eitaa logo
اَنارستــــــون
36.4هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
274 ویدیو
2 فایل
[خدا مرا برای تو انــــــار آفریده است🌱] ✅ فوروارد :) تبلیغات 👈 @TarefeAnarestun
مشاهده در ایتا
دانلود
اوایل که ساختمان رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و ناراحت بودم که چرا باید دقیقا پنجره ی اتاق من رو به چنین تصویری باز شود؟! من باید یک رمان عاطفی را تا یک ماه دیگر تحویل میدادم و این تصویر تخریب، فضای ذهنی ام را بر هم میریخت! اما کم کم با آمدن این کارگر ساختمانی دیگر عادت کرده بودم قبل از نوشتن چند دقیقه نگاهش کنم. دروغ چرا شخصیت اصلی داستانم داشت شبیهش میشد! از بقیه زودتر می آمد. کفش هایش همیشه واکس داشت و پیراهن و شلوارش خط اوتو! حتی لباس کارش هم مرتب بود. هر روز بعد از ناهار، زیر درخت مینشست و سیگاری روشن میکرد و مشغول حرف زدن با تلفن میشد. نمیدانم چه کسی پشت خط بود اما به محض اینکه جواب میداد بدون اینکه حرفی بزند لبخند میزد،از این خنده هایی که وقتی آدم حالش خوب میشود روی لبهایش مینشیند، حتی سیبیل هایش هم میخندید! گاهی میان حرف هایش چشمانش را میبست و کام سیگارش سنگین میشد، با لب خوانی فهمیده بودم تکه کلامش چیست... چشمانش را که میبست میگفت: جان منی! بعد از ظهرها زودتر از همه آماده می شد و میرفت. چند باری هم دیده بودم از گل فروشی سر کوچه نرگس خریده بود! هر روز حواسم را پرت خودش میکرد اما اصلا دوست نداشتم با او حرف بزنم، گاهی حیف است ساخته تصویر ذهنت را با واقعیت آدم ها عوض کنی، میخواستم همان گونه که هست در ذهنم بماند، یک تصویر تمام نشدنی! یک روز صبح که مثل همیشه با فنجان قهوه در دست، از پشت پنجره انتظارش را میکشیدم خبری ازش نشد. سه روز هم به همین ترتیب گذشت و نیامد! تصمیم گرفتم امروز هم اگر نیامد بروم و سراغش را از کارگران بگیرم. تا هشت و رب منتظر ماندم، رفتم دم درب تا در را باز کردم دقیقا از مقابلم رد شد. بوی سیگار لباسش خیلی کهنه بود! برگشتم بالا دوباره مشغول نگاه کردن اش شدم. کفش‌هایش هیچ واکسی نداشت و لباسش هم نامرتب با موهایی بر هم ریخته! گفتم لابد خواب مانده اما داشتم خودم را گول میزدم، من این کار را دوست دارم! ساعت یک بعد ازظهر شد و منتظر بودم بیاید زیر درخت و سیگار و تلفن و جان منی!! آمد زیر درخت، سیگار را هم روشن کرد اما ....اما گوشی را گذاشته بود روی زمین و زل زده بود به صفحه اش و آب دهانش را به سختی قورت میداد. چند روزی گذشت.. دیر می آمد و دیر میرفت، بی حوصله و پرخاشگر و بد تیپ هم شده بود. یک هفته مانده بود به تحویل رمان، نشسته بودم به قهوه یخ کرده ام نگاه میکردم و جواب تلفن مدیرانتشارات را نمیدادم که یکدفعه صدای مهیبی از کوچه به گوشم رسید، انگار چیزی از بالای ساختمان افتاد. با دلشوره و پاهای کرخت به سمت پنچره دویدم اما فقط یک کیسه‌ی سیمان بود! برگشتم و در حالی که قهوه یخ کرده را در سینک ظرفشویی میریختم به این فکر میکردم که لازم نیست بلایی سر خودش بیاورد، همینکه دو هفته است هنگام بازگشت از سرکار سمت گلفروشی نرفته و نرگس نخریده، خودش یک جور مردن است! 📚چیزهایی هست که نمیدانی
او ماه بود گاهی کامل و پرِ نور گاهی زخمی و رنگ‌پریده امّا این چیزی از ماه بودنش کم نمی‌کرد، ماه برای آسمان، همیشه ماه است.
دل ربودن را کدام عطار یادت دادہ است؟
بی خيال تو بودم سبک رها آزاد مثل پيراهن بی گيره روی بند می‌رقصيدم در باد... ناگهان دستی گره زد مرا به بندِ خيال تو و من ماندم و حجمِ وسيعِ دلتنگی و گرهی كه به دستان تو باز خواهد شد... كاش باد مرا می‌برد ...
راز من شو، نگهت میدارم... بماند به یادگار از شهریور ۴۰۵/تهران
اَنارستــــــون
راز من شو، نگهت میدارم... #هادی_پاکزاد بماند به یادگار از شهریور ۴۰۵/تهران
دوست داشتن آخرین داشته‌ی آدمی است پنجره را باز بگذارید ما چیزی برای پنهان کردن نداریم... شهریور ۴۰۵/تهران
قدِ آغوشِ منی، نه زیادی، نه کمی... شهریور ۴۰۵/تهران
تو میدانی حتی اگر كنارم نشسته باشی باز هم دلتنگ توام حالا ببین نبودنت با من چه می‌كند...
تو را بوسیدمت در عالمی دور از هیاهوها تو را بوسیدمت در قلبِ تهران؛ باورش سخت است.. بماند به یادگار از شهریور ۴۰۵/تهران
از وقتى كه رفته‌اى دلبسته‌ام به هر چيزى كه بوى تو را ميدهد! حتى همين جاى خالى‌ات در قلبم، كه نه آمدنى جايت را پُر ميكند و نه دلم بى حضورت ديگر دل ميشود... آخر قلب آدم ديوار نيست كه با مشتى گچ، پُر شود و اثرى از جاى خالى نمانَد... جاهاى خالى در قلب انسان هميشه خالى خواهد ماند...
نه اینکه نتونم بی تو زندگی کنم‌ها، نه! مسئله اینه که خودم نمی‌خوام❗️
Kenio Fuke4_5899817156551387652.mp3
زمان: حجم: 13.7M
آنکه سکوت را انتخاب کرده تقریبا یکبار همه چیز را گفته...