eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحانه
🖥 مادر خوبی می‌شوم؟! ❤️روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی 📝 گیج بودم هنوز، وقتی که با نوزاد یک‌روزه از بیمارستان بیرون آمدیم. وقتی به خانه رسیدیم و دختر یک‌روزه را توی گهواره خواباندیم، چشم چرخاندم و فکر کردم اتاق کوچکمان چقدر کوچک‌تر شده است. این تنها برداشت مادرانه‌ی من بود از اولین حضور دخترم در خانه. هیچ تصوری از نوزاد داشتن نداشتم. تا آن روز فکر می‌کردم تنها تغییر زندگی‌ام بعد از آمدن بچه، اضافه شدن چند وسیله به خانه و تغییرِ چیدمان خانه است. تا وقتی بیمارستان بودیم، بیشتر کارها را پرستارها انجام می‌دادند. خانه که آمدیم، من ماندم و مامان. مسئله‌ی اول آن بود که چطور پوشک بچه را عوض کنیم؟ از بچه‌داریِ مامان بیست سال گذشته بود. من هم که بچه‌ی اولم بود. تنها راهی که به ذهنمان رسید این بود که پوشک جدید را مشابه پوشک قبلی ببندیم؛ اما دخترک آن‌قدر گریه و بی‌تابی کرد که یک کار سه‌دقیقه‌ای، پانزده دقیقه طول کشید. چند ساعت بعد هم مهمان‌ها از راه رسیدند. من و مامان با یک دستمان مهمان‌داری می‌کردیم و با دست دیگرمان کارهای بچه‌ را انجام می‌دادیم. حوصله‌ی نشستن کنار مهمان‌ها را نداشتم. دوست نداشتم کسی بچه را بغل کند. هرکس درباره‌ی مناسب بودن لباس بچه نظری می‌داد. من، تحت‌تأثیر نظرات، هزار بار لباس گرم تنش کردم و درآوردم. کلافه شده بودم. درست نمی‌فهمیدم نیاز دخترم چیست. با خودم تکرار می‌کردم: «من مادر خوبی نمی‌شوم.» شب وقتی خانه ساکت شد، خودم را به همسرم رساندم. های‌های گریه کردم که من چطور این بچه را بزرگ کنم؟ تا صبح خواب به چشم‌هایم نیامد. فردای آن روز از مامان خواستم بیشتر پیشم بماند؛ اما مامان هم بالاخره رفت. آن وقت من ماندم و زندگی‌ام که خیلی بیشتر از تغییر چیدمان وسایل عوض شده بود. من ماندم و روزهای نیامده که ترسشان رهایم نمی‌کرد. برای خودم هم‌ عجیب بود که چطور بعد از رفتن مامان، خیلی زود یاد گرفتم چطور پوشک بچه را عوض کنم؛ خیلی زود یاد گرفتم کی خوابش کنم و کدام گریه‌اش برای گرسنگی است. حالا که چند سال‌ از مادر شدنم می‌گذرد، هنوز هم گاهی مادری کردن برایم ترسناک می‌شود؛ اما تجربه‌ی روزهای اول یادم داد مادری کردن قوی‌ترین موجی است که می‌تواند از میان امواج ترس و نگرانی راهش را پیدا کند و به موقع خودش را به زن‌هایی شبیه به من برساند. ما زن‌هایی که زندگی‌مان پر از لحظاتی است که نمی‌دانیم چطور می‌گذرد اما مطمئنیم امدادهای غیبی به کمکمان می‌رسد‌. 📝نجمه حسنیه، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
⭐️ تصویری از مراسم روز گذشته جشن میلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در حسینیه امام خمینی(ره) با حضور رهبر انقلاب. ۱۴۰۴/۹/۲۰ 📸 گزارش تصویری مراسم امروز را از اینجا ببینید👇 farsi.khamenei.ir/photo-album?id=62052
⭐️ روز گذشته؛ تصویری از حاشیه‌ی مراسم جشن میلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در حسینیه امام خمینی(ره) با حضور رهبر انقلاب. ۱۴۰۴/۹/۲۰ 📸 گزارش تصویری از اینجا ببینید👇 farsi.khamenei.ir/photo-album?id=62052
