@Ostad_Shojaeلاالهالاالله ۸.mp3
زمان:
حجم:
16.68M
مجموعه صوتی #لاالهالاالله ۸
#استاد_شجاعی
#استاد_عالی
فهم لاالهالاالله
اولین و تنهاترین رمز، برای ایستادن صحیح مقابل خداست.
فقط عاشق، میتواند معشوقش را ببیند و درست در برابرش بایستد.
فقط عاشق، میتواند مشقات راه عاشقی را تحمل کند.
• عشق چه رنگی است؟
• چه طعمی است؟
@Ostad_Shojae
@ANARSTORY
عنوان:
#فصل_چهارم برنامه «زندگی پس از زندگی»
(رمضان امسال)
لینک تماشای کل برنامهها بدون نیاز به دانلود:
✅ قسمت اول- منفی هفت (بخش اول) 3فروردین 1402👇
http://www.telewebion.com/episode/0x5fa1818
✅ قسمت دوم- منفی هفت (بخش دوم) 4فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x5fdae8f
✅ قست سوم- فقط پدر
5 فروردین 1402👇
http://www.telewebion.com/episode/0x601461d
✅ قسمت چهارم_ ورود به مردن
6 فروردین 1402👇
http://www.telewebion.com/episode/0x605a463
✅ قسمت پنجم_ نمی بخشم
7 فروردین 1402👇
http://www.telewebion.com/episode/0x609b86f
✅ قسمت ششم_ از پافتاده
8 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x60df0f2
✅ قسمت هفتم_ باور
9 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x6120af7
✅ قسمت هشتم_ مهتاب شبی... (بخش اول)
10 فروردین 1402👇
http://www.telewebion.com/episode/0x6164577
✅ قسمت نهم_ مهتاب شبی... (بخش دوم)
11 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x61d64a6
✅قسمت دهم_ در، گذشت
12 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x61f0c75
✅ قسمت یازدهم_ صدای سخن عشق (بخش اول)
13 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x622e76b
✅ قسمت دوازدهم_ صدای سخن عشق (بخش دوم)
14 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x6260a03
✅ قسمت سیزدهم_ رسم زمونه...
15 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x62a3585
✅ قسمت چهاردهم_ دخترم...
16 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x62a508b
#زندگی_پس_از_زندگی
@ANARSTORY
@sedaye_agahiو هو الکریم...mp3
زمان:
حجم:
5.5M
✨و هوالکریم ابن الکریم و امه خیرالنسا ✨
✍ حدادیان
🎙 امـینِ اخـگـر
#ولادتکریماهلبیت
🎬 تحریریہ "صداۍ آگـٰاهۍ "
@ANARSTORY
22.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرخوانی میلاد عرفانپور
در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری
#میلاد_امام_حسن
#میلاد_عرفانپور
#دیدار_شاعران
@ANARSTORY
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
41.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃💥تیتراژ #باغنار2💥🍃
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#باغنار2🎊 #پارت16🎬 اما آن دو بدون توجه به حرف دخترمحی، داشتند همدیگر را زیر مشت و لگد نوازش میکردن
#باغنار2🎊
#پارت17🎬
علی املتی بدون توجه به نگاه آنها، با بیمیلی قدم برداشت و گوشهای از بازداشتگاه را برای نشستن انتخاب کرد.
_خَبطِت چیه جَوون؟!
این را مردی گفت که سبیلهای کلفت و لاتیای داشت و قبل از آمدن بازداشتی جدید، مشغول آوازخوانی بود. علی املتی میخواست جواب بدهد که دوباره یاد شعری که داخل سوپرنار خوانده بود، افتاد.
_برای خواهرم، خواهرت، خواهرامون!
مرد سبیل کلفت، چشمانش اندازه نعلبکی شد و بلافاصله جَستی زد.
_نشنفتم؟! چی گفتی؟!
علی املتی از فکر بیرون آمد و آب دهانش را قورت داد. یکی از زندانیها که رو به دیوار دراز کشیده بود و با گچ، داشت روی دیوار بازداشتگاه خط میکشید، سریع پتو را از روی خودش کنار زد و از جا بلند شد.
