#قسمت_یازدهم
💫مسابقات قهرماني باشگاه ها در سال 1355 بود. مقام اول مسابقات، هم جايزه نقدي ميگرفت هم به انتخابي کشور ميرفت.
💫ابراهيم در اوج آمادگي بود. هرکس يک مسابقه از او می ديد اين مطلب را تأييد ميكرد.
💫مربيان مي گفتند: امسال در 74 کيلو کسي حريف ابراهيم نيست.
💫مسابقات شروع شد. ابراهيم همه را يکي يکي از پيش رو برمي داشت. با چهار کشتي که برگزار کرد به نيمه نهائي رسيد. کشتي ها را يا ضربه ميکرد يا با امتياز بالا می بُرد.
💫به رفقايم گفتم: مطمئن باشيد، امسال يه کشتي گير از باشگاه ما ميره تيم ملي.
💫در ديدار نيمه نهائي با اينکه حريفش خيلي مطرح بود ولي ابراهيم برنده شد. او با اقتدار به فينال رفت.
💫حريف پاياني او آقاي (محمود ک) بود. ايشان همان سال قهرمان مسابقات ارتش هاي جهان شده بود.
💫قبل از شروع فينال رفتم پيش ابراهيم توی رختکن و گفتم: من مسابقه هاي حريفت رو ديدم. خيلي ضعيفه، فقط ابرام جون، تو رو خدا دقت كن. خوب کشتي بگير، من مطمئنم امسال برا تيم ملي انتخاب ميشي.
💫مربي، آخرين توصيه ها را به ابراهيم گوشزد ميکرد.
💫در حالي که ابراهيم بندهاي کفشش را مي بست. بعد با هم به سمت تشک رفتند.
💫من سريع رفتم و بين تماشاگرها نشستم.
💫ابراهيم روي تشک رفت. حريف ابراهيم هم وارد شد.
💫هنوز داور نيامده بود. ابراهيم جلو رفت و با لبخند به حريفش سلام كرد و دست داد.
💫حريف او چيزي گفت كه متوجه نشدم. اما ابراهيم سرش را به علامت تائيد تکان داد.
💫بعد هم حريف او جائي را در بالای سالن بين تماشاگرها به او نشان داد!
💫من هم برگشتم و نگاه کردم. ديدم پيرزني تنها، تسبيح به دست، بالاي سکوها نشسته.
💫نفهميدم چه گفتند و چه شد. اما ابراهيم خيلي بد کشتي را شــروع کرد. همه اش دفاع ميکرد.
💫بيچاره مربي ابراهيم، اينقدر داد زد و راهنمائي کرد که صدايــش گرفت.
💫ابراهيم انگار چيزي از فريادهاي مربي و حتي داد زدن هاي من را نمي شنيد. فقط وقت را تلف ميکرد.
💫حريف ابراهيم با اينکه در ابتدا خيلي ترسيده بود اما جرأت پيدا کرد. مرتب حمله ميکرد.
💫ابراهيم هم با خونسردي مشغول دفاع بود.
💫داور اولين اخطار و بعد هم دومين اخطار را به ابراهيم داد. در پايان هم ابراهيم سه اخطاره شد و باخت و حريف ابراهيم قهرمان 74 کيلو شد!
💫وقتي داور دست حريف را بالا مي برد ابراهيم خوشحال بود! انگار که خودش قهرمان شده! بعد هر دو کشتي گير يکديگر را بغل کردند.
💫حريف ابراهيم در حالي که از خوشحالي گريه ميکرد خم شد و دست ابراهيم را بوسيد!
💫دو کشتي گير در حال خروج از سالن بودند. من از بالای سکوها پريدم پائين.
💫باعصبانيت سمت ابراهيم آمدم. داد زدم و گفتم: آدم عاقل، اين چه وضع کشتي بود؟
💫بعد هم از زور عصبانيت با مشت زدم به بازوي ابراهيم و گفتم: آخه اگه نميخواي کشتي بگيري بگو، ما رو هم معطل نکن.
💫ابراهيم خيلي آرام و با لبخند هميشگي گفت: اينقدر حرص نخور!
💫بعد سريع رفت تو رختکن، لباس هايش را پوشيد. سرش را پائين انداخت و رفت.
💫از زور عصبانيت به در و ديوار مشت ميزدم. بعد يك گوشه نشستم. نيم ساعتي گذشت. کمي آرام شدم. راه افتادم که بروم.
💫جلوي در ورزشگاه هنوز شلوغ بود. همان حريف فينال ابراهيم با مادر وکلي از فاميل ها و رفقا دور هم ايستاده بودند. خيلي خوشحال بودند.
💫يکدفعه همان آقا من را صدا کرد. برگشتم و با اخم گفتم: بله؟!
💫آمد به سمت من و گفت: شما رفيق آقا ابرام هستيد، درسته؟
💫با عصبانيت گفتم: فرمايش؟!
💫بی مقدمه گفت: آقا عجب رفيق با مرامي داريد. من قبل مسابقه به آقا ابرام گفتم، شک ندارم که از شــما ميخورم، اما هواي ما رو داشته باش، مادر و برادرام بالای سالن نشستند. كاري كن ما خيلي ضايع نشيم.
💫بعد ادامه داد: رفيقتون سنگ تموم گذاشت. نميدونی مادرم چقدر خوشحاله.
💫بعد هم گريه اش گرفت و گفت: من تازه ازدواج کرده ام. به جايزه نقدي مسابقه هم خيلي احتياج داشتم، نميدوني چقدر خوشحالم.
💫مانده بودم كه چه بگويم. کمي سکوت کردم و به چهره اش نگاه كردم. تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار بوده.
💫بعدگفتم: رفيق جون، اگه من جاي داش ابرام بودم، با اين همه تمرين و سختي کشيدن اين کار رو نميکردم. اين کارا مخصوص آدماي بزرگي مثل آقا ابرامه.
💫از آن پسر خداحافظي کردم. نيم نگاهي به آن پيرزن خوشحال و خندان انداختم و حرکت کردم.
💫در راه به کار ابراهيم فکر ميکردم. اينطور گذشت کردن، اصلاً با عقل جور درنمي ياد!
💫با خودم فکر مي کردم، پورياي ولي وقتي فهميد حريفش به قهرماني در مسابقه احتياج دارد و حاکم شهر، آنها را اذيت کرده، به حريفش باخت.
💫اما ابراهيم...ياد تمرين هاي سختي که ابراهيم در اين مدت کشيده بود افتادم. ياد لبخندهاي آن پيرزن وخوشحالي آن جوان، يكدفعه گريه ام گرفت. عجب آدميه اين ابراهيم!
#پایان
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
11_پوریای ولی.mp3
2.1M
#کتاب_صوتی
📚ڪتاب صوتی زندگی نامه و خاطرات شهید #ابراهیم_هادی
1⃣1⃣پوریای ولی🌹
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
«سید مرتضی آوینی»
یاران ! پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
توصیه شهید ابراهیم هادی و دیگر شهدا
لطفا در میان #نگاه های مختلفی که به خود جلب میکنید..
مراقب #چشمان_گریان امام زمان و شهدا باشید😭
چه خانم هستید و چه آقا، تنها برای رضای خدا کار کنید نه برای جلب توجه و معروفیت یا هر چیز دیگر...
#شهید_ابراهیم_هادی 💚 #یادش_با_صلوات🌿
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#معرفی_کتاب📚
کتاب
•°♡یادت باشد♡°•
روایتی است عاشقانه|••♡
از زندگی یک شهید مدافع حرم که پاییز سال ۸۹ به کربلا رفت، پاییز سال ۹۱ عقد کرد، پاییز سال ۹۲ ازدواج کرد و نهایتاً در پاییز سال ۹۴ در دفاع از حرم مطهر🕊حضرت زینب کبری(س)🕊به شهادت رسید!
♡••|یادت باشد|••♡
کتابی است که میشود ساعتها با آن خندید و روزها با آن اشک ریخت. کتاب را که ورق میزنی انگار برایت همه شهدا تصویر می شوند و تازه میفهمی آنهایی که فدایی زینب شدند، چقدر شبیه هم هستند.
فرقی نمیکند اسمشان چه باشد!
محمد بلباسی، محسن حججی، مصطفی صدرزاده، مهدی نوروزی یا حمید سیاهکالی و...
اینها همگی «یادشان بود» تا ما
«یادمان باشد» راه، از آسمان میگذرد!
#شهید_حمید_سیاهکالی
#شهید_مدافع_حرم
#معرفی_کتاب
#زندگینامه
#کتاب_خوب_بخوانیم
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 ببینید | وقتی سپهبد سلیمانی دست سرباز خود را بوسید!
🔻 یکی از سربازان در حضور حاج قاسم: شرمنده هستم! خجالت میکشم به کشورم برگردم! باید بمونم اینجا یا به شهادت برسم یا با پیروزی کامل از اینجا خارج بشوم!
#سپاه_مقدس_هست
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#تلنگر_روزانه
همین الان کسانۍ در دنیا هستند
که با شهدا اُنس بیشترۍ دارند
در مشکلات زندگۍ متوسّل به شهدا
مۍشوند و شهدا جواب مۍدهند...🌸
اُنس با شهدا را امروز تجربه کن
با شهدا که انس داشتهباشۍ
یکقدم👣به خدا نزدیکترۍ...
#مقاممعظمرهبرۍ°•
#برادرآسمونے...✨
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
آیت اللہ جوادےآملے :
ما براے اینڪہ از دعاے شهدا برخوردار باشیم، باید در مسیر آنها حرڪت ڪنیم و بدانیم،دعاے شهدا، جزو دعاهاے مستجاب است...
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
خلق مشتاق بهشتند و بهشت جاودان
با هزاران آرزو مشتاقِ دیدار شماست ...
#رفاقت_تابهشت
#شهیداحمدکاظمی
#شهیدحاج_قاسم_سلیمانی
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی