سوگندی بخور که باور کنم. بگو اگر در این جهان نشود، در آن دنیای دیگر که هردو به آن معتقدیم، مرا پیدا میکنی. زمزمه کن منتظرم میمانی. چه من زودتر و چه دیرتر، تکرار کن که منتظر هم میمانیم. عهدی بدون شکست تا پایان تجزیهی روحهایمان. در جهانهای دیگر، تا پایانی که جز آغاز و تمام شدن فانی بودن، انتهایی ندارد.
میخواهم آن هنگام که باید از رود لیث گذر کنم، دستان تو را داشته باشم. میخواهم با تو از آنجا رد شوم. قسم بخور که همراهم میآیی. مرا قسم ده همانطور که اینجا انگشت در انگشت یکدیگر برای هم سوگند میخوانیم-مثل اعتقادات بچگیمان- آنجا نیز انگشتت مرا رها نکند.
آن زمان که از رود گذر کردیم، احتمالا دیگر ندانیم چه نام داشتیم در جهان پیشین. احتمالا به یاد نخواهیم آورد که چه اشکها و لبخندهایی را گذراندهایم. دو روح بیخاطره و آمادهی شروعی جدید.
میگویند رود لیث حافظه را از بین میبرد. اگر قلبهایمان یکی باشد چه؟ هیچ رودی نمیتواند میان ما فاصله بیندازد. تنها خدا میداند. شاید در دنیای پیش از این جهان، باز هم، من و تو، در قابی این بار به هم به مراتب نزدیکتر بودهایم. که میداند؟ این خاصیت رود لیث است. اجازه میدهد مغز فراموشکارمان، تا مرزهای واقعیت پیش برود و آن را زیرپا بگذارد. به دنبال امیدی فراتر از فانی بودن.
_ آسو/رز آبی یا هرآنچه که میشناسید
در اعماق وجودم، جایی که سکوت فریاد میزند و تاریکی نور را میبلعد، روحی خسته آرمیده. روحی که بار سنگین اندوه و دردهای کهنه را بر دوش میکشد. اعتراف این حقیقت که شاید پشت این لبخندهای زشت روحی خسته، تنها نگاه میکند، کمی سخت و دشوار است و حتی میتوان گفت غیرقابل درک. حتی خودم هم نمیدانم که آیا آنچه الان میگویم حقیقت است یا قطاری از واژگان که بر زبان میآورم.
جسمم، این قفس فانی، دیگر یارای تحمل این بار گران را ندارد و روح، در این زندان تن، در آرزوی رهایی بال بال میزند. این بال بال با جهشهای بیپروایانهی خون از بینی و دردهای بیدلیل خود را نشان میدهد. حتی نمیدانم که با آزار روحم در تلاش نادیده گرفتن دردهای تنم هستم یا با دردهای کوچک جسمم پوششی موقتی بر زخمهای روحم میزنم.
این روح، زخمیست. از نیش خنجرهای روزگار، از تلخی شکستها، از صدها چیز ناگفته که جای دارد هیچگاه بازگو نشود. هر نفس، آتشیست که بر جان زبانه میکشد و هر تپش ، نوحهخوان غمهای بیپایان است. خستگی، چون ابری سیاه، آسمان روحم را پوشانده و نوری از امید در آن دیده نمیشود.
در این سکوت وهمآور، به دنبال تسکینی میگردم، به دنبال مرهمی برای زخمهای عمیقم. شاید در آغوش شب، در نجواهای باد، یا در نوازش قطرههای باران، بتوانم لحظهای آرام گیرم و از این همه درد، اندکی بیاسایم.
اما این روح خسته، هنوز امیدش را از دست نداده است. در اعماق وجودش، کورسویی از امید میدرخشد. امیدی به رهایی، به سبکی، به بازگشت به آرامش. میدانم که این شب تاریک، پایانی دارد و پس از آن، سپیدهدمی دیگر طلوع خواهد کرد.
و اما در نهایت اینجا، در این اقلیم ساکت تن، روحی ساکن است که نفسهایش بوی خستگی میدهد. هر دم، بار سنگین اندوه و تجربههای تلخ، بر شانههایش فشار میآورد و جسم، تنها پژواکی از این رنج بیپایان است. اما بر چهرهاش، نقابی از لبخندی مصنوعی نقش بسته؛ لبخندی که هزاران درد و شکسته را در پس خود پنهان کرده است. انگار که تمام وجودش را در تلاشی بیوقفه برای بقا، وقف کرده است؛ بقایی که در آن، سقوط به درهها، نه پایان، که بخشی از مسیر کشف چشماندازهای ناشناخته است.
من دل به دریا زدهام تا در مسیر دره، زیباییهای پنهان را بیابم، حتی اگر قلبم از زخمهای روزگار، لبریز باشد. این سرخوشی افراطی، که چون دیواری بلند، میان من و دنیای بیرون حائل شده، ترفندیست هوشمندانه برای پنهان کردن حقیقت؛ حتی از خودم. گویی که با غرق کردن خویش در سیل کار و مشغله، سعی دارم تا کشتی کوچک خود را از برخورد با صخرههای سهمگین درون، دور نگه دارم. به خوبی میدانم که در این بازی بقا، آخر شاپرک کوچک من خواهد مرد. میدانم گاهی باید حقیقت را در زیر لایههای غلیظ انکار و فراموشی پنهان کرد، تا شاید بتوانم روزی، در آرامشی عمیقتر، با خود واقعیام روبرو شوم، بدون آنکه بشکند.
_ آسو/رز آبی یا هرآنچه که میشناسید
در خود فرو رفتم، نه برای کشف، برای گریز و هرچه بیشتر گریختم،
بیشتر در خود گرفتار شدم.
زمان گذشت و من نه بزرگ شدم، نه رها؛ فقط لایهلایه از خود جدا شدم، چون برگی که پیش از افتادن،
بارها در سکوت شاخه میمیرد.
گفتم شاید نجات دهنده در فراموشیست؛ اما خاطره، ریشه بود، نه برگ.
و من ماندم،
با تکراری که پایان نداشت:
پوسیدم و پوسیدم و پوسیدم…
در میان روزهایی که میآمدند و نمیماندند،
در میان آدمهایی که میماندند و نمیفهمیدند،
در میان خودی که دیگر شبیه خود نبود،
پوسیدم و پوسیدم و پوسیدم…
نه فریادی مانده بود،
نه سکوتی که پناه شود؛
تنها فرسایشی ممتد،
که نامش زندگی بود،
و معنایش؟
پوسیدم و پوسیدم و پوسیدم.
_ آسو/رز آبی یا هرآنچه که میشناسید