eitaa logo
DΞMIGØD II
58 دنبال‌کننده
279 عکس
49 ویدیو
0 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
the Others ²⁰⁰¹
روانی شدمب
رکب پشت رکب🧃
آهای فرد ناشناسی که من از دوست خوبش بودن مشعوفم،پیشنهادت عالی بود میخوام برم AI رو هم ببینم،بیا بازم پیشنهاد بده🗣
دفترچه خاطرات عزیز نداشته‌ام که باز هم در تو چیزی نمی‌نویسم! مردم می‌گویند وقتی استرس دارند پروانه ها در شکمشان پرواز می‌کنند. رین می‌گوید وقتی استرس دارد ماهی های قرمز در شکمش وول می‌خورند. اما من می‌گویم وقتی استرس دارم،دسته‌ای وحشی از پتروداکتیل ها در شکمم به جان هم میفتند. (راستش اصلا نمی‌دانم چه اصراری‌ است که حتما باید چیزی در شکممان باشد تا دیگران متوجه حجم استرسی که داریم بشوند،اما اگر قرار است چنین پیش برویم من هم کم نمی‌آورم.) آنها می‌گویند افراد در حین استرس بی‌میل می‌شوند،راستش در‌این‌باره حقیقت را گفته بودند،من آن روز،سر میز صبحانه فقط هفت بشقاب پنکیک(البته که آبی بودند!)،چهار وافل پوشیده در عسل و سه کاسه فرنی گرم خوردم.باورت نمی‌شود،اما من واقعا برای خوردن کروسان‌ فندقی ششم دودل بودم!! درمیان جنگ سخت بین نفس نادان درونم و معده‌‌ام بودم که ناگهان نئو خودش را کنارم انداخت:《آرچی!!!صبحت بخیر!》 کروسان هفتم را در دهانم می‌چپانم تا از جواب دادن طفره بروم:《همف!》 نئو سرش را تکان داد و یک نفس نکتارش را نوشید،همیشه از این کار خوشش می‌آید:《آه،رفیق!دیشب نمیتونستم بخوابم پس رفتم سر ارابه‌مون و یکسری تغییرات توش به وجود آوردم،عاشقشون میشی!البته مجبور شدم یک سری به انبار اسلحه‌ها هم بزنم چون از آخرین دفعه‌ای که به کارگاه هفائستوس رفتم،از ورود به اونجا منع شدم و نیاز شدیدی به فولاد و برنز‌آسمانی داشتم...فکر کنم خودت بدونی بقیه‌ ماجرا رو...ولی در عوضش کلی جزئیات به کشتی- یعنی ارابه‌مون اضافه کردم،حتی از پرهات ایده گرفتم!شک ندارم...ارابه‌ ما خفن‌ترینه!》 مکث میکنم (نه اینکه آب کردن اسلحه‌های انبار توسط برادر کوچکم برایم اهمیت داشته باشد،من انسان بزرگی بودم و دغدغه‌های بزرگتری داشتم!) پس با احتیاط صدایم را پایین می‌آورم:《خواهشا نگو که براش سکان درست کردی...》 نئو نیز مکث کرد،سپس به پهنای صورتش لبخند زد:《وای،راست میگی!ایده فوق‌العاده‌ایه!آه،چرا زودتر به ذهن خودم نرسیده بود؟!》 نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم،پس ضربه کوچکی به پیشانیش میزنم تا پوک بودنش را به او نیز اثبات کنم:《به دودلیل داداش‌کوچولو:یک-چون من یک نابغه‌ام،دو-چون برای روندن یک ارابه به پگاسوس هامون نیاز داریم و فکر نمی‌کنم با سکان بشه اون ها کنترل‌ کرد...》 نئو سرش را کج کرد:《راستش با دلیل شماره یک مخالفم ولی به نظرم دلیل شماره دو منطقیه》 ابروهایم را بالا انداختم:《نکته همینجاست،نئو.اگر با دلیل شماره یک موافق بودی،الان نیازی به فکر کردن نداشتی》 _ها؟ پوزخند میزنم:《دیدی؟》 نئو خشکش زد،سپس سرخ شد:《تو خودت هم نمیدونی داری چی میگی!!!》 