فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#پیک_نوروزی
قدیما اون موقع که دانش آموز بودیم آخرهای تعطیلات عید، پیک بهاری تکمیل میکردیم، فاطمه بانو و دوستش هم نوروز امسال انیمیشن بهاری درست کردند...
🍃 الحمدلله علی کل حال🍃
#دخترم(فاطمه خانی حسینی)
#نوروز
#بهار
#انیمیشن
#پویا_نمایی
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
#تولد
در کنار تو چهار فصل زندگیام بهار است؛ زادهٔ بهار، شانزده بهارم با تو بهاریتر شد!
صدای خنده و شادیت هزار گنجشک در دلم رها میکند و پروانه امید را از پیله مرده آزاد!
همیشه بهاری باش تنها بهار زندگیام!
#تولدت_مبارک
#دخترم
#فاطمه
http://salehi60.blogfa.com/
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
یادداشت💌✍
#یکسال_دوری آن وقتها که تو بودی سکان زندگی ناخدای قویای داشت، خیالمان راحت راحت بود، انگار آرام
دستانت...
انگار دستان گرمی روی چشمانش آمده و جلوی اشک را گرفته است. سوزش و سنگینی مهمان دیدگانش شده است. در همهمهی مغزش صدای دختر بچه و پیرزن لهجهدار گم میشود و دلش را پریشانتر میکند.
اما انگار این پریشانی، ناخوشایند نیست! شاید چون سایهای از آن بالا در این هوای گرم و نفسگیر او را از سوختن مقابل نور خورشید سوزان غم، محافظت میکند!
راه که میرود کسی زیر شانههایش را گرفته ولی او را نمیبیند، دستانش را ندارد، اما حسش میکند! انگار در آغوش کسی است که گرمای تنش نیست، حسش میکند!
او نیست اما، لرزش وجود دخترک را، فقط و فقط، آغوش گرم و جادویی خدا آرام میکند و توان راه رفتن، خندیدن، گرییدن، حرف زدن و حتی نفس کشیدن را به او میدهد.
حضورش را با بند بند وجودی که او داده است دوست میدارم.
پ.ن: گوشه گوشه این شهر نه، انگار کل دنیا را برایم شاخه گلی از خاطراتت کاشتی تا لبخندی تلختر از اشک بر لبانم بیاورد! نیستی اما با تمام وجود حست میکنم، همیشه دارمت پدر...
✍️فاطمه خانی حسینی
#پدر
#خدا
#تنهایی
#دخترم
http://salehi60.blogfa.com/
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
🍂🍂رقص میان ابرها
دستانم مانند چوب، خشک شده و چشمانم درد گرفته است. این باد تنم را میلرزاند و دل و جرأتم را با خود میبرد و من بدون آن نمیتوانم چشم باز کنم و دستانم را رها.
آخرین تصویری که در قاب چشمانم نقش بست شاخههای درخت بود که مثل گیسوان شانه نکشیده دخترکی در هم پیچیده بود و برگها و شکوفههایی گلسرهای این موی ژولیده، شده بودند.
با اولین لگد پسر بچهای که به این سر ژولیده خورد و چند شکوفه روی زمین افتاد، تنم لرزید، چشمانم را بستم و دستم را با تمام توان در وجود یک برگ تازه نفس، دور تارِ مویی حلقه کردم و هنوز میفشرمش.
حالا در اتوبان تنم تردد باد سرد پاییزی را حس میکنم و صدای رگ و ریشه های خشکیدهام را میشنوم، دوباره سر ژولیده میلرزد!
دوباره صدای خنده بچهها سرم را به درد میآورد و دلهره را مهمان دلم میکند. لگد پاهای کوچک چند پسربچه تن تنومند درخت را میلزاند. ترس در تنم چرخی میزند. محکم شاخه را با دستانم میفشرم و تن خشکیده و پوسیدهام از هم میپاشد مثل بلوری که از طبقه دهم ساختمان به زمین میافتد و هر تکه از جان و تنم در میان ابرها شروع به رقصیدن میکند!
✍️فاطمه خانی حسینی
#پاییز
#برگ_ریزان
#جان_پنداری
#دخترم
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
🍃دست و نشان
بچهتر که بودم دستهایش برام ملاک بزرگی و قدرت بود، با خودم میگفتم:« هر وقت دستام اندازه دستاش بشن یعنی دیگه من بزرگ شدم.»
