#wrongtime
#part_52
گوشی رو به تئو دادم و گفتم:
مرسی بابت همه چیز نمیدونم اگه نبودی چیکار باید میکردم.
لبخندی زد و گفت:
کاری نکردم نقلی، پاشو بریم بخوابی.
بلند شدم و باشه ای گفتم، به سمت اسانسور ها رفتیم و توی بالا ترین طبقه وایسادیم، راهروی بزرگ بود که 2 تا اتاق داشت یکی پایین راهرو و اون یکی بالا، به سمت اتاق اخری رفتیم تئو از پشت یه گلدون کنار در کلید رو در اورد و در رو باز کرد.
اتاق نسبتا بزرگی بود، در که باز میشد اولین چیزی که به چشم میومد تلوزیون بزرگ رو به روی تخت بود، تخت دو نفره ی بزرگی که فکر کنم 5 نفر راحت روش جا میشدن، یسری خورده وسایل مثل یخچال کوچولو و کمد هم بود.
بعد از بررسی کردن اتاق بلخره واردش شدم و روی تخت پریدم، روز سخت و پر استرسی بود بهترین گزینه الان خواب بود.
برعکس من به محض وارد شدن تئو مشغول چیدن وسایل داخل یخچال، کابینت و تمیز کردن محیط شد.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
نمیخوای بگیری بخوابی؟ فردا هم میشه وسایلارو بزاریااا.
وسایل هارو گذاشت و نزدیک تر شد، پتویی که کنار تخت تا شده بود رو برداشت و با دقت روی شونه هام انداخت، چند ثانیه لبه تخت نشست و در حالی که موهام رو از صورتم کنار میزد گفت...
@wrongtime2✨