکنم یا نه》
سرم را چنان با سرعت بالا میآورم که گردنم رگبه رگ میشود:《ارابه؟تو ارابه داری؟با کی؟》
نئو غافلگیرانه یک قدم به عقب برگشت:《اوهاوه!آروم،مرد!آره یک ارابه دارم...یعنی تلاش میکنم داشته باشم،مال خودمه...همگروهی ندارم》
شانه های لاغرش را محکم گرفتم،آنقدر نزدیکش رفتم که نوک دماغهایمان برهم کشیده شد و نگاه کردن به مردمک يکديگر سخت:《نداری؟نداری دیگه؟کلا نداری،یا نمیخوای؟چون داداشکوچک من!این بابای بااستعدادی که اینجا وایساده...منظورم اینه که نشسته،خدای ارابهرانیعه!البته بعد از آتنا!منظورم اینه که-》
راستش اصلا منظور دیگری نداشتم،کلمات از شدت هیجان در ذهنم نقش نمیبستند و پرهایم بیاختیار بال بال میزدند و موهای پیشانی نئو را،مهربانانه کنار میزدند.نئو که سعی میکرد به هردو چشمانم نگاه کند گفت:《میخوای...همگروهی باشیم؟》
مکث میکنم،سپس میچرخم و پشتم را به او میکنم،دوباره آه میکشم:《البته،باید خودم حدس میزدم...کی دیگه این پرپشتگوشدار پیر رو میخواد؟شاید اصلا بهتر باشه برم خودمو گم و گور کنم،نه؟آره آره دیگه وقتشه،میدونستم....آه ایزدان،آفرودیت بزرگ،میدونستم تو هیچوقت به من نگاه نمیکنی،آه قلبم گرفت-》
شپلق!
گفته بودم نئو دست سنگینی دارد؟
خب،فکر کنم حالا فهمیده باشید،چون سیلی بسیار تمیزی را نثارم کرده بود:《اینقدر کولی بازی درنیار،پاشو بریم ارابهمونو حاضر کنیم.وقت نداریم》 و جعبهاش را در بغلم پرت کرد.
آه،من عاشق این سنجاب کوچکم!
دفترچه خاطرات عزیز،لطفا اگر میتوانی،پارتیبازی کلفتی برایمان فراهم کن تا بانو آفرودیت توجهش را به سمت نئو بیشتر کند،البته وقتی بزرگتر شد؛
هنوز برای این چیزها زیادی ناز است.
حتی اگر خودش انکارش کند.
قربان شما،آرچی چاپلی که بشود فدای خانواده
#Archairy