#قهوهای_جذاب
زندایی جیغ کشان از جا پرید، پشت بندش بچههایش پریدند و به مادرشان چسبیدند، خاله تا چشمش به آن نقطه قهوهای خورد پا به فرار گذاشت به سمت در، مادرجان عصاکشان نزدیک و داد زد: بچه بدو یه دمپایی بیار!
مامان که در جایش میخ کوب شده بود به سمتم نگاه کرد: نگران نباشید زهرا میکشدش!
دویدم سمت آن نقطه قهوهای که با هر قدم برداشتنم بزرگ و بزرگتر میشد چه رنگ براق قشنگی داشت، بیخود نیست که بابا میگفت به او لقب تمیزترین حشره جهان را دادند.
تا به او برسم دیگر روی دیوار بود، تمام قدرتم را به کف دستم دادم و محکم رویش کوبیدم صدای برخورد دستم به دیوار و صدای ترکیدنش و هم زمان سرد و خیس شدن از پاشیدن دل و رودهاش حس خوبی به درونم تزریق کرد، احساس قدرت و احساس شجاعت، نمیدانم چرا خیلی ها از این موجود قهوهای جذاب که تمیزترین حشره جهان است میترسند، البته ترس که نه چندششان میشود.
دستم را که برداشتم جسدش روی دیوار نبود، چیزی کف دستم را قلقلک میداد، خودش بود با آن شاخک زیبا. همان موقع صدای أی کثیفی بود که از جمع بلندشد.
رد این شجاعت تا مدتها روی دیوار نقش بسته بود.
#داستانک
#خاطرات_یک_دلقک
#نقد