#عروج_عاشقانه
🥀«۳۱ شهریور ماه»
🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹
💔 فرزند شهید:
یکی از سفارشهای همیشگی پدر به ما، این بود که خادم مردم باشید و به نحو احسن کار مردم را انجام دهید.
در مراسم ترحیم تعدادی از مردم که اصلاً شناخت زیادی هم نسبت به آنها نداشتیم پیش ما میآمدند و میگفتند سرداری دوباره از نسل سردار سلیمانی را از دست دادهایم.
پدر نسبت به همکارانش بسیار دلسوز بود. گاهی برایش غذا آماده میکردیم که به محل کارش ببرد، قبول نمیکرد و میگفت باباجان من آنجا سرباز دارم که از خانوادههایشان دور هستند. شاید دلشان بخواهد. من مدیون بچهها میشوم.
♦️هدیه به روح شهید بزرگوار هادی رئیسی «صلوات»
#شهید_امنیت
🥀 @yaade_shohadaa
بزرگۍ میگفٺ↓🌱
تڪیه ڪن به شہـدا'
شہـدا تڪیهشان خداسټ؛🌹
اصلا ڪنار گـݪ بشینے بوۍ گل میگیرے'🌸
پس گݪستان ڪن زندگیټ را با یاد شہـدآ 💕
#دفاع_مقدس
🥀 @yaade_shohadaa
🥀امام خمینی«ره»:
اگر روزی اسراء برگشتند و من نبودم، درود مرا بـه آنها برسانید و بگویید خمینی در فکرتان بود.
❤️🔥شهید والامقام «موسی گل محمدی»
💔 شهید موسی گل محمدی در هفتم فروردین ۱۳۴۵، در روستای احمدآباد تابعه شهرستان سراب چشم به جهان گشود. پدرش جمشید و مادرش بتول نام داشت.
تا پایان دوره ابتدایی درس خواند.
به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. سی و یکم تیر ۱۳۶۷، در سومار به اسارت نیروهای عراقی درآمد.
پانزدهم خرداد ۱۳۶۸، در زندان الرمادیه عراق به شهادت رسید. پیکرش در همان محل به خاک سپرده شد.
♦️قرائت «سوره حمد» هدیه به روح مطهرش.
#شهدای_آزاده
#شانزدهمینچلهتوسلبهشهدا
#روز هجدهم
🥀 @yaade_shohadaa
🌾 رمان #بی_تو_هرگز (بدون تو هرگز)
🌾قسمت: ۴۹
🌾 خداحافظ زینب
تازه می فهمیدم چرا علی گفت …
من تنها کسی هستم که می تونه زینب رو به رفتن راضی کنه … اشک توی چشم هام حلقه زد …
پارچ رو برداشتم و گذاشتم توی یخچال …
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم …
– بی انصاف … خودت از پس دخترت برنیومدی … من رو انداختی جلو؟ … چطور راضیش کنم وقتی خودم دلم نمی خواد بره؟ …
برای اذان از اتاق اومد بیرون که وضو بگیره …دنبالش راه افتادم سمت دستشویی … پشت در ایستادم تا اومد بیرون…
زل زدم توی چشم هاش … با حالت ملتمسانه ای بهم نگاه کرد… التماس می کرد حرفت رو نگو …
چشم هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم …
– یادته 9 سالت بود تب کردی …
سرش رو انداخت پایین … منتظر جوابش نشدم …
– پدرت چه شرطی گذاشت؟ … هر چی من میگم، میگی چشم …
التماس چشم هاش بیشتر شد … گریه اش گرفته بود …
– خوب پس نگو … هیچی نگو … حرفی نگو که عمل کردنش سخت باشه …
پرده اشک جلو دیدم رو گرفته بود …
– برو زینب جان … حرف پدرت رو گوش کن … علی گفت باید بری …
و صورتم رو چرخوندم … قطرات اشک از چشمم فرو ریخت… نمی خواستم زینب اشکم رو ببینه …
تمام مقدمات سفر رو مامور دانشگاه از طریق سفارت انجام داد …
براش یه خونه مبله گرفتن … حتی گفتن اگر راضی نبودید بگید براتون عوضش می کنیم … هزینه زندگی و رفت و آمدش رو هم دانشگاه تقبل کرده بود …
پای پرواز …
به زحمت جلوی خودم رو گرفتم … نمی خواستم دلش بلرزه …
با بلند شدن پرواز، اشک های من بی وقفه سرازیر شد … تمام چادر و مقنعه ام خیس شده بود …
بچه ها، حریف آرام کردن من نمی شدن …
🎀( شخصیت اصلی این داستان …
سرکار خانم … دکتر سیده زینب حسینی هستند … شخصی که از این به بعد، داستان رو از چشم ایشون مطالعه خواهید کرد …)
ادامه دارد...
