8.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضرت آقا
حجت را تمام کرد
احسنت بر این نطق بی نقص👌 ماشاءالله .... ماشاءالله
#جانم_فدای_رهبر
#رهبرانه
#لبیک_یا_خامنه_ای
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
عطر نفس تو را دعا خوش کرده
سجاده و عطر ربنا خوش کرده
طومار یهود را به هم میپیچد
این چفیه که بر دوش تو جا خوش کرده
«لبیک یا خامنه ای»
#جانم_فدای_رهبر
#رهبرانه
#لبیک_یا_خامنه_ای
#سلام_حضرت_آقا
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
شهیدمحمدامیرےمورنانے↯🌱
-خطاببہدخترش:💌
بھ لیلاے من بگوئید ڪہ پدرت براے تو وصیتی بس سنگین ڪرده ڪہ لیلا جان، دخترم از همین ڪودکی حجابی براے خودت درست ڪن و در آینده رعایت ڪن؛ حجابۍ ڪہ خدا گفته و فاطمہزهرا(س) دوست مےدارد، مبادا حجاب را در سر ڪردن یڪ چادر خلاصه ڪنے!💔
#چادرانه
#ریحانه #حجاب
#چادر #عفاف
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴پیش بینی امیرالمؤمنین از کشف #حجاب زنان در آخرالزمان
#امام_زمان عج
💚 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج 💚
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🍁 #پنجشنبه است
🕯هـمان روزی که
🍁اهالی سفر کرده از دنیا،
🕯چشم انتظار عزیزانشان هستند
🍁دستشان از دنیا ڪوتاه است
🕯و محتاج یاد ڪردن ما هستند
🍁با ذکر #فاتحه و #صلوات
🕯روحشان را شاد کنیم
خدایا عزیزان ما را ببخش و بیامرز🍁
#امام_زمان عج
💚 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج 💚
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
👌 #هفته_بسیج_گرامی_باد ❤️
🖤 یاد و خاطره بسیجی لباس خاکی خادم مردم همیشه زنده است.
خدا رحمتت کند سید...💔💔💔
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
@zohoreshgh
🖤تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم🖤
#مادر_پهلو_شڪستہ
کوچه به غمِ بِنتِ نبی حاکی شد
هتاکی شد و چادر او خاکی شد
از بس که عدوی بی حیا سنگین زد
سیلی به روی فاطمه حکاکی شد
#السلام_علیک_یا_فاطمه_الزهرا_س
#آجرک_الله_یا_صاحب_الزمان_عج
#فاطمیه
@zohoreshgh
🖤تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم🖤
مداحی_آنلاین_شکوه_زن_بودن_مطیعی.mp3
3.79M
شکوه زن بودن را دیدم
به انقلاب فاطمه سوگند
#زمینه🔊
#ایام_فاطمیه🏴
#میثم_مطیعی🎙
@zohoreshgh
🖤تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم🖤
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌸✨🌸✨ ✨🌸✨ 🌸✨ ✨ 🌸رمان عاشقانه و اجتماعی #حورا (حوراء) ✨قسمت ۵۳ تک تک جمله هایی که مهرزاد زمزمه می ک
🌸✨🌸✨
✨🌸✨
🌸✨
✨
🌸رمان عاشقانه و اجتماعی #حورا (حوراء)
✨قسمت ۵۴
فکر حورا سخت مشغول مهرزاد و حال خرابش بود...او سیگار کشیده بود. مست کرده بود...
چرا با خود چنین کاری می کرد؟
چرا دل حورا را می سوزاند؟
چرا اینجوری میکنه با خودش؟
چرا فراموشم نمی کنه؟
من که بهش گفتم به درد هم نمیخوریم.
ما به دنیای هم نمیخوریم. دنیای ما متفاوته..من بچه هیئتیم و اون تا حالا یک رکعت نمازم نخونده.
ناگهان صدایی در سرش گفت:
_اگه درست بشه چی؟ اگه مثل خودت بچه هیئتی بشه چی؟
حورا جانمازش را پهن کرد و رو به قبله نشست. مطمئن بود خدا صدایش را می شنید...
پس خدا را خواند و از او خواست که مهر خود را از دل مهرزاد ببرد.
از او خواست راه درست را به او نشان دهد.
از خدا خواست تا حال دلش را خوب کند و برایش تا صبح دعا کرد...
برای نماز صبح مارال را بیدار کرد و با هم نماز خواندند بعد هم او را خواباند و گفت موقع مدرسه رفتن بیدارش می کند.
نیمرویی درست کرد با سیر و چای گذاشت روی میز و مارال را ساعت۶و نیم بیدار کرد. مثل دیروز او را راهی مدرسه کرد و خود بعد ۴۸ ساعت بیدار خوابی، بالاخره خوابید.
چند روزی گذشت.. تا اینکه یک روز حورا مشغول آب دادن به گلدان های حیاط بود، در حیاط باز شد و مهرزاد وارد شد.
مستقیم به سمت حورا آمد.
حورا با ان چادر گل گلی سفید شبیه فرشته ها شده بود.
"وصله ی دل به نخ چادرتان می ارزد
تاری ازآن به دوصد زلف کمان می ارزد
بوسه از گوشه ی آن چادر مشکی بانو
به هزاران لب صد رنگ زمان می ارزد"
_سلام.
_سلام.با من میای؟
_ چی؟؟کجا؟
_گفتم از این خونه فراریت میدم میای یا نه؟
_ چی میگین آقا مهرزاد؟ با شما کجا بیام؟ اصلا چرا باید همراهتون بیام؟ من و شما نامحرمیم و...
_ حوا میای یا نه؟ یک کلام بگو.
_نه..، چون مرد آینده من نه سیگار میکشه، نه شراب میخوره، نه تا نیمه های شب بیرون میمونه. مرد آینده من نمازاش مثل خودم قضا نمیشه، بچه هیئتیه و روزه میگیره.مرد آینده من یکیه مثل خودم.اما شما حتی یک درجه با اونی که تو فکرمه همخوانی ندارین.!
👈 #ادامه_دارد....
#رمان #حورا
✍ نویسنده ؛ « زهرا بانو »
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.🌸🍃🌸.═══════╗
👇
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
╚═══════🌸.🍃🌸═╝
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌸✨🌸✨ ✨🌸✨ 🌸✨ ✨ 🌸رمان عاشقانه و اجتماعی #حورا (حوراء) ✨قسمت ۵۴ فکر حورا سخت مشغول مهرزاد و حال خراب
🌸✨🌸✨
✨🌸✨
🌸✨
✨
🌸رمان عاشقانه و اجتماعی #حورا (حوراء)
✨قسمت ۵۵ و ۵۶
یک قدم که به داخل خانه گذاشت، مهرزاد سر راهش سبز شد و گفت:
_منو نپیچون حورا خودت حالمو میبینی چقدر داغونم. میدونم دلتم نمیاد منو پس بزنی.
_یعنی میخواین از سر ترحم بهتون جواب بدم؟
_ نه..، ولی منو نپیچون مثل دفعات گذشته. خوشم نمیاد هی از ایدهآلهات و ملاک هات برای ازدواج میگی. من همینیم که هستم..چرا میخوای منو عوض کنی؟
_ من که نگفتم خودتون رو عوض کنین. هر کسی تو زندگیش مختاره تصمیم بگیره واسه خودش، منم هیچوقت شما رو مجبور به تغییر دادن افکار و رفتارتون نکردم.... فقط اونا رو گفتم که بدونین شخصیت شما و اونی که تو ذهن منه زمین تا آسمون با هم فرق داره.!... من مال دنیای شما نیستم و نمیتونم باهاتون کنار بیام.دنیایی که شما توش بزرگ شدین پر از ناز و نعمت بوده جز این اواخر که بخاطر من بهتون سخت گرفتن اما من از همون اول جز وقتی که خونه بابام زندگی میکردم. از وقتی که پامو گذاشتم تو خونه شما، دنیام پر شد از تاریکی و تنهایی.....نمیخوام این تفاوت ها علت جدایی فردامون باشه....نمیخوام از سر هوس و حسهای زودگذر جواب بدم و فردا پشیمون شم از اینکه چرا بیشتر فکر نکردم.... شما هم بهتره زندگی خودتون رو بخاطر من خراب نکنین و بزارین یک دختر مناسب از جنس خودتون براتون پیدا کنن نه کسی که پدر مادرتون چشم دیدنش رو ندارن....فراموش کنین حورایی در کار بوده. اصلا از همون اول حورایی هم تو این خونه نبوده. اگرم بوده فقط... فقط برای غم وغصه و تنهایی بوده...الانم برین کنار لطفا هر لحظه ممکنه مادرتون برسن.
از مهرزاد رد شد و به اتاقش رفت...
مهرزاد هم بهت زده سرجایش ایستاده بود و انگار شکه شده بود... همه حرفهای حورا حتی ذره ای اشکال نداشت. همش درست و منطقی بود اما کدام دل عاشقی منطق را ترجیح میداد به عشق؟
حورا کلافه مشغول بررسی برنامه اش بود که صدای در آمد و بعد هم مارال وارد شد.
_سلام حورایی.
_سلام خانم کوچولو بیا تو دم در واینستا عزیزم.
مارال در را بست و روی تخت حورا نشست و گفت:
_حورا جون من از صبح که شما واسه نماز بیدارم کردین تصمیم گرفتم نمازامو بخونم.
لبخند قشنگی روی لب های حورا نشست.
_آخه هر وقت میومدم نماز بخونم مامانم که متوجه میشد دعوام می کرد و چادر و جانمازم رو ازم می گرفت. الانماومدم ازتون دو تا خواهش کنم.
حورا جلو رفت و جلوی پایش زانو زد.
_ شما امر کن خانمی.
_ چادر و جانماز ندارم اگه شما دارین بهم بدین.
حورا با اشتیاق چادر و جانماز قبلی اش را که وقتی دبیرستان بود از آنها استفاده می کرد را به مارال داد و گفت:
_خب اوامر بعدی؟!
مارال لبخندی زد و گفت:
_راستش من ظهر به نماز جماعت نرسیدم برای همین تو مدرسه تنهایی خوندم. بعد تو رکعت دوم تشهدم رو فراموش کردم بخونم باید چیکار می کردم؟
_ خب ببین اگه قبل از اینکه رکوع رکعت سوم رو بری یادت اومده باید بشینی تشهد رو بخونی و دوباره بلند شی بقیه نمازت رو بخونی اما اگر تو رکوع یا بعدش یادت اومده باید بعد نماز تشهد رو قضا کنی.
_ یعنی چی؟
_یعنی بنابر احتیاط واجب باید دو تا سجده سهو بری.
👈 #ادامه_دارد....
#رمان #حورا
✍ نویسنده ؛ « زهرا بانو »
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.🌸🍃🌸.═══════╗
👇
@zohoreshgh
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
╚═══════🌸.🍃🌸═╝