_هیچی حشمت خان. منظورش شما نبودی. خودت رو ناراحت نکن!
_دِ آخه حرف مفت داره میزنه صفدر!
صفدر سرش را به طرف علی املتی چرخاند.
_قضیه ناموسیه؟!
_تقریباً.
_حتماً هم اون بیناموس نگاه چپ کرده به خواهرت و زدی شَتَکِش رو در آوردی. آره؟!
علی املتی قضیه را در ذهنش مرور کرد. تصادف با دخترمحی، بحث کردن با او، نخود آش شدن یک مرد غریبه و بعد دعوا و خُرد شدن شیشه آبلیمو روی سر آن مرد توسط دخترمحی و بعد گردن گرفتن وی! اما علی املتی حوصلهی تعریف کردن ماجرا را نداشت و با تکان دادن سر، حرف صفدر را تایید کرد. حشمت که دوزاریش افتاده و آرام شده بود، نگاهش را به علی املتی دوخت!
_حاشا به غیرتت جَوون! ایولا داری! حالا فضولی نباشه، ولی چندتا همشیره داری؟! یه موقع فکر بد نکونیا. میخوام دو دوتا چهارتا کنم که چند بار دیگه راهت میوفته اینجا. آخه زمونه که زمونهی خوبی نیست. همه شدن چِش چرون و دزد ناموس! البته بلانسبت این جمع!
علی املتی دستانش را باز و با انگشتانش، حساب سرانگشتیای کرد.
_دَه بیستتایی میشه!
اینبار ابروهای حشمت بالا رفت؛ اما ایندفعه لبخند هم پشت بندش آمد.
_کارت که زاره جَوون! از من میشنُفی، همینجا بمون. چون رفت و برگشتت صرف نمیکونه!
علی املتی لبخند کوچکی زد که صفدر گفت:
_ماشاءالله ننش دخترزا بوده حشمت خان! آخه ده بیست تا؟!
حشمت چشم غرهای به صفدر رفت.
_درست صحبت کن با آبجی ما. بوده که بوده، تو رو سنه نه؟!
سپس به علی املتی خیره شد.
_حالا چندتا داداش ماداشید جَوون؟!
علی املتی دوباره دستانش را باز کرد.
_اونم یه دَه پونزده تایی هستیم.
صفدر پقی زد زیر خنده.
_مثل اینکه دختر و پسر فرقی نداشته واسه آبجی ما. مهم زاییدنه بوده!
حشمت خواست تیکهی کلفتی نثار صفدر بکند که علی املتی زبان باز کرد.
_ما مادر نداریم. با پدرمون زندگی میکنیم!
ناگهان حشمت و صفدر بههم خیره شدند که حشمت گفت:
_خدا بیامرزه همشیره رو! چه فرشتهای بوده که سی چهل تا بچه عمل آورده! روحش شاده شاد!
_نه. ما از اول مادر نداشتیم. یعنی کلاً پدرمون صفر تا صد ما رو راست و ریست کرده!
حشمت لبخند تمسخرآمیزی زد.
_نمیشه که جَوون. از زیر بُته که به عمل نیومدید. شوماها بالاخره از شیکم ننهتون بیرون اومدید دیگه. مگه نه؟!
علی املتی به روبهرو خیره شد و پس از مکثی کوتاه گفت:
_نه. ما از یه برگ متولد شدیم!
سپس یاد استاد واقفی و باغ انار و خواهر برادرهای نویسندهاش افتاد و چشمهایش تَر شد!
_بابا حشمت خان، این یه چیزی زده ناموساً. شک ندارم هم به خاطر مصرف مواد پواد آوردنش اینجا؛ نه قضیهی ناموسی! هممون سرکاریم به مولا!
سپس دوباره دراز کشید و پتو را کشید روی سرش!
_آقای جعفری؟!
علی املتی که زانوهایش را بغل کرده بود، سرش را بلند کرد.
_بله؟!
_پاشو ملاقاتی داری!
علی جعفری به سختی بلند شد و به سمت اتاق ملاقات راه افتاد.
بانو شبنم و دخترمحی و استاد مجاهد، پشت میز نشسته بودند که علی املتی وارد شد.