✍نویسنده: شهید مدافع حرم طاها ایمانی
⛔️کپی بدون ذکر نام نویسنده حرام است.
🥀 @yaade_shohadaa
🥀تنها تفريح سرتيپ
💔سرتيپ، پانزده سال بود كه طعم غذا را نچشيده بود، به مهمانى نرفته بود، حتى نمیتوانست دردش را درست بيان كند. تنها تفريحش اين بود كه با همسرش سوار آمبولانس شود و براى ويزيت و معالجه به بيمارستان برود... در نهايت پس از تحمل درد و رنج بیحساب در اسفند ماه سال نود، بال شهادت خود را گشود و به لقاءالله شتافت.
❌️❌️ امنیت، اتفاقی نبوده و نیست!!
🥀خاطره اى به ياد جانباز شهيد معزز سرتیپ ابراهيم مهران راد
#امام_زمان
#غزه
🥀 @yaade_shohadaa
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔پیامبر اکرم تنها عبارت باقی مانده دفترچه شهید که شب میلاد پیامبر رحمت تفحص شد
#امام_زمان
#غزه
#لبنان
🥀 @yaade_shohadaa
🥀خاطرهای از شب ولادت پیامبر اکرم(ص) پیش از انجام یک عملیات
💔روزهای آخر آبان ماه سال ۶۵ مصادف با ایام ولادت حضرت ختمی مرتبت و امام صادق(علیهالسلام) بود. یکی دو ماه بود که عملیات نرفته بودیم و گردان نیروی جدید گرفته بود و مشغول آموزش بودند.
بخشی از رزمندگان تخریب در منطقه عملیاتی «کربلای۲» در پیرانشهر و تعدادی هم مشغول مینگذاری در جزیره مجنون بودند. چون مقدمات عملیات بعدی در حال انجام بود بخشی از بچههای تخریبچی هم کنار رودخانه «دِز» در حال تمرین غواصی و آموزشهای آبی و خاکی بودند.
شب ولادت پیامبر (صلیالله علیه وآله وسلم) و امام صادق (علیهالسلام) فرصتی شد تا اکثر نیروهای تخریب در حسینیه الوارثین جمع شوند.
جشن باشکوهی به پا شد. آنجا هم بحث این بود که بچهها حین سرود خواندن دست بزنند یا نزنند.
من که در این برنامه میخواندم اصراری بر کف زدن نداشتم و شهید زینال حسینی هم که فرمانده ما بود اعتراضی به کف زدن بچهها نداشت.
در حین سرود خواندن بعضیها دو انگشتی کف میزدند و زیر چشمی به هم نگاه میکردند تا اینکه محمد مرادی جلسه را دست گرفت.
ابتدا یک «آه» کشید تا همه توجهها را به خودش جلب کند و بعد دستهایش را بالا آورد و شروع کرد به کف زدن و یک عده از همراهانش هم همراهی کردند و جلسه را از دست ما گرفت.
آن شب بچهها خیلی شاد بودند.
شهید محمد مرادی در ۱۹ دی ماه سال ۱۳۶۵و در عملیات «کربلای ۵» به عنوان تخریبچی و در نبرد نزدیک با دشمن بعثی در داخل منطقهای به نام «پنج ضلعی» به شهادت رسید.
🥀خاطره ای به یاد شهید معزز محمد مرادی
#امام_زمان
#غزه
🥀 @yaade_shohadaa