eitaa logo
یا صاحب الزمان ادرکنی ❤
6.9هزار دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
9.2هزار ویدیو
28 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
حضرت آیت الله بهجت 🔻(برگرفته از کتاب ؛ مجموعه عبادات، ادعیه، اذکار و دستورالعمل‌های عبادی مورد سفارش حضرت آيت‌الله بهجت رحمه‌الله) حَوْقَلَه یا ذکر شریف «لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ» از اذکار مورد توجه و توصیۀ حضرت آیت‌الله بهجت رحمه‌الله بود. ایشان مداومت بر این ذکر را برای و توصیه می‌کردند. 📚بهجت‌الدعاء، ص٣۶١ ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @Adreknee
۱ من تک دختری در خانواده متوسط بودم. اما صورتی زیبا و چشمان سبز رنگی داشتم و این باعث غرور دوچندان من شده بود.سطح مالی ما متوسط بود. بیست و یک ساله بود و ترم ششم ادبیات فارسی. یک ماهی بود همسایه جدیدی منزل دیوار به دیوار مارو خریداری کرده بود. از دانشگاه برمیگشتم که دیدم خانومی تپل و بامزه از همون خونه خارج شد، من درحال کلید انداختن به در بودم که دیدم شروع کرد به صحبت کردن سلام ما همسایه جدیدیم گفتم سلام خیلی خوش اومدین. بعد یکم تعارفات پرسید مجردی و دانشگاه میری و منم جواب دادم. به طور ناباورانه دیدم که فرداش اومد دم خونمون و شروع کرد با مادرم صحبت کردن. وقتی رفت مادرم گفت چه خانم بانمک و خونگرمی بود. حالا چی میگفت؟! گفت اجازه گرفت آخر هفته بیان خواستگاری من خندم گرفت و گفتم چه زود پسرخاله هم میشن. حالا پسرش کی هست؟ شغلش و تحصیلاتش چیه که گفت میان بیشتر آشنا میشیم. شب جمعه رسید و اونها اومدن. پسره هم از لحاظ مالی سطح متوسطی داشت یعنی تازه استخدام شرکت بیمه شده بود. دارد ❌کپی حرام
۲ کارشناسی مدیریت داشت. خیلی هم سربه زیر و مومن به نظر می اومد. تک پسر بود و پدرش رو تو کودکی از دست داده بود. وقتی رفتن پدرم که خیلی خوشش اومده بود و می‌گفت مرد زندگیه مادرمم نظر مثبتی داشت اما میگفت تازه اومدن باید بپرسیم کجا میشستن تا بریم تحقیق. بعد از تحقیقاتی که کردن همه نظرشون مثبت بود. اما به نظر من خیلی پسر جدی بود و خشک به نظر می اومد من خودم مقید بودم اما فکر میکردم این پسره که حالا میدونستم اسمش محمد هادی هست خیلی غیرتی و متعصب باشه و محدودم کنه. برای همین تعلل کردم و کلی فکر کردم. اما هرکار کردم دلم نیومد روی حرف پدر و مادرم حرف بزنم‌برای همین به پدرم گفتم بابا شما مطمئنید؟ من جوابم فقط نظر شماست. بابام گفت من چند بار باهاش صحبت کردم پسر خوبیه مطمئن باش‌اما نظر آخر باخودت. کلی فکر کردم وآخر گفتم باشه بابا هرچی شما بگید وقتی مادر محمد هادی زنگ زد پدرم گفت نظر ما مثبته مراسم بله برون برگذار شد همونطور جدی و خشک. آزمایشات و خرید حلقه با مادرامون رفتیم. هی زیر چشمی نگاهش میکردم. ❌کپی حرام
۳ اصلا نگاهی بهم نمی‌کرد و حرفهاش در حد همون سلام خدانگهدار بود. دلم گرفته بود.شایدم میترسیدم از زندگی با یه آدم خشک و متعصب. حلقه معمولی خریده شد مادرم شاد بود خیلی اما من نه. یکم گذشت و مراسم عقد کنون برگذار شد. خطبه عقد خونده شد و ما نهار رفتیم بیرون به خرج محمد هادی کلی خرج کرد. قرار شد بعد یکسال بریم سر خونه زندگیمون. بعد عقد محمد هادی حسابی عوض شد!!! یه آدم شاد و شوخ طبع و مهربون و حسابی دست و دلباز. هرچند مشخص بود فعلا تازه سرکار رفته و دستش خالیه اما اگر لب تر میکردم چیزی میخواستم در اولین فرصت تهیه می‌کرد. به انتخاب پدرم افتخار میکردم. نیمه های شب بود داشتم به محمد هادی پیام میدادم.‌ گفتم کاش الان اینجا پر بود از پیتزا! پیام دادلباساتو بپوش بیا جلوی در. محمد هادی موتور داشت دیدم با موتور وایساده جلوی در و گفت بریم؟ خندم گرفته بود رفتیم و پیتزا بزرگ مخصوص سفارش داد خودش دوتا خورد منم یکی و نصفی باقی شو بردیم خونه. کلی محبتهای دیگه و خوش رفتاری. حتی گاهی اوقات من بداخلاقی میکردم ولی محمد هادی خیلی صبور بود. دارد ❌کپی حرام
۴ نزدیک هشت ماه بود که نامزد بودیم و دو ماه دیگه قرار بود بریم سر خونه زندگیمون. دنبال یه خونه توی همون اطراف خانوادمون می‌گشتیم و یه خونه کوچیک اجازه کرد. من ترم آخر دانشگاه بودم و جلسات آخر بود.یه روز یه استادمون اومد گفت خانم بیات میخواستم باهاتون صحبت کنم گفتم بفرمایید به ماشین مدل بالای جلوی دانشگاه اشاره کرد. گفت پسرم چند بار شمارو دیده و به شما علاقه داره.لطفا برید و به حرفهاش گوش بدید تا خواستم بگم من نامزد دارم رفته بود... نزدیک ماشینش شدم و گفتم بفرمایید شروع کرد و گفت سلام من به شما علاقه دارم خیلی وقته میخوام بهتون بگم اما فرصت نشده.. راستش من به جرئت میتونم بگم شمارو خوشبخت میکنم. بهش گفتم نه آقا لطفا دیگه به من فکر نکنید. داشتم میرفتم که گفت نه ببین الکی تصمیم نگیر من میدونم نامزد داری البته یه نامزد که تا آخر عمرت باهاش نمیتونی از همون محله بالا تر بری. من بهت ازادی میدم. من عاشق چشمای سبز رنگت شدم هیچ کس مثل من قدر تو رو نخواهد دونست و خوشبختت نمیکنه. فکر کن و جواب بده بهم. توی راه عصبی بودم که چطور این جرئت کرد اینها رو بهم بگه. برا دوستام تعریف کردم و اونهام از وضع مالی خوب و عالی اون بهم گفتن دارد ❌کپی حرام❌
۵ گفتن چند تا ماشین داره و سفرهای خارجه داره اصلا شش ماه اینوره شش ماه اونور آب. تمام مسیر مثل موریانه مغز سر منو خوردن که اگر توهم یه زندگی بی هیجانو ساده بخور نمیر میخوایی با محمد هادی زندگی کن ولي بدون شانس یکبار درخونه آدم رو میزنه حالا که بهزاد(پسر استادمون) عاشقت شده تو ناز میکنی؟‌میدونی چند نفر براش خودکشی کردن؟حرف های دوستام و بهزاد توی سرم میچرخید شب محمد هادی اومد سراغم تا بیرون بریم. نرفتم و سرگیجه رو بهونه کردم صبح که رفتم دانشگاه دیدم بهزاد با یه آزرا جلوی دانشگاه منتظرمه. تک بوق زد و گفت اینو امروز برای تو خریدم عاقل باش. رفت و من بودم و افکارم. کلاسام تموم شد و دیدم محمد هادی جلوی در دانشگاه منتظرم وایساده. بالبخند و یه شاخه گل. اخمامو توهم کردم و گفتم اینجا چکار میکنی؟ لبخندش جمع شد و گفت دلم برات تنگ شده بود گفتم برو سر کوچه تا بیام. گفت چرا؟ بی توجه بهش راه افتادم وقتی رسیدم دیدم متعجب وایساده و توضیح میخواد با داد گفتن با موتور قراضه ات اومدی سراغ من؟!!!! آبروی منو جلوی همه بردی برو محمد هادی نمیخوام ببینمت. از صدای دادم همه کوچه باتعجب نگاهمون میکردن. سکوت کرده بود و از نگاه اطرافیان خجالت می‌کشید و سوار موتور شدو رفت. به شاخه گلی که موقع عصبانیت شکوندم و انداختم تو جوب نگاه میکردم. صدای بوقی منو به خودم آورد
. حالا نوبت پدر و مادرم بود پرخاشگرانه گفتم من دیگه محمد هادی رو نمیخوام و کلی گفتم و گفتم.بابام گفت نازنین من دیگه تورو نمیشناسم. این دختری نبود که من تربیت کردم.گفتم این زندگیه منه، من بخاطر شما بله دادم اما تا دیر نشده میخوام جدا شم الان سر عقل اومدم. دقیقا یک هفته مونده بود به تاریخ عروسی که مشخص کرده بودیم که توافقی جدا شدیم. چند بار با بهزاد بیرون رفتیم و بالاخره اومد خواستگاریم.پدرم همون جلسه اول بهم گفت این به درد تو نمیخوره.گفتم شما یه بار برای من انتخاب کردین بسه. دیدم سلیقه تون رو. اینبار دیگه اشتباه قبل رو تکرار نمیکنم. مادرم گریه میکرد و می‌گفت مگه میخوایی خودتو بدبخت کنی؟گفتم نه شما میخوایید منو بدبخت کنید.سه بار بهزاد رسما اومد خواستگاری و وقتی بابام مقاومت منو دید گفت من راضی نیستم ولی دیگه نمیتونم بیشتر از این مخالفت کنم منو بهزاد عقد و بلافاصله یک عروسی مفصل گرفته شد. اما بگم از زمانی که ماشین مدل بالاش رو گل زده بودیم ورسیدیم در تالار و دیدم جلوی در تالار محمد هادی روی موتورش نشسته و با حسرت نگاهمون میکنه زندگیم شروع شد و سعی می‌کردم محمد هادی رو فراموش کنم اما نمیشداخلاق محمد هادی 180 درجه با بهزاد فرق داشت بهزاد مغرور خشک و جدی بود! من سعی می‌کردم با مال اموال بهزاد سرم رو گرم کنم تا با اخلاقش! گاهی وقتا خیلی دلم برای محمد هادی تنگ میشد و توی خلوت هم به یادش گریه میکردم. ❌کپی حرام
💎اطاعت محض و همه‌جانبه از امام زمان ارواحنافداه من خیلی می‌بینم که ما را فراگرفته است. در بیرون خوب می‌جنگیم و درون را رها کرده‌ایم. درحالی‌که شیطان دشمن حقیقی ما، از درون دارد ما را تخریب می‌کند و پایین می‌ریزد. 🌟 پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: نفس درون شما، بزرگ‌ترین دشمن شماست، «أعدى عَدوِّكَ نَفسُكَ الَّتي بَينَ جَنبَيكَ». شما خیلی مرد هستی برو با نفست بجنگ. با شمشیر زخم زبان، ، ، ، ظن ، و ، به دیگران نکِش. ما دائم داریم با دیگران می‌جنگیم. پس خودت چه❓چرا نفس درونت را رها کرده‌ای❓ بعد، نماز شب هم می‌خوانیم، اشک هم می‌ریزیم، زیارت هم می‌رویم، پیاده‌روی اربعین هم می‌رویم، سیاه می‌پوشم و سینه هم می‌زنیم. آن تواضعی که خدا می‌خواهد، نیست. این عمل‌کردن، به اختیار خودمان و بر وفق مراد دلمان است. نه بر وفق مراد و امر امام زمانمان. خیلی فرق دارد. «سُجَّداََ»، می‌فرماید در برابر امام زمانتان سجده کنید. ببینید خواسته‌ی امام زمانتان چیست❓ امام زمانت می‌خواهد تو کنی❓ امام زمانت می‌خواهد تو تکبر بورزی❓ امام زمانت می‌خواهد دشمنی کنی❓ امام زمانت می‌خواهد... اگر می‌خواهد، این کارها را بکن. نمی‌خواهد، کنار بگذار. 🌟«وَقُولُوا حِطَّةٌ»📚(بقره/۵٨)، بگو: آقا جان‌ من تابع و فرمانبردار شما هستم. 💠استاد حاج آقا زعفری‌زاده ألـلَّـھُـمَــ ؏َـجِّـلْ لِوَلـیِـڪْ ألْـفَـرَج ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @Adreknee
💎اطاعت محض و همه‌جانبه از امام زمان ارواحنافداه من خیلی می‌بینم که ما را فراگرفته است. در بیرون خوب می‌جنگیم و درون را رها کرده‌ایم. درحالی‌که شیطان دشمن حقیقی ما، از درون دارد ما را تخریب می‌کند و پایین می‌ریزد. 🌟 پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: نفس درون شما، بزرگ‌ترین دشمن شماست، «أعدى عَدوِّكَ نَفسُكَ الَّتي بَينَ جَنبَيكَ». شما خیلی مرد هستی برو با نفست بجنگ. با شمشیر زخم زبان، ، ، ، ظن ، و ، به دیگران نکِش. ما دائم داریم با دیگران می‌جنگیم. پس خودت چه❓چرا نفس درونت را رها کرده‌ای❓ بعد، نماز شب هم می‌خوانیم، اشک هم می‌ریزیم، زیارت هم می‌رویم، پیاده‌روی اربعین هم می‌رویم، سیاه می‌پوشم و سینه هم می‌زنیم. آن تواضعی که خدا می‌خواهد، نیست. این عمل‌کردن، به اختیار خودمان و بر وفق مراد دلمان است. نه بر وفق مراد و امر امام زمانمان. خیلی فرق دارد. «سُجَّداََ»، می‌فرماید در برابر امام زمانتان سجده کنید. ببینید خواسته‌ی امام زمانتان چیست❓ امام زمانت می‌خواهد تو کنی❓ امام زمانت می‌خواهد تو تکبر بورزی❓ امام زمانت می‌خواهد دشمنی کنی❓ امام زمانت می‌خواهد... اگر می‌خواهد، این کارها را بکن. نمی‌خواهد، کنار بگذار. 🌟«وَقُولُوا حِطَّةٌ»📚(بقره/۵٨)، بگو: آقا جان‌ من تابع و فرمانبردار شما هستم. 💠استاد حاج آقا زعفری‌زاده ألـلَّـھُـمَــ ؏َـجِّـلْ لِوَلـیِـڪْ ألْـفَـرَج ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @Adreknee