عارفانه
آتشى در بيتِ معمورِ ولايت شعله زد تا اَبَد زان شعله هر معمور و هر ويرانه سوخت
کرکسِ دون، پنجه زد بر روی طاووسِ ازل
عالَمی از حسرتِ آن جلوۀ مستانه سوخت
عارفانه
نقطۀ پرگارِ وحدت، مرکزِ مِسمار شد...
وَ لَسْتُ أدْرِى خَبَرَ المِسْمَارِ
سَلْ صَدْرَهَا خِزَانَة الأسْرَارِ
من واقعۀ ميخ در را نمیدانم؛ از سينۀ زهرا كه خزانهی اسرار است بپرس... (از اشعار عربی آیتالله غروی اصفهانی)
وَ للسّیاطِ رنّةٌ صداها
فی مَسمَعِ الدّهرِ فما أشجاها
و برای تازیانه، ناله سوزناکی بود که آن صدا در گوش زمانه طنینافکن است و چه صدای تأثرانگیزی است...