eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
ـــــــــــــ ما نُه نفر، شورایی هستیم برای انتخاب کتاب‌های حلقه. برای هر حلقه، نفری سه چهار کتاب روی میز می‌گذاریم؛ کتاب‌هایی از دسته‌های مختلف ادبیات روایی. کتاب‌های ایرانی، خارجی، ناداستان، مقاومت. در فرصت یک ماهه، تعداد زیادی از کتاب‌ها را می‌خوانیم. پای هر کتاب، نقد و نظر می‌دهیم. جلسه می‌گذاریم و سر کتاب‌ها چک‌وچانه می‌زنیم. به مخاطبمان فکر می‌کنیم. مخاطبی که دوست دارد با کتاب‌ دمخور باشد و نیاز دارد به همراهی گروهی برای تداوم و رسیدن به روتینِ کتاب‌خوانی. همین روزها مشغول انتخاب کتاب‌های حلقه پانزدهم می‌شویم، درحالیکه حلقه چهاردهم درحال ثبت‌نام است. حتی اگر تاحالا اهل مطالعه نبودید و همیشه گوشه ذهنتان بوده که روزی با کتاب‌ها سروکله بزنید، می‌توانید در حلقه چهاردهم ثبت‌نام کنید. فرصتش تا فرداست. http://Mabnaschool.ir/product/halghe14 @zaatar
ــــــــــــــ در شماره جشن مجله مدام، داستانی دارم با عنوان «ورگرد آقا» نسخه صوتی این داستان را می‌توانید در کست‌باکس گوش کنید. https://castbox.fm/vb/879793217 @zaatar
ــــــــــــــــــ ادبیات واقعیت‌محور، با تمام رازها و اعتراف‌هایی که نویسندگانش پیش چشم ما می‌گذارند، آدم‌های جهان را به شکل صمیمانه‌ای باهم متصل می‌کند؛ انگار روایت‌ها رشته‌ای می‌شوند که دل‌های دور از هم را گره می‌زند. «یک عمر کار» ریچل کاسک، از همین دست کتاب‌هاست؛ روایتی بی‌پرده از مادری و رنج‌هایش. نویسنده، آن‌قدر دقیق و بی‌ملاحظه درباره این رنج‌ها می‌نویسد که گاهی خواننده ناخودآگاه کتاب را کنار می‌گذارد؛ صداقتِ تیز و برنده‌ای در روایت‌هاست که یادآورِ دردهای شخصی‌ هر مادر است. در این کتاب، صداقت، ستون اصلی روایت است؛ نوعی خودافشایی که آن را به تجربه‌ای انسانی و قابل لمس تبدیل می‌کند. همین است که «یک عمر کار» را به کتابی ارزشمند تبدیل کرده؛ و درست به همین خاطر، اثرگذار است. پی‌نوشت: کتاب‌هایم را زیرورو کردم و کتابی متناسب‌تر برای معرفی در این روز عزیز، پیدا نکردم. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
🖥 ز مثل زندگی ❤️ روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی 📝 محمد جایم را گرفته. نشسته پشت میز و لپ‌تاپم را گذاشته جلوش‌. فارسی را رسیده‌اند به نشانه‌ی «ز». «ز» را «س» می‌گوید؛ سوزن را، سوسن. زنگ تفریح نشانه‌ی «ز» را با هم تمرین می‌کنیم. چندین‌بار دندان‌ها را روی هم می‌گذارم و «ز» را کش می‌دهم. حسین رفته توی اتاق. تبلتم را بُرده برای کلاسش. به فایل‌های بازِ توی تبلت نگاه هم نمی‌توانم بکنم؛ انگار پشت شیشه‌ای ایستاده‌اند منتظر. متن‌هایم نصفه‌نیمه مانده و زمانی برای کامل کردنشان ندارم. هر ۴۵ دقیقه زنگ تفریح است و لقمه‌ای، میوه‌ای، دمنوشی برایشان آماده می‌کنم. گاهی صدا قطع می‌شود و گاهی اینترنت. گاهی سیستم مدرسه راهمان نمی‌دهد و بچه‌ها چشمشان پُراشک می‌شود. چاره‌ای ندارم. خودم را کنارشان جا می‌دهم تا کلاس‌ها را بی‌دردسر جلو ببریم. از پنجره‌ی آشپزخانه بیرون را نگاه می‌کنم؛ آسمان خاکستریِ چرک است. درخت توی کوچه خمیده؛ اما تکیه داده به چناری محکم. دلم می‌خواهد، مثل همان درخت، کمی تکیه بدهم و دست‌هایم را بند کنم به چیزی که تکانم ندهد. بوی آویشن و عناب آشپزخانه را پُر کرده؛ انگار دستم را میان سرفه‌ها و نفس‌تنگی‌های شهر می‌گیرد. سه لیوان را با دمنوش پر می‌کنم. بخار از لبه‌ی لیوان‌ها بالا می‌زند و با هوای سنگینِ خانه قاتی می‌شود. همین گرمای ساده نفسم را باز می‌کند. محمد داد می‌زند: «مامان فکر کنم بلد شدم.» وسط کلاس ایستاده جلوی آینه و لب‌ولوچه‌اش را