برای خودم یک لیوان شیر می‌ریزم:《ثابت کن》 نئو دهانش را باز کرد اما از حرف زدن باز ماند،صدایی نازک خندید:《خیلی‌خب نئو،قبول کن که دوباره دعوا رو باختی》 و بعد دورانته سولانو کنار نئو نشست،مثل همیشه می‌درخشید. البته منظورم از درخشندگی،درخشیدن به معنای واقعی کلمه‌است،دقیقا مثل یک لامپ‌انسانی متحرک(به او نگویید)،رودانته نیز نور و گرما تولید می‌کرد و هروقت که به سمت نئو می‌آمد،روشن تر میشد.(هاهاهاهاها!) در چنین مواقعی بهتر است که عینک و کرم ضدآفتاب به همراه داشته باشید وگرنه مثل نئو آفتاب‌سوخته خواهید شد(داستانش دراز است). نئو دهانش را بست و آه کشید:《حق با توعه،رودی...》 چشمانم را تنگ میکنم تا بتوانم چهره رودانته را از ورای پرتوهای ساطع شده،بهتر ببینم:《هی،اینجا میز هرمسه،تو اینجا چی‌کار میکنی؟》 آخرین دفعه ای سر میز نمسیس نشستم،کایرون مجبورم کرد به مدت یک هفته اصطبل پگاسوس ها را تمیز کنم،نمی‌دانید چه کابوسی بود. _امروز روز مسابقه است،کسی به این چیزها اهمیت نمیده و با لبخندی شیطانی به پشت سرم اشاره کرد. دقیقا ۱۰ متر آن طرف تر،سر میز پوسایدون. رین جکسون و کاساندرا بلک بر روی کاغذ پوستی بزرگی خم شده بودند و پچ‌پچ می‌کردند.رین با انگشتش به نقطه ای اشاره کرد و و با آبرویی بالا رفته چیزی پرسید،کاساندرا نیز اندکی تامل کرد و سپس سرش را تکان داد و با ماژیک کلفت سیاه معروفش،چیزی را تصحیح کرد. همه‌چیز عادی بود،به جز کله گنده پرسی جکسون که بیشتر دیدم را از چهره کاساندرا می‌پوشاند.(باور کنید کله بزرگی دارد!حیف که خالی‌ست وگرنه چه نابغه‌ای که از آن در‌نمی‌آمد...) اخم میکنم:《هی،اون چرا داره فضولی میکنه؟اصلا کمک گرفتن از کسانی که توی مسابقه شرکت نمیکنن مجازه؟!》 رودانته لیوان نکتارش را برداشت و در آن نی گذاشت:《راستش چیزهایی که توی مسابقات ارابه‌رانی غیرقانونین،انگشت شماره...تازه،پرسی جکسون از کابین پوسایدونه،اگر خواهرش برنده مسابقه بشه،برای هردوشون یک افتخاره》
نئو یک دانه انگور از ظرف رودانته،قاپید و در دهانش چپاند:《تو چطور رودی؟اگر کاساندرا ببره برای تو هم یک افتخار می‌شه،درسته؟》 درخشش رودانته اندکی متزلزل شد:《خب...البته،فقط فکر کردم شاید بتونم...》 مات‌و مبهوت می‌پرسم:《وایسا،تو میخوای کمکمون کنی؟》 رودانته دستانش را مثل پرتره مسیح از نمی‌دانم کی باز کرد:《...بله،البته!》 (که البته با آن درخشش و چهره عرفانی فرق چندانی با مسیح نداشت،هاها!) به برادر زنجبیلی‌ام نگاه میکنم:《فکر کردم گفتی همه چیز آمادست؟》 نئو رنگ‌به‌رنگ شد:《خب کار از محکم کاری عیب نمیکنه،تازه خودش هم خیلی مشتاق بود...》 زبانم را محکم به دندان های نیشم میکشم تا از سوزش آن،برای فکر کردن بهره بگیرم:《منم...نمی‌گم که یکم کمک چیز بدیه،اما رودانته،میشه توضیح بدی درباره چی میخوای بهمون کمک کنی...؟》 رودانته کمی از نکتارش را نوشید و فکر کرد:《...خب راستش خودمم نمیدونم....》 نئو صاف نشست:《خیلی کارها از دستش برمیاد!رودی تقریبا هرکاری بلده!》 رودانته به بینی کک و مکیش چینی انداخت:《خب نه هرکاری،ولی گمونم بتونی روم حساب کنی...》 نئو مشتش را میز کوبید:《آره!اون میتونه به عنوان سمبل حفظ روحیه ما توی مسابقات ظاهر بشه!میتونه یک شعر بگه یا...یا رپ کنه!رودی توی رپ کردن فوق‌العادست!!!!!》 رودی سرفه کرد و سرخ شد.راستش من هم تصویر وحشتناکی از رودانته سولانو به ذهنم رسید که با یک بلندگو بر روی سکوی بلندی از میان تماشاچیان کلمات را به تند ترین حالت ممکن ادا میکند،در حالی‌که ما در وسط میدان یک جنگ واقعی نه تنها در تلاشیم که برنده شویم،بلکه سعی می‌کنیم زنده هم بمانیم واز کلمات برق‌آسای رودی،روحیه بگیریم. _خوب ببین،زنجبیل...فکر نمی‌کنم رپ کردن خیلی ایده خوبی باشه...عوضش میتونیم از رودانته بخوایم که به عنوان نیروی انسانی،توی جایگاه بمونه تا اگر به چیزی نیاز داشتیم در دسترس باشه،مگه نه،رودی؟ و با چشمانی ملتمسانه،از رودانته طلب کمک خواستم:《اوه،عام،آره...اینطوری برای هممون راحت تره،نئو...》 نگاه نئو بین ما دونفر چرخید،بعد غرولندی کرد و ظرف مربا را به سمت خودش کشید:《تف،باشه!》 و روی نانش مربا مالید اما با دیدن رنگ مربا،باری دیگر چهره‌اش را در هم کشید:《این چرا بنفشه؟!》 رودانته اخم کرد:《در واقع یاسیه،نئو...》 چشمانم را در ‌کاسه می‌چرخانم:《حالا چه فرقی داره،رودی؟منظور نئو اینه که رنگش غیرعادیه...》 نئو تایید کرد:《غیرعادی فقط یک قسمتشه رفیق،این فوق فراطبیعیه》 رودانته دست به سینه شد:《از اونجایی که جفتتون احمقید،پس بذارید بگم که یاسی یکی از طیف های بنفشه،و فوق فراطبیعی اصلا کلمه نیست!》 من درباره طیوف رنگی اطلاعات زیادی نداشتم،اما مطمئن بودم از میان سه فرضیه‌ای که رودانته با زبانی شیوا برایمان بیان کرد،دوتایشان شدیدا اشتباه است،حالا خودتان حدس بزنید منظورم کدام است. نئو شانه‌ای بالا انداخت:《این قطعا فوق‌فراطبیعیه...》 و گاز گنده‌ای از نان برشته-آغشته-به-مربای-چسبناک-یاسی-رنگش زد:《یوهوهوهو!!!خارق‌العادست!!!》 بلافاصله مابقی نانش را از دستش قاپ میزنم،نئو اعتراض کرد:《هی!》 و من در جواب،تمام نان را در دهانم هل میدم:《وای پسر!حق باتوعه،مزه‌اش عالیه!!!》 نئو کف دستانش را به هم کوبید و ظرف مربا به سمت خود مایل کرد:《رودانته،بگو ببینم،این جدی مربای چیه؟!》 رودانته خندید و دستش را زیر چانه‌اش گذاشت:《خب اگر از بروبچه‌های کابین ۶ بپرسید،جواب های قلمبه ‌سلنبه‌تری می‌گیرید،ولی به نظر می‌رسه فرزندان آتنا طی یک قرار داد کاملا رسمی با کابین چهار،محصول توت فرنگی هفته پیششون رو انحصاری کردن تا بتونن از بیوشیمی برای بالاتر بردن کیفیت غذایی که توی کمپ مصرف میشه،استفاده کنن...》 نئو دو نان باریک را وارد تونل دهانش کرد:《بیوشیمی؟اون‌دیگه چه کوفتیه؟یکجور مرض جدیده؟》 نانم را تا ته در ظرف مربا فرو میکنم:《از کی تا حالا بچه های بانوی چشم خاکستری به غذاها علاقه‌مند شدن؟》 رودانته شانه‌اش را بالا انداخت:《معلوم نیست،هیچ‌کس نمیدونه دقیقا چرا اما انگار فکر کردن بهتره از کیفیت مرباها شروع کنن،و خب یک‌جورایی موفق هم شدن...》 نئو ظرف مربا را از دست چنگ زد:《موفق؟این یک گام بزرگ برای پیشرفت بشری در زمینه مرباهاست!》 اما من بدون توجه به توصیفات دقیق نئو،مکث میکنم:《وایسا،منظورت چیه که...یک‌جورایی موفق شدن؟》 رودانته با بی‌حوصلگی،سعی کرد با چنگالش آخرین دانه‌های خوشه انگورش را به دام بیندازد:《...خب اونا یکم زیاده روی کردن،مخصوصا توی استفاده از عسل طبیعی به جای شکر که باعث میشه....نه،نئو نه!》 اما زمان‌بندی رودانته اصلا خوب نبود و نئو یک قاشق پر از مرباها را در دهانش گذاشت و بلعید.از جا می‌پرم:《وایسا،چی؟!》
رودانته شانه های نئو را تکان داد:《ای احمق نادون!تفش کن،تفش کن!》 نئو با هول‌ و هراس سعی کرد دهانش باز کرده،و همان وسط از دستور رودانته اطاعت کند،اما لب هایش از هم باز نمیشد،رنگ از رخ نئو پرید. رودانته پشت سر نئو پرید و سعی کرد با دودست،فک پایین و دماغ نئو را از دو جهت بکشد،نئو به لپ هایش چنگ انداخت و جیغ خفه‌ای کشید،و من هم به طرز قهرمانانه‌ای نمی‌دانستم چه کنم.تا وقتی که رودانته با فرکانس های سه برابر یک صدای عادی جیغ کشید:《آرچی،یک کاری بکن!!!》 دفترچه خاطرات عزیزم،از اینجا به بعد ماجرا،هیچ چیز تحت اختیار من نبود،چرا که وقتی وقتی پرده های گوشتان در معرض لرزشی به توان ۸ ریشتر قرار می‌گیرد و ذهنتان در اثر استرس و گیجی مغشوش شده باشد،احمقانه‌ترین اتفاقات رخ می‌دهد. پس من نیز از روی نیمکت‌های جهشی ناموفق کردم و سکندری خوردم،اما در عوض وقتی تلف نکرده و سریعا از جای بلند شدم،به میز های دیگر نگاه کردم،همه دورگه‌ها به ما خیره شده بودند و من نیز به آن ها،رودانته که سر نئو را مثل یک سوموی ژاپنی،زیربغل زده بود و با حرکتی که بی‌شباهت به یکی از فنون این کُشتی مقدس نبود،سعی می‌کرد لب‌های کبود او را از هم بازکند دوباره عربده کشید:《آرچی!!!》 و فحشی بلندبالا داد که استعداد بی‌مثالش در موسیقی رپ را به تصویر کشید. من نیز،مثل یک گربه بر روی یکی از میزها،پرتاب شدم. بشقاب کره در سرم می‌خورد و صورتم در ظرف پای‌گیلاس فرو می‌رود،فرزندان آفرودیت جیغ می‌کشند و کنار می‌روند،عالی شد،عجب تصویر خوبی از خودم در ذهنشان گذاشتم! کورکورانه به دنبال دستگیره‌ای میگردم تا از جای برخیزم که دستم به شیئی سرامیکی،گرد و داغ برخورد میکند:《هرمس من!!!》 و قوری را بین زمین و هوا نگه می‌دارم،یک قوری چینی سفید و تمیز که از ظاهرش معلوم بود با کوچک‌ترین حرکتی ترک می‌خورد.(بله،البته که تقصیر سازندگان بی‌کفایتش بود!) کمی از چای درون قوری چینی،روی مچ دستم می‌پاشد،با دست دیگرم آخرین باقی‌مانده های پای (و نه قطرات اشک...!)را از چشمانم می‌زدایم.لعنت،چرا این چای آنقدر داغ بود؟کم مانده بود پوستم کنده شود! همانجا بود که آن ایده لعنتی به ذهنم رسید،پس بی‌توجه به انید آدلر که با لهجه‌ی بریتانیایی فوق‌باکلاسش،از کلمات ناشايستی استفاده میکرد،قوری چای را زیر بغل زده و به سمت نئو و رودانته،میدوم... دفترچه خاطرات عزیز،آزمایش امروز به ما نشان داد که برای اطمینان از یک گام در مسیر پیشرفت بشری،بهتر است بدانید چه‌چیزی آن را منحل میکند،مثلا چای انگلیسی با دمای ۷۳ درجه سانتیگراد،اثر چسبندگی مرباهای فوق‌فراطبیعی را از بین می‌برد،اما بهتر است گاهی اوقات،حواسمان به پوست ظریف بشری و لبهای باریک برادرمان نیز باشد... پ.ن:امیدوارم گام بعدی دانشمندانمان در جهت پیشرفت دانش بشری و زندگی بهتر،راهکارهایی برای خفه کردن قهقهه‌های پسر ایزد دریا به وسیله جلبک های دریایی باشد،وگرنه خودم دست به کار میشوم قربان شما،آرچی چاپلی که برادرش را به بهای پرده گوشش نجات داد
پیش‌ پیش آچار قراضه
آرچی از همین الان جاودانه