دستان ظریف و کوچکم که فقط به اندازهٔ گردی کفدستش بود، روزبهروز با عروسک و بازیهای کودکانه بزرگتر میشد و دستهای او با کار و تلاش قویتر. هرچه میگذشت درک معنای این سه حرف برایم دشوارتر میشد: «پدر»
«پدر» من، مردی بود که دستانش با اسلحه، دوربین و بیسیم، دوستی چندین ساله داشت و سد راه دشمنان بود. دستانی داشت که بخاطر مجاهدتهایش «نشان ذوالفقار» از دست رهبر گرفته بود. بهترین دست برای نوازش و زدودن اشکهای یتیمانی بود که پدرهایشان در آغوش او به مقصد آسمان پر کشیده بودند.
دستان قدرتمند «پدر» در روضهها هم دیدنی بود، همیشه میگفت:«افتخارم این است که خادم روضه حضرت زهرا سلام الله علیها باشم.» چه تناقض عجیبی! قدرت و خضوع!!
زمانی که دستانم را بین انگشتان خسته و گاهی زخمیاش میفشرد، آنها را برگ گلی حس میکردم که باغبانی پرحوصله و مهربان،نوازششان میکند و با محبت پرورششان میدهد.
حتی گلهای خانه مادر بزرگ در کرمان، هم از نوازش دستهای او احساس امنیت می کردند، از هر باد و طوفان و بورانی، و در وجودشان حس امنیت ریشه میکرد و بر سرشان جوانه میزد.
اما حالا! هرچند دستانش را نمیتوانم لمس کنم، تا در دریای آرامشش غرق شوم و نسیم ملایم مهربانیاش موهایم را نوازش کند، اما حسش میکنم؛ بهتر از هر زمانی! حتی بهتر از شبی که با دستان او از خوابی پریشان و هولناک، به دنیای آغوشش پناه بردم. آن وقت فهمیدم هر گاه او را نیاز داشته باشم هست، حتی زمانی که در دنیا نباشد.
آه از آن شب سخت! شب سردی که همه در خواب بودند و او مثل همیشه بیدار و مقتدر ایستاده بود به دفاع از تمام حریمها. چه حریم امنی میشد هرجا که او پاسدار آن بود! دستش جاماند، تا همیشه دستگیر نیازمندان باشد.
پدر! دستانم با هر بار نوازش سر یتیمی، با هر بار پاک کردن اشکی از گونهی مظلومی و با هر بار دست کشیدن بر سنگ مزار تو، با شیوهٔ زندگی این دنیا آشناتر میشود، رشد میکند و این من را بزرگتر از قبل میکند.
از آن شب به بعد، من، از دخترکی که برگ گلی در دستان پدرش بود، تبدیل شدم به دختری که اقتدار زینبی در وجودش بیدار شده بود، دختری که سیل احساسات انباشته شده در سد چشمانش را با شاخه گلی تقدیم به مزار پدر کرد و با دستانی گره خورده بر چادر، در آرامش و وقار زنانگی، زینبی شد؛ با روحی قوی مثل پدر، کلامی محکم مثل پدر و دستانی که روز به روز به دستان پدر شبیهتر میشد.
من زینبم از تبار سلیمانی همان سلیمانی که با وجودش لرزه بر تن دشمنان و امید به دل مظلومان روانه میکرد.
سلیمانیام یعنی منسوب به سلیمان، سلیمان نبی علیه السلام را میگویم همو که زمین و زمان مُسَخّر او بود، فرشته مرگ هم برای ورود از او اجازه گرفت، برای سلیمانی، شهادت شایستهترین نوع پرواز به سوی خالق بود.
من زینبم از تبار سلیمانی، همو که حتی با رفتنش انقلابی در دلها ایجاد کرد.
من زینبم پس با تاسی به بانوی صبر و وفا، شهادت را چیزی جز زیبایی نمیدانم، شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.
✍️فاطمه خانی حسینی
انتشار در سایت یادداشتهای مربوط به سردار سلیمانی
https://b2n.ir/a22933
#دخترم
#جان_فدا
#حاج_قاسم
#بازنشر
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
#تولد
در کنار تو چهار فصل زندگیام بهار است؛ زادهٔ بهار، هفده بهارم با تو بهاریتر شد!
صدای خنده و شادیت هزار گنجشک در دلم رها میکند و پروانه امید را از پیله مرده آزاد!
همیشه بهاری باش تنها بهار زندگیام!
۱۳۸۵/۳/۲۴
#تولدت_مبارک
#دخترم
#فاطمه
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
.
ظهر عاشقی
✍فاطمه خانی حسینی(دخترم)
با صدای جیک جیک پرندههایی که روی آبگرمکن، لانه کرده بودند، از خواب بیدار شدم. کمی جا خوردم ولی به یاد آوردم مثل هر سال، شب عاشورا را در خانه مادربزرگ به صبح رساندهایم. نزدیکی خانهی مادر بزرگ به حرم بیبیجان حضرت معصومه(سلاماللهعلیها) بهانهای بود که در سوگواری روز تاسوعا و عاشورا کنار هم باشیم. بوی عطر نان تازه فضای خانه را معطر کرده بود. از بیرون خانه صدای دستههای عزاداری به گوش میرسید. نگاهی به اطرافم انداختم، مادر و خالههایم هنوز خواب بودند. سفرهی صبحانه پهن بود و پدر بزرگ چای لیوانی پررنگش را شیرین میکرد. مادر بزرگ سیبزمینی آب پز را با زنجبیل و کره لقمه میگرفت. نگاهش که به من افتاد گفت:"زود بلند شو باید حرکت کنیم!"
دیر خوابیدنِ شب قبل، باعث شد به سختی از رختخواب بلند شوم. به حیاط رفتم، نگاهی به لانهی پرندهها کردم. باغچهی وسط حیاط، صدای واضحتر طبل و سنج عزاداران و بوی اسفند، حواسم را پرت خودش کرد. وقتی وارد اتاق شدم، بقیه هم بیدار شده بودند. یکی صبحانه میخورد و دیگری روسریاش را روی سر تنظیم میکرد. بعضیها هم هردو کار را با هم انجام میدادند. من هم جزو دسته دوم شدم؛ بالاخره همگی با عجله از خانه بیرون زدیم.
کوچهها همه سیاهپوش بودند، صورتها، آشفته و سرها و لباسهای مردان به نشانهی عزاداری، گِلمالی شده بود. صدای بلند روضه، طبل و سنج و زنجیرزدنها، همه را به گریه میانداخت. سرعت قدمهایمان تندتر شده بود، انگار برای جانماندن از دستهی عزاداران، باید سریعتر میدویدیم. از کوچه پس کوچهها عبور میکردیم و جمعیتمان رفته رفته زیادتر میشد. صدای خشخش پاها و گریهی عزاداران و گرد و خاک در آسمان، تصویر جالبی در پیش رویم میساخت؛ همان تصویر زیبایی که برای اولین بار در چهار سالگیام دیدم؛ تصویر پیادهروی اربعین!
انگار سیل جمعیت، به سوی حرم، تمامی نداشت. این سیل خروشان و خودجوش، خودشان را به حرم رسانده بودند تا با بانوی کرامت سلاماللهعلیها همنوا شوند و با امام زمانشان در سوگ حضرت ثارالله علیهالسلام بگریند. لحظه به لحظه صحنههای اربعین و کربلا، برایم تداعی میشد! همه، بیقرار عشق شاه عاشقان بودند و ظهر عاشورا، داغ دلها را تازهتر کرده بود! با صدای اذان ظهر، همهی عزاداران، آمادهی نماز جماعت شدند تا پایبندی خود را به آرمانهای سید و سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین علیهالسلام به اثبات برسانند و تصاویر زیبایی در حال خلقشدن بود...
🥀السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین🥀
(۱۳۹۹/۹/۷)
#دخترم
#بازنشر
#عاشورا
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
@zemzemh60
.
دود و خاکستر
✍فاطمه خانی حسینی
بریده بریده نفس میکشیدند، هر لحظه منتظر بودند دوباره آتش سرخ مهمان ناخوانده خانهشان شود.
دخترک به جای بازی با عروسک موبلندِ آبیپوش، به جای دیدن رنگارنگی پاییز، به جای دیدن پرواز پرندگان زیبا در آسمان آبی، یا حتی دیدن انیمیشنهای جذاب در فضای مجازی؛ ویرانی، آتش، خانههای نیمه سوخته و پارههای آهن میدید و بوی خون، دود و خاکستر استشمام میکرد.
قلبش با شتاب به قفسه سینه میزد، انگار سر آورده بود! سر ...سر نیاورده بود اما سر خونی دیده بود! دلش میخواست صدای قلب مادر را بشنود و آرام گیرد اما بوی خاک و باروت نفسش را بند آورده بود، اصلا اجازه نمیداد بوی مادرانهی او آرامَش کند.
دلش میخواست دهان باز کند تا با مادر حرف بزند و از درد هجوم آورده در تنش گلایه کند اما انگار مشتی از خاک در دهانش گِل شده بود!
بعد از دیدن تن بیجان پدر و برادرانش دیگر دلش نمیخواست نفس بکشد! با صورت خاکآلود که سیل اشک جادهای ناهموار در صورتش درست کرده بود، به مادر نگاه کرد و نگاه مادر خیره به دیوار بیپنجرهی روبرویش .
مادر نمیدانست برای تن بیجان همسر و فرزندانش ناله و شیون کند یا خوشحال باشد از اینکه خودش و تنها دخترش زنده هستند!
#دخترم
#بازنشر
#القدس_أقرب
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@zemzemh60
یادداشت💌✍
📢برگزیدگان هفدهمین جشنواره انتخاب پژوهشگران برتر @BouNews
.
به لطف خدا در دانشگاه، رتبه سوم پژوهشگر برتر جشنواره پژوهشی را کسب کردم، شیرینی این جایزه دوچندان بود چون عزیزترین حامی من در دوره تحصیل و پژوهش، همراهم بود.
🍃همیشه سالم باشی عزیز دلم #دخترم🍃
https://virasty.com/najmehsalehi/1703955767523025170
#پژوهشگر_برتر
#دانشگاه_باقرالعلوم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_بارک_لمولانا_صاحب_الزمان
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@zemzemh60
.
تیک تیک مزاحم ساعت
سرش را پایین انداخته بود و به لک روی فرش نگاه میکرد و گوشش را کامل به حرفهای دخترکش که حالا سودای بزرگ شدن در سر داشت، سپرده بود. از بعضی حرفها، لبخندی بر لبش میآمد، و جیرجیرک مغزش میگفت: بچهای که حروف را به کلمه نمیتوانست تبدیل کند، حالا با کلمات، جملاتی میسازد که پشتش شاید روزها فکر است! لحظهای دیگر با پشت دست دلش میخواست بر همان دهان بزند، که اینهمه حرفهای بزرگتر از قد و قوارهاش میزند و هنوز نمیداند این افکار شاید به قیمت نابودی آیندهاش باشد! ولی سکوت میکرد و فقط گوش میداد. همیشه همین کار را میکند دلیل اینکه این اتاق با در بسته و نور کم مکان امنی شده برای تکهای از وجودش، شاید همین است. حرفها تمام شد. پهنای صورت دختر از آبشار اشک خیس و گلوی مادر تکه سنگی سنگین و سفت از بغض. آرام جوابش را میدهد. با جملهی: "تمام این روزها را گذراندم" شروع کرد و با "سخت است، ولی در این سختی اگر خواستی کسی کمکت کند و بین راه چای گرمی دستت دهد تا خستگی را از تنت بیرون کند، حتی به اندازه چند دقیقهای، من هستم." تمامش کرد.
♡پ.ن: تصور من از کسی که به حرفهایم با دل و جان گوش میدهد و از صدای دلم مثل صدای تیک تیک مزاحم ساعت نمیگذرد. روزت مبارک♡
#دخترم
@zemzemh60
یادداشت💌✍
. تیک تیک مزاحم ساعت سرش را پایین انداخته بود و به لک روی فرش نگاه میکرد و گوشش را کامل به حرفهای
.
شگفتانه و بهترین هدیهای که پیشاپیش برای #روز_معلم از عزیزترین فرد زندگیام گرفتم، اویی که بعد از مدتها دوباره با #قلم آشتی کرد.
🍃الحمدلله علی کل حال🍃
#دخترم
@zemzemh60
.
#تولد
تولدِ تو، فقط تولدِ یک دختر در یک خانواده نیست. تولد یک امید تازه برای از نو شدن است. تولدِ یک دختر خوب با تمامِ ویژگیهای ممتازِ دخترانهاش.
تو با حرفهایت، با نوشتههایت، با تلاشهایت، با خندههایت، با همهی خوبیهایت، به آدمهای اطرافت نور و #امید میبخشی!
در کنار تو چهار فصل زندگیام بهار است؛ زادهٔ بهار، هجده بهارم با تو بهاریتر شد!
امید قلبم! تولدت بر من و بر هر کس که میداند من در این چند خط از چه نوشتم، مبارک!
🍃همیشه بهاری باش، تنها بهار زندگیام!🍃
#دخترم
#نجمه_صالحی
@zemzemh60