باز و بسته می‌کند. برمی‌گردد سمتم. سلام نظامی می‌دهد و می‌گوید: «ز مثل سرباز» برایش دست می‌زنم. ادامه می‌دهد: «ز مثل مامانِ زیبا.» این‌بار بهتر ادا می‌کند. مثل خطی که بالاخره بی‌لرزش می‌نویسی‌اش. لبخندش کوچک است؛ اما برقی دارد که روحم را از زیر هوای کدر می‌کشد بیرون. می‌خندم؛ نه بلند، نه مثل فیلم‌ها، مثل جرعه‌ای آب که فقط برای تر شدن لب‌هاست. می‌نشینم کنار بچه‌ها. راهی برای ورود به داستان‌هایم ندارم. شخصیت‌ها منتظرند؛ اما عجله‌ای نیست. حالا می‌فهمم بعضی چیزها هرگز خاموش نمی‌شوند؛ چیزی از من در نفس و صدای بچه‌ها ادامه پیدا می‌کند، حتی اگر روزها از نوشته‌هایم دور بمانم. زندگیِ مادرانه گاهی مثل همین نشانه‌ی «ز» است؛ اولش کج‌وکوله ادا می‌شود؛ اما کم‌کم جا می‌افتد. می‌دانم به نوشته‌هایم برمی‌گردم. به ایده‌ها، به خودم. شاید همین فردا، شاید هفته‌ی دیگر. 📝زهرا عطارزاده، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
ـــــــــــــــ کتاب، ایده‌ای بکر دارد که باتوجه به حجم کم آن، می‌شود چندساعته خواندش. ماجرای خانه‌ای است در حوالی حرم امام رضا(ع) که پدربزرگ خانواده در آن دفن شده. خانه‌ای که با هتل‌های دورتادورش محاصره شده و در خطر است. زبان و نثر نویسنده، قابل توجه است. تصاویر و جزئیاتی دارد که حتم دارم تا مدت‌ها فراموشتان نمی‌شود. ریتم اتفاقات در داستان تند است و نمی‌توانید زمانِ مطالعهٔ کتاب را کش بدهید. اما با کتاب مشکلی هم داشتم و آن حجم زیاد اتفاقات و نپرداختن به همه آن‌هاست. در داستان، رد پای قصه‌های کوچکی باز می‌شود که پرونده‌شان بسته نمی‌شود و قدری ابهام برای مخاطب باقی می‌گذارد. درواقع مسئله‌ام با کتاب، این است که چند برشِ موضوعی دارد و خط اصلی داستان، حفظ نمی‌شود. با این حال می‌دانم اگر آقای فتحی کتاب جدیدی بنویسد، حتما سراغش می‌روم. @zaatar
ــــــــــــــــــ دیروز همراه با نماینده رهبری، دعوت شدم به خانه چند جانباز هفتاد درصد. وظیفهٔ من ثبت مشاهدات بود و می‌خواستم روایتگر زندگی‌شان باشم. تیمی کوچک اما مجهز بودیم؛ عکاس و فیلم‌برداری که مأموریت ثبت اتفاقات را داشتند و چند مسئول و نماینده که پل ارتباطی بودند. ابزار من هم، کاغذ بود و قلم؛ ابزاری برای ثبت دیده‌ها و شنیده‌ها. تا جایی که توانستم، صداها را ضبط کردم و از بخش‌هایی فیلم گرفتم. سرفه‌های ممتد و بغض‌هایی را هم که اشک شدند، در دفترچه‌ام ثبت و ضبط کردم. نشستم پای خاطرات حاج آقا رحیمیان و جانبازهایی که هرکدام یک‌جور اسطوره شدند در خاطرم. از دیروز تا همین حالا پای نوشتن بودم و انگار در خلأ زمان، شناور. ذهنم هنوز درحال پردازش صداهای ضبط شده و نوردهی فیلم‌هاست. حالا که کارم تمام شده، نگاهی به ساعت می‌اندازم و فکر می‌کنم این دو روز از عمرم حساب نشد. انگار در یک گشت نیمروزی، معلق بودم. لحظه‌به‌لحظه‌ای که کنار این آدم‌ها گذشت، مثل یک رؤیای چند دقیقه‌ای بود و باز باید برگردم به دنیای پرهیاهوی خودم. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
💚 بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها 💌 خرده‌روایت‌هایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام، ١٤٠٤/١١/٠٤ 🔻 موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است. نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.» روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".» انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد. 👈🏻 جانباز: حبیب‌الله شیخی قهی ✍🏻 زهرا عطارزاده 📅 شماره ٢ 🔎 برای مطالعه باقی روایت‌ها اینجا را کلیک کنید رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh