دوستان عزیز، مدیر کاری براش پیش اومده امروز پارت نمیتونن بدن🥲
کلی معذرت خواهی کرد و گفت انشاءالله فردا ۳ پارت میده🤓
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
دوستان عزیز، مدیر کاری براش پیش اومده امروز پارت نمیتونن بدن🥲 کلی معذرت خواهی کرد و گفت انشاءالله فر
خوبین؟؟
کیا رفتن مدرسه؟؟🤪
همین طور که رفیقم گف امروز سه تا پارت میدم
🌺سلام سلام 🌺
🌺چالش داریم🌺
🌺نوع:راندی🌺
🌺توسط:#اد_آیسان 🌺
🌺ظرفیت:12🌺
🌺جایزه:بین برنده ومن🌺
🌺راندها:6🌺
🌺شرط:آفلاین نشی،لف ندی🌺
🌺آیدی🌺
🌺 @Shad🌺
🌺گاندو ی چالش 🌺
برنده کسی نیست جز
مهدا❤️
نفر دوم
خادم الحسین♥️
نفر سوم خادم المهدی
همه گی برنده شدین
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
برنده کسی نیست جز مهدا❤️ نفر دوم خادم الحسین♥️ نفر سوم خادم المهدی همه گی برنده
به کسانی باختن جایزه میدیم
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹۴
محمد: نشسته بودم تو اتاق و تو فکر اتفاقات اخیر بودم....
که در زده شد و بچها وارد اتاق شدن..
بد از اینکه روی صندلی هاشون نشستن لب زدم...
خب ببینید من اومدم اینجا که یه مروری به پرونده داشته باشیم...
ما آقای ساعد بهرامی رو دستگیر کریم..
بد از دستگیری یه نفر پشت سر هم به این آقا زنگ میزد..
که رسول موفق شد این آقا رو شناسایی کنه..
و بد رف خونه تو راه برگشت تصادف میکنه..
و بد هم پیامکی روی گوشی من میاد که تهدید کرده سر داوود و رسول..
سعید: خ.خب آقا الان باید چیکار کنیم؟
پرونده که الان این طور و هیچ کاری نکردیم..
و داوود و رسول هم تو این وضع..
محمد: خب..
من تصمیم گرفتم که برای اینکه این پرونده زود تر پیش بره...
نیروی جایگزین بیارم..
علی: چیییی
سعید: ینی چی آقا محمد...
محمد: مجبورم!!
برای پیش بردن این پرونده هم که شده باید این کار رو انجام بدم..
من که نمی خوام کلا نیرو ها رو جاشون بیارم...
من فقط تا این پرونده تموم بشه یا اصن تا وقتی بچها بر گردن نیرو رو بیارم..
اونم اگه آقای عبدی اجازه بده!!
ارش: خب...
درسته با رسول دعوا داشتم...
ولی...
آقا محمد اگه آقای عبدی اجازه نده چی؟؟
محمد: میده!!
شما چرا فک میکنید من از قصد این کار رو میکنمم..
بابا به خدا قسم خودمم راضی نیستم...
منم نمی خوام کسی بیاد بشینه سر جا رسول داوود..
ولی مجبورم..
راستی علی من به تو ام نیاز دارم..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: نیروی جایگزین؟؟
پ ن: محمد هم نمیخواد...ولی مجبوره!
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹۵
امید: بابا این اطلاعات نده ینی اگه ما نتونیم از این پسره اطلاعات بگیریم..
آقا رامین بفهمه ما رو تیکه تیکه میکنه...
احمد: تو نگران اونش نباش..
اون پسری که من باهاش حرف زدم..
اطلاعات رو میده..
امید: واییی؛))
امیدوارم بده بابا وگرنه با من طرفه...؛))
احمد: حالا تو تحمل کن..
ببین من میرم بیرون مراقب این پسره باش..
نیام ببینم رفتی پیشش هااا
امید: باشه
با خودم گفتم...
میدونم چه بلایی سرت بیارم فقط بزار این بابام بره بیرون...
بابا که رف ب سمت ارشیا رفتم..
خب...😈
ارشیا: من که با ی نگاه متوجه همه چی شدم..
لب زدم.... نه امید نه آقا احمد گف نه..
امید: بابا الان که اینجا نیس بابا..
بعد هم نمیفهمه..
بزار برم بزنمش بیام...
ببین اگه نرم ب جاش تو رو میزنمااا
ارشیا: باشه برو.
فقط نگی هااا
امید: ن خیالت راحت راحت..
داوود: دلم نمی خواست اطلاعات بدم..
ولی جون رفیقام در خطر بود..
می ترسیدم نه برا خودم..
برا رفیقام..
اگه..
تو فکر بودم که در اون سوله باز شد..
دوباره این امید...
از دستش کفری بودم..
دلم میخواست..
امید: سلاام آقا 😂
خب دوباره با هم رو به رو شدیم..
فک کردی به بابام میگی میدم منم دست از سرت بر میدارم..
نه داداش😂
نه پسر خاله ی عزیزم نه عزیز من..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: امید می خواد؟؟بله😈😁
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم الله الرحمن الرحیم ♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡ #پارت_۹۵ ا
ببخشید سومی بمونه برا فردا..