🖥 محبت، مهمترین حق زن در خانه 📝 در خانه، مهمترین حقّی که بانوی خانه و زن خانه دارد محبّت است. اولین، مهمترین نیازی که دارد و مهمترین حقّی که دارد محبّت است. روایت وارد شده که مردها به زنهایشان بگویند من تو را  دوست دارم، یعنی تصریح کنند. 📝 رهبر انقلاب؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 ز مثل زندگی ❤️ روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی 📝 محمد جایم را گرفته. نشسته پشت میز و لپ‌تاپم را گذاشته جلوش‌. فارسی را رسیده‌اند به نشانه‌ی «ز». «ز» را «س» می‌گوید؛ سوزن را، سوسن. زنگ تفریح نشانه‌ی «ز» را با هم تمرین می‌کنیم. چندین‌بار دندان‌ها را روی هم می‌گذارم و «ز» را کش می‌دهم. حسین رفته توی اتاق. تبلتم را بُرده برای کلاسش. به فایل‌های بازِ توی تبلت نگاه هم نمی‌توانم بکنم؛ انگار پشت شیشه‌ای ایستاده‌اند منتظر. متن‌هایم نصفه‌نیمه مانده و زمانی برای کامل کردنشان ندارم. هر ۴۵ دقیقه زنگ تفریح است و لقمه‌ای، میوه‌ای، دمنوشی برایشان آماده می‌کنم. گاهی صدا قطع می‌شود و گاهی اینترنت. گاهی سیستم مدرسه راهمان نمی‌دهد و بچه‌ها چشمشان پُراشک می‌شود. چاره‌ای ندارم. خودم را کنارشان جا می‌دهم تا کلاس‌ها را بی‌دردسر جلو ببریم. از پنجره‌ی آشپزخانه بیرون را نگاه می‌کنم؛ آسمان خاکستریِ چرک است. درخت توی کوچه خمیده؛ اما تکیه داده به چناری محکم. دلم می‌خواهد، مثل همان درخت، کمی تکیه بدهم و دست‌هایم را بند کنم به چیزی که تکانم ندهد. بوی آویشن و عناب آشپزخانه را پُر کرده؛ انگار دستم را میان سرفه‌ها و نفس‌تنگی‌های شهر می‌گیرد. سه لیوان را با دمنوش پر می‌کنم. بخار از لبه‌ی لیوان‌ها بالا می‌زند و با هوای سنگینِ خانه قاتی می‌شود. همین گرمای ساده نفسم را باز می‌کند. محمد داد می‌زند: «مامان فکر کنم بلد شدم.» وسط کلاس ایستاده جلوی آینه و لب‌ولوچه‌اش را باز و بسته می‌کند. برمی‌گردد سمتم. سلام نظامی می‌دهد و می‌گوید: «ز مثل سرباز» برایش دست می‌زنم. ادامه می‌دهد: «ز مثل مامانِ زیبا.» این‌بار بهتر ادا می‌کند. مثل خطی که بالاخره بی‌لرزش می‌نویسی‌اش. لبخندش کوچک است؛ اما برقی دارد که روحم را از زیر هوای کدر می‌کشد بیرون. می‌خندم؛ نه بلند، نه مثل فیلم‌ها، مثل جرعه‌ای آب که فقط برای تر شدن لب‌هاست. می‌نشینم کنار بچه‌ها. راهی برای ورود به داستان‌هایم ندارم. شخصیت‌ها منتظرند؛ اما عجله‌ای نیست. حالا می‌فهمم بعضی چیزها هرگز خاموش نمی‌شوند؛ چیزی از من در نفس و صدای بچه‌ها ادامه پیدا می‌کند، حتی اگر روزها از نوشته‌هایم دور بمانم. زندگیِ مادرانه گاهی مثل همین نشانه‌ی «ز» است؛ اولش کج‌وکوله ادا می‌شود؛ اما کم‌کم جا می‌افتد. می‌دانم به نوشته‌هایم برمی‌گردم. به ایده‌ها، به خودم. شاید همین فردا، شاید هفته‌ی دیگر. 📝زهرا عطارزاده، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | مامان! دیدی شد؟ 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢ 📝 خادمی چوب‌پر آبی‌اش را می‌زند به دماغش و می‌گوید: «مدرسه رو هم که پیچوندی! چرا پس هنوز اخمات تو همه؟» دلگیرتر از آن است که به این جمله بخندد. رو می‌کند به من: «اگه آقا نیاد، من دیگه با شما هیچ جا نمیام.» هنوز به دقیقه نرسیده که جمعیت نهیب می‌خورد و به سمت جلو تاب برمی‌دارد: «حیدر، حیدر….» گریه و خنده‌اش قاتی می‌شود: «مامان! یادته پارسال تلویزیون جشن فرشته‌ها رو نشون می‌داد ما با هم گریه می‌کردیم؟ یادته گفتم می‌شه وقتی منم جشن تکلیفم شد برم پیش آقا تو گفتی آره چرا که نه؟ دیدی شد؟ من می‌دونستم می‌شه!» یادم می‌آید بیست و هفتم همین ماه جشن تکلیف حناست. و فکر می‌کنم وقتی گفتم چرا که نه، فقط می‌خواستم یک چیزی گفته باشم و هیچ اطمینانی پشت حرفم نبود. او اما، همانطور که کف دستش با خودکار نوشته بود «دختر ایرانم»، دختر ایران است و حتم دارد آرزوهایش را زندگی خواهد کرد، به فضل خدا. 🗓 شماره ٢١ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🎤 از «آزادی» تا «بی‌ثباتی»؛ ریشه‌های فروپاشی نهاد خانواده در غرب 🖼 بخش «بین‌الملل» رسانه‌ KHAMENEI.IR براساس اشاره اخیر رهبر انقلاب به تخریب بنای خانواده در فرهنگ سرمایه‌داری غرب در گزارشی به بررسی فروپاشی نهاد خانواده در غرب با تکیه بر منابع کشورهای غربی پرداخته است. 🔹️ یکی از شاخص‌های اصلی سلامت خانواده، نرخ ازدواج و پایداری زندگی متأهلی است. بر اساس گزارش یوروستت یا اداره آمار اروپا، نرخ ازدواج در اتحادیه اروپا از سال ۱۹۶۴ تا سال ۲۰۲۳ نصف شده است. در انگلیس نیز اداره آمار ملّی اعلام کرده که نرخ ازدواج به پایین‌ترین سطح از سال ۱۸۶۲ رسیده و پیش‌بینی می‌شود تنها نیمی از نوجوانان کنونی تا پایان عمر ازدواج کنند. در کشورهای اسکاندیناوی، شامل دانمارک، سوئد، نروژ و ایسلند، کمتر از ۳۰ درصد زنان تا پایان عمر ازدواج می‌کنند. 🔹️ در کنار کاهش ازدواج، طلاق‌های فزاینده نشان می‌دهد که نهاد خانواده حتی پس از تشکیل نیز شکننده و آسیب‌پذیر است. گزارش اداره آمار اروپا (۲۰۲۳) نشان می‌دهد که نرخ طلاق در اتحادیه اروپا از سال ۱۹۶۴ تا سال ۲۰۲۳ افزایش یافته و بیش از دو برابر شده است. برخی کشورها وضعیت بدتری دارند: در بلژیک ۷۰ درصد ازدواج‌ها، در سوئد ۶۴ درصد، در آمریکا ۵۳ درصد و در انگلیس ۴۲ درصد ازدواج‌ها به طلاق منجر می‌شوند. 🔹️ یکی از مهم‌ترین شاخص‌های فروپاشی نهاد خانواده در غرب افزایش تولدهای خارج از ازدواج است. طبق گزارش اداره آمار اروپا در ۶ کشور عضو اتحادیه اروپا (بلغارستان، پرتغال، فرانسه، سوئد، اسلوونی و استونی)، تعداد تولدهای خارج از ازدواج در سال ۲۰۲۳ از تولدهای درون ازدواج پیشی گرفته است. نسبت تولدهای خارج از ازدواج در اتحادیه اروپا در سال ۲۰۱۸، ۴۲ درصد بود. این رقم ۱۷ درصد بیشتر از مقدار آن در سال ۲۰۰۰ است. 🔹️ همه این تغییرات تحت پرچم «آزادی جنسی» رخ داده‌اند. گزارش سازمان ملل نشان می‌دهد که اروپا و آمریکا بزرگ‌ترین بازار قاچاق جنسی زنان و کودکان هستند. تقریباً دو سوم (۶۳درصد) از قربانیان ثبت‌شده قاچاق انسان در سال ۲۰۲۳ در اروپا زنان یا دختران بوده‌اند. 🔹️ غرب که خود را مهد آزادی، حقوق بشر و پیشرفت تمدنی می‌داند، در واقع بزرگ‌ترین قربانگاه نهاد خانواده در تاریخ معاصر شده است. کاهش ازدواج، افزایش طلاق، تولدهای خارج از ازدواج، خانواده‌های تک‌والدی، کودکان بدون پدر، بی‌بندوباری جنسی و قاچاق انسان، همه زیر شعار «آزادی فردی» رخ داده است... 🔍متن کامل را از اینجا بخوانید👇 farsi.khamenei.ir/others-report?id=62029
🖥 | معجزه نهفته 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢ 📝 رو به جمعیتی که موج برمی‌دارد می‌گوید: «من باردارم، تو رو خدا مراقب باشید.» و من چشمم برق می‌زند. من عاشق این هستم که از خانم‌های باردار بپرسم چند وقتشان است و بعد حساب کنم ببینم حالا جنین در چه مرحله‌ای‌ است و وقت چه چیزی است. می‌گوید: «چهار‌ماهه‌م. هنوز نمی‌دونم دختره یا پسر.»  می‌گویم: «می‌دونید تو هر ماه چنین چه تغییراتی داره؟ تو یه ماهی نور رو تشخیص می‌ده از تو شکم مادر، تو یه ماهی صدا رو می‌شنوه، تو یه ماهی رد سرانگشتاش شکل می‌گیره؛ مثلاً تو ماه چهارمی که شما هستید، روح بهش دمیده می‌شه. من ماه چهارم بارداری‌م تو محرم بود. خیلی دعا می‌کردم تو روضه روح دمیده بشه به طفلکم.» چند لحظه مکث و دوباره حرف می‌زند: «عجب چیزی گفتید! فکر کنید که اینجا، تو این دیدار، این اتفاق برای بچه‌ی من بیفته!» لبخند زدم و تنهایش گذاشتم با کشف جدیدش که سیاهی چشمش را تر کرده بود. 🗓 شماره ٢٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 من مادر همه‌ام ❤️ روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی 📝 کل سرتاپایش باهم نیم‌متر هم نیست. با کمی اغراق می‌شود گفت دبه‌ی توی چرخ‌دستی کنارش از خودش بزرگتر است. کنار خیابان ایستاده و منتظر است. توی قم عجیب نیست که زن و مرد یا پسر عقل‌رسی یک دبه‌ی آب شیرین توی چرخ دستی بگذارند و بکشند. آن‌قدر قیافه‌اش بامزه است که سلام می‌کنم و دلم می‌خواهد لپش را بکشم؛ ولی جلوی خودم را می‌گیرم. می‌ترسم پدر و مادرش از گوشه‌ای در بیایند و از این لمس بی‌‌جا دلخور شوند. به فاصله‌ی ده قدم که دور می‌شویم چیزی قلقکم می‌دهد برمی‌گردم و نگاهش کنم. هنوز ایستاده کنار خیابان و کسی کنارش نیست. حس غریزی‌ام نهیب می‌زند: «نکنه تنهاست؟» دست دخترم را می‌کشم و برمی‌گردیم سمتش. آرام نزدیکش می‌شوم و جوری که نترسانمش می‌گویم: «تنهایی؟» دو تا چشم بادامی‌اش را قفل می‌کند توی مردمک چشمانم و می‌گوید: «آره». می‌گویم: «می‌خوای بری اون ور خیابون؟» سرش را تکان می‌دهد و دوباره می‌گوید: «آره». دوباره می‌پرسم: «این دبه هم برای توئه؟» این بار دیگر جواب نمی‌دهد و سرش را تکان می‌دهد. همسرم اگر اینجا بود قطعاً می‌گفت چرا آن‌قدر از مردم سؤال می‌پرسی؟ دلم می‌خواهد بپرسم مادر و پدرش کجا هستند که دیگر بی‌خیال می‌شوم. دو نفر را نمی‌توانم جمع‌وجور کنم. دخترم را می‌گذارم همان سمت خیابان و سفارش می‌کنم تکان نخورد تا این چشم بادامی کوچولو را رد کنم. از نزدیک که دقت می‌کنم قیافه‌اش شبیه بچگی‌های سوباساست. موهایش بلند است و از سر و ریختش نمی‌توانم تشخیص دهم دختر است یا نه؟ دستش را می‌گیرم و با دست دیگر دبه را می‌کشم. دبه تا خرتناق پر است و تقریباً پنج‌کیلویی وزن دارد. به وسط‌های خیابان رسیدیم که چادرم می‌رود زیر چرخ چرخ‌دستی و کم مانده از سرم بیفتد. به آنی ترافیک می‌شود. ماشین‌ها می‌ایستند تا دست‌وپاچلفتی‌ترین کمک‌کننده‌ی دنیا خودش را جمع‌وجور کند. نگاهم می‌کند و می‌گوید: «خاله، می‌خوای خودم ببرم؟» خجالت‌زده می‌گویم: «نه، الان میارمش.» بعد با حرص چادرم را از زیر چرخ‌ها می‌کشم. پاره هم شد به جهنم. آبرویم در خطر است. جرأت ندارم پشت سرم را نگاه کنم. می‌دانم وقتی برگردم دخترم به ثانیه نکشیده این اتفاق را سوژه می‌کند. بالأخره خیابان تمام می‌شود و به خشکی می‌رسیم. دبه را می‌دهم دستش و می‌گویم: «بقیه‌شو می‌تونی ببری؟» می‌گوید: «آره» و می‌رود. از پشت نگاهش می‌کنم چقدر مسلط دبه را روی زمین می‌کشد سوباسای کوچک. دخترم آن ور خیابان ایستاده و‌ منتظرم است. وقتی می‌روم سمتش می‌گوید: «مگه تو مامانشی؟ چرا رفتی کمکش؟» می‌گویم: «من مامان همه‌ام. از وقتی مامان تو شدم، مامان همه شدم. حتی مامان این آبنبات کوچولویی که توی جیبمه و واسه یه دختر خوبه.» 📝معصومه‌سادات صدری، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh