در اعماق وجودم، جایی که سکوت فریاد میزند و تاریکی نور را میبلعد، روحی خسته آرمیده. روحی که بار سنگین اندوه و دردهای کهنه را بر دوش میکشد. اعتراف این حقیقت که شاید پشت این لبخندهای زشت روحی خسته، تنها نگاه میکند، کمی سخت و دشوار است و حتی میتوان گفت غیرقابل درک. حتی خودم هم نمیدانم که آیا آنچه الان میگویم حقیقت است یا قطاری از واژگان که بر زبان میآورم.
جسمم، این قفس فانی، دیگر یارای تحمل این بار گران را ندارد و روح، در این زندان تن، در آرزوی رهایی بال بال میزند. این بال بال با جهشهای بیپروایانهی خون از بینی و دردهای بیدلیل خود را نشان میدهد. حتی نمیدانم که با آزار روحم در تلاش نادیده گرفتن دردهای تنم هستم یا با دردهای کوچک جسمم پوششی موقتی بر زخمهای روحم میزنم.
این روح، زخمیست. از نیش خنجرهای روزگار، از تلخی شکستها، از صدها چیز ناگفته که جای دارد هیچگاه بازگو نشود. هر نفس، آتشیست که بر جان زبانه میکشد و هر تپش ، نوحهخوان غمهای بیپایان است. خستگی، چون ابری سیاه، آسمان روحم را پوشانده و نوری از امید در آن دیده نمیشود.
در این سکوت وهمآور، به دنبال تسکینی میگردم، به دنبال مرهمی برای زخمهای عمیقم. شاید در آغوش شب، در نجواهای باد، یا در نوازش قطرههای باران، بتوانم لحظهای آرام گیرم و از این همه درد، اندکی بیاسایم.
اما این روح خسته، هنوز امیدش را از دست نداده است. در اعماق وجودش، کورسویی از امید میدرخشد. امیدی به رهایی، به سبکی، به بازگشت به آرامش. میدانم که این شب تاریک، پایانی دارد و پس از آن، سپیدهدمی دیگر طلوع خواهد کرد.
و اما در نهایت اینجا، در این اقلیم ساکت تن، روحی ساکن است که نفسهایش بوی خستگی میدهد. هر دم، بار سنگین اندوه و تجربههای تلخ، بر شانههایش فشار میآورد و جسم، تنها پژواکی از این رنج بیپایان است. اما بر چهرهاش، نقابی از لبخندی مصنوعی نقش بسته؛ لبخندی که هزاران درد و شکسته را در پس خود پنهان کرده است. انگار که تمام وجودش را در تلاشی بیوقفه برای بقا، وقف کرده است؛ بقایی که در آن، سقوط به درهها، نه پایان، که بخشی از مسیر کشف چشماندازهای ناشناخته است.
من دل به دریا زدهام تا در مسیر دره، زیباییهای پنهان را بیابم، حتی اگر قلبم از زخمهای روزگار، لبریز باشد. این سرخوشی افراطی، که چون دیواری بلند، میان من و دنیای بیرون حائل شده، ترفندیست هوشمندانه برای پنهان کردن حقیقت؛ حتی از خودم. گویی که با غرق کردن خویش در سیل کار و مشغله، سعی دارم تا کشتی کوچک خود را از برخورد با صخرههای سهمگین درون، دور نگه دارم. به خوبی میدانم که در این بازی بقا، آخر شاپرک کوچک من خواهد مرد. میدانم گاهی باید حقیقت را در زیر لایههای غلیظ انکار و فراموشی پنهان کرد، تا شاید بتوانم روزی، در آرامشی عمیقتر، با خود واقعیام روبرو شوم، بدون آنکه بشکند.
_ آسو/رز آبی یا هرآنچه که میشناسید
در خود فرو رفتم، نه برای کشف، برای گریز و هرچه بیشتر گریختم،
بیشتر در خود گرفتار شدم.
