من مطمئنم حشمت من یواشکی عضو بسیجه. لامصب خیلی بلده بسیجی حرف بزنه. اولش رفتم بهش گفتم بیا کمکم کن جمله بسازيم میخوام توی جمع بسیج بفرستم، به ذهنم خطور هم نمیکرد انقدر حرفه ای باشه.
رضایی یدقه زنگ زد، خواهر و برادرم برای اولین بار تو زندگیشون اومدن تو اتاق من دلقک بازی.
ادبار
رضایی یدقه زنگ زد، خواهر و برادرم برای اولین بار تو زندگیشون اومدن تو اتاق من دلقک بازی.
خواهرم اومده بود گوشیو میکشید ببینه اسم این فرد تماس گیرنده کیه.
ادبار
بابا بسه هر روز یه چسی جدید. نامزدشه مگه اومدن براش سوپ آوردن دم خونه چون سرماخورده؟
بعد قسمت مورد علاقم اونجاست که میان علی رو بغل کنن، علی فکرمیکنه میخوان بدون مامانش ببرنش(چون خب چادر داشتن و مامانش چادر نداشت) و میزنه زیر گریه و اونا موز میشن. هههخخخههه. بعدش علی جونمو ماچ ماچی کردم که اون هندجگرخوار رو ضایع کرد.
بابام سر شب رفت تو اتاق به شوهرخواهرم سلام کنه و یکم خوش و بش کنن، الان اومد بیرون چشش افتاد به من، من هنوز هیچی نگفته بودم، گفت من همینم دیگه، میرم بالا منبر پایین نمیام🤣