『 مـن نگـاه از مردم ِ
این شهر میدزدم ولی ،
آنکه را سیری ندارم
از تماشایش تویــــــــــــی ( : 』
عجب که راه ِنفس بسته اید بر منُباز .
در انتظار ِنفس های ِدیگری از من ؛
خزان به قیمت ِجان ، جار میزنید اما ،
بهار را به پشیزی نمیخرید از من ..