زمان گذشت و من نه بزرگ شدم، نه رها؛ فقط لایهلایه از خود جدا شدم، چون برگی که پیش از افتادن،
بارها در سکوت شاخه میمیرد.
گفتم شاید نجات دهنده در فراموشیست؛ اما خاطره، ریشه بود، نه برگ.
و من ماندم،
با تکراری که پایان نداشت:
پوسیدم و پوسیدم و پوسیدم…
در میان روزهایی که میآمدند و نمیماندند،
در میان آدمهایی که میماندند و نمیفهمیدند،
در میان خودی که دیگر شبیه خود نبود،
پوسیدم و پوسیدم و پوسیدم…
نه فریادی مانده بود،
نه سکوتی که پناه شود؛
تنها فرسایشی ممتد،
که نامش زندگی بود،
و معنایش؟
پوسیدم و پوسیدم و پوسیدم.
_ آسو/رز آبی یا هرآنچه که میشناسید
نامهای بیپروا به مقصد ناکجاآباد
میخواهم تو را به سفری ببرم؛ سفری ارزان، بیچمدان، بینیاز از بلیت و هراس از مقصد. فقط کافیست سوار شوی و بگذاری از جادههای خاموش قلبم عبور کنیم.
پیش از آنکه قدم در این سرزمین بگذاری، باید قوانین را بیاموزی، اگر نقض کنی به گورستان تبعید خواهی شد. اولین و تنها قانون این سفر نداشتن حق قضاوت است. دنیای من، قوانین من، مجوزهای من. تو بلیت طلایی سفر به تونلهای عجیب قلبم را گرفتهای و بخشی از من شدهای. پس میشنوم که ذهنت چه صدایی دارد.
من به نقابهایم مشهورم. به صداهای متفاوت و ناسازگار که گاهی خود در آن محو میشوم. سالهاست که لبخند، حرفهی شریف زخمهای من است. قلبم بارها شکسته، بارها فرو ریخته، بارها زیر دست روزگار چنان پودر شده که میشد خاکسترش را در باد گم کرد و با این همه، هنوز میخندم.
هنوز با اشتیاق نگاهت میکنم، هنوز برای آمدن آدمها ذوق میکنم، انگار نه انگار که این خانه، پیشتر چندین بار در آتش سوخته است.
آدمهای بسیاری از قلبم عبور کردهاند؛بیشترشان رهگذر بودند، مسافرانی که تنها از خیابانهای دلم گذشتند، نگاهی انداختند و رفتند.
اما بعضی، بیاجازه، کلید گرفتند، خانهای در من ساختند، چراغی را روشن کردند؛ خندیدند. ماندند. و درست همانجا که باید پناه میشدند، آوار شدند.
میبینی؟ میبینی اینجا چگونهست؟
شهر دل من، شهر عجیبیست.
کوچههایش پر است از آدمهای جورواجور، آدمهایی با قدمتهای دور، آنقدر دور که اگر دوباره ببینمشان، بعید نیست حتی نامم را به خاطر نیاورند و من هنوز، با سماجت یک خاطره، صدای خندهشان را به یاد دارم.
بعضیها تنها یکبار از کنارم گذشتند، فقط یکبار، به گذرایی قرض گرفتن یک مداد،
شاید تنها یک لبخند،
شاید تنها یک سلام کوتاه،
اما من همان اندک را برداشتم و در قلبم جا دادم. چیزهای کوچک مایهی خوشحالیاند. خوشحالیای که اکثر آدمها بیتوجه از کنارش میگذرند.
من هیچکس را از قلبم بیرون نمیاندازم. حتی اگر قوانین را مانند تو زیرپا بگذارند. تکرار میکنم، هیچکس را.
آدمها در من نمیمیرند، فقط جابهجا میشوند. به کجا میروند؟ در اينباره باید بدانی قلبم چه شکلی دارد. نیمهای از قلبم روشن است؛ پر از پنجره ، پر از نور، پر از آدمهایی که هنوز نفس میکشند،
آدمهایی که هنوز در اتاقهای من قدم میزنند،
میخندند، حرف میزنند، چای مینوشند.
و در آن سوی دیگر، همه چیز سرد است. سرد و خاموش، چون زمستانی که راه بازگشتش را فراموش کرده باشد. آنجا قبرستان قلب من است. جایی که مردگانم را دفن کردهام؛ نه آنان که در واقعیت مردهاند، آنان که در من تمام شدهاند.
گاهی به آنجا میروم. میان ردیف سنگهای خاطره قدم زنان، بر سنگ قبرها دستی میکشم، و به تکتکشان سلام میکنم.
شاید هزارمین فردی هستی که قاضی این نیمه میشود ولی باید بگوید نظرت چیست تو نیز بعد این قضاوت به آن گورستان بپیوندی؟
میدانی چرا نگهشان داشتهام؟
نه از سر دلتنگی، نه از سر وفاداری، بلکه برای آنکه فراموش نکنم. برای آنکه یادم بماند کجای راه، کدام واژه، کدام سکوت، کدام زیادی دوست داشتن، آدمی را از من گرفت.
من مردههایم را نگه میدارم تا اشتباهاتم را به خاطر بسپارم. حتی آنهایی را که قاتل قلبم بودند، دفن کردهام، اما انکار نه.
آن باران شیشهای را میبینی که از ابرهای آنسوی این آسمان میبارد؟
نترس، چیز عجیبی نیست. اینها تنها تکههای خردشدهی قلب مناند
که گاهگاه از آسمان فرو میریزند. و من لبخند میزنم.
قلب من، جهان پهناوریست.
سرزمینی ناشناخته با مرزهایی که هنوز خودم هم کامل کشفشان نکردهام. هرقدر در آن پیش بروی، باز هم گوشهای تازه خواهی یافت؛ اتاقی پنهان، احساسی دفنشده، شهری متروک، یا نوری که هنوز به خاموشی تن نداده است.
در این جهان، هم مردگان زندگی میکنند، هم زندگان میمیرند.
این شهر جایی برای زیستن خاطرههاست، و حسرت؛ و اشتیاق، و هم اندوه.
و من، برای آنکه دیوانه خوانده نشوم- درحالی که توسط آدمهایی شبیه تو زیادی سرزنش میشوم- معمولا تنها یکی از این چهرهها را به صورت میزنم. آدمها اسمش را شخصیت میگذارند و من خوب میدانم که آن فقط یکی از هزار ماسک من است.
این منم. گونهای نادر و شاید هم نه آنقدر نایاب بلکه وحشی و رام نشده، موجودی خاموش از تبار احساس و انزوا، مخلوقی که هنوز نتوانسته تمام سرزمین قلب خودش را فتح کند، چه رسد به آنکه چشمانتظار فاتحی از بیرون باشد.
آخر قصه معمولا یکی میآید،
چند صباحی میماند، دوست میشود، از پنجرههایم تعریف میکند، در راهروهایم قدم میزند، کمی چای مینوشد، کمی از من کشف میکند، و بعد، در جایی میان شلوغی احساساتم، خسته میشود. غرق میشود. کشته میشود و میرود.چون قوانین را نقض کرده است. مثل تو. من آیندهنگر و ذهنخوان خوبی هستم. بیشتر از دوثانیه به تلاقی چشمانمان اعتماد نکن.
اما هیچ یک از اینها مهم نیستند.
من در گوشهای از دلم، مهمانخانهای ساختهام. بزرگ، گرم، روشن. هر که بخواهد، میتواند وارد شود. بنشیند، چای بنوشد، اندکی از جهانم را تماشا کند. اما بعد از آن، این دیگر به من بستگی دارد که برایش اتاقی در روشنای قلبم باز کنم، یا قطعهسنگی در قبرستان نیمهی سردم.
برای شما مخاطب عزیز، با عشق، به صرف فنجانی چای و ملاقات در گورستان.
_ آسو/رز آبی یا هرآنچه که میشناسید
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من که حوصله ندارم ولی اگه انجام دادین برام بفرستین😭
@Asublurose