eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
347 دنبال‌کننده
20 عکس
34 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2
مشاهده در ایتا
دانلود
شارلت خمیازه ای کشید و گفت: از شما باشه تا صبح میخواین وایسین و بحث کنید، بسه دیگه من میخوام خیر سرم بگیرم بخوابماااا تئو با خنده گفت: باشه باشه، ما بریم تو اتاق طبقه بالا؟ یا همینجا رو مبل ها هم جا هست نمیخوایم مزاحم شیم. لافین سمت تئو اومد، با شدت به سرش زد و گفت: برو بگیر بخواب تورو خدا مزاحم تنها چیزی که هستی خواب ماعه، هرچی هم خواستی بگو گری برات بیاره نزار دیانا غریبی کنه خب؟ لبخندی به لافین زدم و تشکر کردم، بعد از سالن بولینگی که چند ساعت توش بودیم بیرون رفتیم و دوباره به بار رسیدیم، هنوز پر جمعیت و سر و صدا بود ولی یاد گرفته بودم که توجهی بهشون نکنم، پشت تئو راه افتادم و رفتم. تئو سکوتی که بینمون بود رو شکست و گفت: نقلی... اگه میخوای با خانوادت حرف بزنی از گری برات گوشی بگیرم باهاشون صحبت کن ولی زیاد نشه، خطرناکه. بعد چند ساعت سخت که فقط کنار اومدن با حقیقت ها بود، یه خبر خوب باعث شد ناخوداگاه لبخند بزنم، به تئو گفتم: وای جدی میشه؟ بابام و لیام برزیلن خطشون رو هم بلد نیستم اشکال نداره زنگ بزنم الا؟ سر تکون داد و گفت: به هرکی دوست داری زنگ بزن، چیز دیگه ای نمیخوای؟ با لبخند گفتم: نه، مرسی بابت همه چیز و مرسی بابت کمکت. دستش رو روی شونم انداخت و گفت: کاری نکردم دیوونه! بگیر بشین اینجا الان میرم برات گوشی میارم. ✩✩✩✩✩ چند دقیقه بعد تئو با یه کیسه خوراکی و یه گوشی اومد و گفت: ببین از گوشی این هارو هم اوردم بخوری چون نمیدونستم چی دوست داری هم ساندویچ کالباس، مرغ و هم گوشت اوردم. نوشیدنی هم انرژی زا اوردم برات یکمم کیک و شکلات ضعف نکنی، اب هم اوردم نمیدونم برای چی. خندیدم و گفتم: اینهمه اخهههه؟ من فقط گوشی خواستم ازت. گوشی رو از بهم داد و منم فورا به الا زنگ زدم، چند تا بوق خورد و بلخره گفت: Ela: الو؟ Diana: الا منم دیا! Ela: خودتی؟ میدونی چقدر نگرانت شدم؟ از صبح فقط دارم به بابات میگم نگرانت نباشه و تو هنوز کتابخونه ای! Diana: ببخشید نمیتونستم حرف بزنم الانم باید زود قطع کنم، به بابام بگو رفتیم اردو انتن هم نداریم چند روزی اینجام Ela:نمیتونم بپرسم کجایی؟ Diana:نه فک نکنم Ela:حالت خوبه دیگه؟ Diana:خوب خوب Ela: دیا این ادمایی که من دیدم هیچ جوره ول کن نیستن حواست به خودت باشه ها. Diana: هست هست! الا توعم حواستو خوب جمع کن الانم میرم باز بهت زنگ میزنم خدافظ نازم. قطع کردم، احساس سبکی داشتم... @wrongtime2
گوشی رو به تئو دادم و گفتم: مرسی بابت همه چیز نمیدونم اگه نبودی چیکار باید میکردم. لبخندی زد و گفت: کاری نکردم نقلی، پاشو بریم بخوابی. بلند شدم و باشه ای گفتم، به سمت اسانسور ها رفتیم و توی بالا ترین طبقه وایسادیم، راهروی بزرگ بود که 2 تا اتاق داشت یکی پایین راهرو و اون یکی بالا، به سمت اتاق اخری رفتیم تئو از پشت یه گلدون کنار در کلید رو در اورد و در رو باز کرد. اتاق نسبتا بزرگی بود، در که باز میشد اولین چیزی که به چشم میومد تلوزیون بزرگ رو به روی تخت بود، تخت دو نفره ی بزرگی که فکر کنم 5 نفر راحت روش جا میشدن، یسری خورده وسایل مثل یخچال کوچولو و کمد هم بود. بعد از بررسی کردن اتاق بلخره واردش شدم و روی تخت پریدم، روز سخت و پر استرسی بود بهترین گزینه الان خواب بود. برعکس من به محض وارد شدن تئو مشغول چیدن وسایل داخل یخچال، کابینت و تمیز کردن محیط شد. خمیازه ای کشیدم و گفتم: نمیخوای بگیری بخوابی؟ فردا هم میشه وسایلارو بزاریااا. وسایل هارو گذاشت و نزدیک تر شد، پتویی که کنار تخت تا شده بود رو برداشت و با دقت روی شونه هام انداخت، چند ثانیه لبه تخت نشست و در حالی که موهام رو از صورتم کنار میزد گفت... @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از چشمِ آینده.
دی نیاز به خواب بیشتر داری ولی اصلا رسیدگی نمیکنیا.