_برای سلامتی بازداشتیِ جوانمرد، صلواتی بلند ختم کنید!
هر سه صلواتی فرستادند که نگهبان اتاق گفت:
_حاج آقا یه کم آرومتر!
استاد مجاهد با تکان دادن دست، "باشهای" به سرباز گفت که علی املتی روی صندلی نشست.
_اینجا چیکار میکنید؟!
استاد مجاهد سرش را کج کرد.
_مگه ما چندتا نگهبان داریم؟!
علی املتی لبخند کمجانی زد که استاد ادامه داد:
_بدجور جات خالیه علی جان! زود بیا که یه باغ منتظرته!
_تا اون یارو رضایت نده که خبری از بیرون اومدن نیست! پس بهتره فکر یه نگهبان دیگه باشید.
سپس آهی کشید و ادامه داد:
_منم سعی میکنم به اینجا و بعدش زندان عادت کنم!
استاد مجاهد خواست حرف بزند که بانو شبنم پرید وسط حرفش!
_اینجوری نگید! من بعد اینکه شما رو بردن بازداشتگاه، افتادم به دست و پای مَرده! گفتم علی آقا مرد خوبیه، جَوونمَرده، نگهبان باغه، مراسم سال استاد نزدیکه و از این حرفا. مطمئن باشید هرجور که شده رضایتش رو میگیریم. پس نگران نباشید!
سپس ماهیتابهی املت را با پیاز و دلستر گازدار روی میز گذاشت که چشمان علی املتی برقی زد...!
#پایان_پارت17✅
📆 #14020117
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
خودسازی(آثار ما)
رسول خدا(ص):
هر مومنی بمیرد و یک ورق کاغذ از او بماند که دانشی بر آن باشد؛ آن ورقه روز قیامت میان او و دوزخ مانع شود و خدای تعالی به هرحرفی که در آن کاغذ نوشته، شهری در بهشت به او دهد که هفت برابر دنیا باشد. امالی صدوق/ص37.
آثار ما نشان دهنده افکار و عقاید ماست. بنگریم چه از خود باقی می گذاریم.
#احادیث_روزانه
pay.eitaa.com/v/p/
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
خودسازی(آثار ما) رسول خدا(ص): هر مومنی بمیرد و یک ورق کاغذ از او بماند که دانشی بر آن باشد؛ آن ورقه
چه بسا هر پست در فضای مجازی هم یک ورق حساب شود.
«مثل نهنگ نفس تازه میکنم» بعد از «کتاب یحیا» دومین کتابی است که در سال ۱۴۰۲ خواندم. کتاب خواندنهایم شده مصداق «تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت»، کتابهایی که میخوانم به حل مسائل و تعارضاتی کمک میکند که جوابهای قانعکنندهای برایشان نداشتهام. پاییز ۱۴۰۱ سر و صدای اغتشاشات من را به خیابانها کشاند و هر روز هفته ۷ صبح بیرون بودم و بقیه نماز مغرب و عشا خوانده بودند و شامشان تمام شده بود که به خانه میرسیدم. تمام پاییزم همینطور گذشت بدون اینکه حتی ۱ کتاب را تا پایان بخوانم. از این همه بی باری افکارم کلافه بودم. وقتی آدم خرج میکند از یک طرف هم باید اندوخته داشته باشد که کم نیاورد. با فاصله گرفتن از کتابهایم اندوختههایم رو به پایان بود و جوهر نوشتنم رو به خشک شدن. بیش از همیشه نتوانستم بنویسم!
مثل کسی که در بیابان چشمهای پیدا کند و خودش را به آن برساند از زمستان کتاب خواندنهایم را دوباره شروع کردم و کمی از حس عقب ماندگی دور شدم. حالا قلمم هم کمی روغنکاری شده و روان تر روی کاغذ سر میخورد اما هنوز هم حرکت کردنش بوی روغن میدهد باید کمی کار کند تا بویش هم برود و روح زمخت شده در ایام اغتشاشات را روان کند. امید است که راه افتادنش مقدمهای باشد بر شروع یک کتاب... کتابی که صدقه جاریه باشد...
#انارهای_قرارگاه
✍حُرّه_عین
۱۷ فروردین ۱۴۰۲