eitaa logo
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
913 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
634 ویدیو
581 فایل
خوشامدید ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ @zekrabab125 داستان و رمان @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ ╭━⊰⊱━╮╭━⊰⊱━━╮ من ثروتمندم💰💰💰 @charkhfalak110💰💰 ╰━⊰⊱━╯╰━━⊰⊱━╯ اینجا میلیونر شوید🖕 ❣ با مدیریت #ذکراباد @e_trust_Be_win ایدی مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
📚رُمّانْهای‌بلــندوداستان‌کوتا📚صلواتی‌وآموزنده🌷🌷🌷
📣 #رمان شماره #چهارده 🌷 #رمان_مفهومی_شهدایی ❤️ بنام #رمان_دختران_آفتاب 📝 نوش
🌺اَعُوْذ ُبِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیْمِ🌺 ☀️ ☀️ فاطمه-اينها همه اش مي‌شه عُجب و غرور ديگه! تا حالا فكر نكرده بودم فاطمه هم مي‌تواند عصباني شود. توي اين يك روز آشنايي اصلاً تصور نكرده بودم فاطمه هم مي‌تواند از چيزي اين قدر ناراحت شود! ولي چيزي كه اصلاً باورم نمي شد اين بود كه فاطمه وقتي كه عصباني است هم اين قدر دلنشين باشد؛😊 درست مثل بقيه وقت‌ها كه مي‌خنديد. عصبانيت و ناراحتي اش مثل حنظلي بود كه به عسل آميخته بود؛ هم تلخ بود و هم شيرين. هيبتش آدم را مي‌ترساند و نگاهش به دل مي‌نشست. انگار به خاطر ناراحتي صاحب چشم‌ها از تو عذرخواهي مي‌كرد و شايد همين بود كه بيشتر شرمنده ات مي‌كرد. شايد سميه هم شرمنده شده بود كه سرش را پايين انداخته بود. ولي فاطمه ديگر چرا؟ او چرا سرش را پايين انداخته بود؟ هر دو ساكت بودند. نه! هر چهار نفر ساكت بوديم و اين بيشتر تعجب مرا برانگيخت. چطور است كه از اول تا به حال عاطفه حرفي نزده؟! انگار به گونه اي از دخالت در ارتباط سميه و فاطمه پرهيز مي‌كرد. شايد ارتباط آن‌ها به گونه اي بود كه عاطفه در آن راهي نداشت! او هم فقط نگاه مي‌كرد. مثل من! بي هيچ دخالتي. تنها قهرمانان اين صحنه چهار نفره، فاطمه و سميه بودند. منتظر بودم تا عاطفه چيزي بگويد. دست كم براي شكستن اين سكوت دلخراش! هر چيزي كه بتواند فرياد شرمندگي فاطمه و سميه را كه در سكوت جاري بود، قطع كند. ولي عاطفه چيزي نگفت. شايد او اين فرياد را نمي شنيد. شايد هم ترجيح مي‌داد يكي از آن دو براي شكستن اين سكوت، نه، اين فرياد پيشقدم شود. بالاخره اين فاطمه بود كه پيشقدم شد. از كنار پنجره بلند شد آمد جلوي سميه. دستش را جلو برد. انگشتش را گذاشت زير چانه ي سميه با كمي فشار چانه وصورت سميه را بالا كشيد. آنقدر كه چشم‌هاي سميه به موازات چشمان او قرار گرفت. از نيمرخ را هم مي‌ديدم كه چشم هايش مي‌خندد. نگاهش آرام بخش بود. مثل هميشه! سميه هم نگاه در نگاه فاطمه آويخت. اشكش را با سر آستينش پاك كرد. خواست دستش را بياورد پايين كه فاطمه دستش را گرفت. كشاند به سمت زمين فاطمه- بشين! اين طوري آرامتر ميتونيم صحبت كنيم هر دو نشستند. فاطمه اولين كسي بود كه سوال كرد: آخه اين چه معياري تو براي گزينش دوست انتخاب كردي؟! سمیه-چه اشكالي دارد؟ فاطمه- اولا هيچ كس نيست كه از اشتباه و يا انحراف موصون باشه. پس بر فرض كسي موقع آشنايي با تو اعتقادش كامل باشه هيچ كسي نمي كنه كه منحرف نشه نمونه‌هاي تاريخي زيادي هست مثل برصيصاي عابد كه خودت جريانش را مي‌داني سمیه- اين فقط يك احتماله!😕 فاطمه- ثانيا از كجا مي‌خواي تشخيص بدي كه ايمان و اعتقاد طرفت كامله؟ ثالثا اصلا مگه ايمان و اعتقاد كامله؟ سميه سرش را بالا انداخت نوچ! به همين دليل هم دنبال كسي مي‌گردم كه از خودم بالاتر باشد فاطمه- ولي اگر اون هم مثل تو فكر كند و دنبال كسي بگرده كه از اون بالاتر باشه دليلي نداره كه بياد با تو دوست و هم نشين بشه. البته با اين فرض كه قبول كنيم كه اون كساني كه تو ازشون دوري مي‌كني از تو پايين تر باشن! در صورتي كه هيچ دليلي وجود نداره تو خودت رو از اونها برتر بدوني سمیه- ولي من كي خودم رو از اونها برتر دونستم؟😥 فاطمه- همان وقت كه فكر كردي اينقدر كامل شدي كه ممكن ديگه هم نشيني با دوستهايت دلت را غبارآلود كنه سمیه- همه بحث من هم همينه اونها دوست من نيستند! يعني اصلا هيچ وجه مشتركي با هم نداريم فاطمه سرش را تكان داد به نشانه تاسف! - چه وجه مشتركي بهتر از و همين كه همه ما اومديم زيارت امام رضا بزرگترين وجه مشترك ماست سمیه- دختري كه بين حرم امام رضا و مجلس عروسي فرق نذاره چي؟ كسي كه با ظاهري بياد زيارت كه تو كوچه و خيابون پسرها برگردند نگاهش كنند اون هم با نگاهاي كثيف و تنفر آور اون هم با ما از يك سنخه؟! فاطمه- فكر مي‌كني از ظاهر افراد ميشه به تمام خصوصيات باطني شون پي برد؟😐 سمیه- نه نمي شه! ولي دست كم ما مي‌تونيم با كساني كه از لحاظ ظاهري هم به ما شبيهن نشست و برخاست كنيم تا چيزي از آنها ياد بگيريم. از قديم هم گفتند كبوتر با كبوتر باز با باز فاطمه دستش را به سمت سميه تكان داد نویسندگان: امیرحسین بانکی،بهزاد دانشگر و محمدرضا رضایتمند 🌀لطفا دوستانتون رو دعوت ڪنید🌀 ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی ) @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ )صلواتی ) @charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی ) @zekrabab نهج‌البلاغه برادرقران )صلواتی ) 🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴 🌞 مطالب صلواتی 🌞 کپی با صلوات 🌞 ✍برای دیدن گلچینی از تمام موضوعات وارد کانال شوید ❣ با مدیریت
😀😬😁😂😃😄😅😆😇😉😊🙂🙃😡😎😋🤓😡😝😜😚 😙😍😗🤗 😏😶😐😇😑😒🙄🤔😳😣☹️🙁😕😨😡😠😘 بهترین و بدترین به اتفاق دوستم به یک مهمانی دعوت شده بودم. همان طور که به جمع مهمان ها نگاه می‌کردم، از دوستم پرسیدم: رفیق! به نظرت چطور می‌شه از بین این همه آدم توی جامعه، دوست و دشمن رو شناخت؟! کمی تامل کرد و با لبخندی گفت: به سادگی!!! دوست داری بدترین و بهترین رو در این جمع بهت معرفی کنم؟ بهت زده بهش گفتم: آره! مگه چنین چیزی هم ممکنه؟! دوستم گفت: بله! یه روش پیچیده و آسون داره اول تو قلبت نیت کن و چشمات رو ببند بعد با انگشت به یکی از جهات اشاره کن، من که از این روش جواب گرفتم! با ناراحتی گفتم: داری منو سر کار میذاری؟! با لبخند گفت: البته که نه! گفتم: مشکلی نداره، پس الان امتحان می‌کنیم … چشمهام رو بستم و نیت کردم تا بزرگترین دشمنم رو در اون مهمانی بشناسم و ناخودآگاه با انگشت اشاره به روبرو اشاره کردم… وقتی چشمهام رو باز کردم، از دیدنش جا خوردم… دوستم گفت: در قضاوت عجله نکن! بذار انگشتات رو ببینم یکی از انگشتات نفر روبرویی رو نشون میده و یکی دیگه از انگشتات… سه تاشون هم دارن خودت رو نشون میدن!!! خب! با اکثریت آراء تصویب شد خودت❗️ بله، کسی هستی که بزرگترین ضربه‌ها رو ازش خوردی و نکتهٔ دیگه اینه که خودت هم میتونی بهترین دوست خودت باشی! بستگی به خودت داره و من هنوز مات و مبهوت به انگشتانم نگاه می‌کردم. ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ ♥️اللهم_عجل_الولیک_الفرج♥️ ¸.•*´¨*•.¸ 🌸 ﷽ 🌸 ¸.•*´¨*•.¸ @zekrabab125 داستان و رمان )صلواتی ) @charkhfalak500 قران‌ومفاتیح‌ )صلواتی ) @charkhfalak110 مطالب پُرمغز )صلواتی ) @zekrabab نهج‌البلاغه برادرقران )صلواتی ) 🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴💚🔴 🌞 مطالب صلواتی 🌞 کپی با صلوات 🌞 ✍برای دیدن گلچینی از تمام موضوعات وارد کانال شوید ❣ با مدیریت