فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدا جونم! منو ببخش برات بنده خوبی نبودم لایق مهربانیهایت نبودم لایق بندگی ات نبودم
مرا برای ظهور و یاری امام زمان (عج)
آماده کن🌹🌸
•❥》🍃•❥》🍃•❥》🍃•❥》🍃•❥
•❥》🍃•❥》🍃•❥》🍃•❥》🍃
•❥》🍃•❥》🍃•❥》🍃•❥》
❤️اے امیر عرفہ، دست من و دامانت
🕋جان به قربان تو و گردش آن چشمانت
💚اے امیر عرفہ، حال مناجات بده
🕋بر گدای حرمت وقت ملاقات بده
❤️اے امیرعرفہ، دیدن رویت عشق است
🕋مردن امشب به خدابرسرکویت عشق است
💚اے امیرعرفه یوسف زهرا مهدے
🕋حاجتی غیرظهورت به خدانیست که نیست
🖤⃟ٖٜٖٜٖ🕋꯭الـٰلّهُمَ؏َجـِّلِلوَلیِّڪَاَلْـ؋ـَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت
#پارت_چهل_و_ششم
کلاس همینطور خالی و خالی تر میشد.
سهیل که میخواست از کنارم بگذرد با چشمان پر از سوالش خیره نگاهم کرد ولی من سعی کردم نگاهم رو از او بدزدم و در چشمانش نگاه نکنم
او که ذهنش پر از سوال بود دوام نیاورد و به طرف استاد قدم گذاشت با جدیت گفت: مشکلی پیش اومده اقای کامرانی؟
استاد که سرش در لیست بود با صدای سهیل سرش را بالا اورد و تیز نگاهش کرد، و گفت: مشکلی نمیبینم، ولی شما اگه امری دارید بفرمایید
سهیل: پس اگه مشکلی نیست کارتون با خانم رافعی چیه؟
استاد نگاه سردی بهم انداخت و با چهره ای عصبانی رو به سهیل گفت: دلیلی نمیبینم که به شما توضیحی بدم! اگر هم کاری ندارید به سلامت اقای هادیان، من وقت اضافه ای برای گذروندن با شما ندارم.
سهیل که سنگ روی یخ شده بود دیگر حرفی برای گفتن نداشت، او هم با عصبانیت از کلاس خارج شد!
حال من بودم و کلاسی خالی از دانشجو و استادی چند چهره!
سعی کردم ترس به خودم راه ندم و به خودم مسلط باشم.
با ارامش به طرف استاد که پشت میزش ایستاده بود قدم گذاشتم، و دقیقا روبرویش ایستادم!
با کنجکاوی و استرس پرسیدم: با من کاری داشتید استاد؟
بالاخره در اون دفتر و لیست را بست، دقیق به صورتم خیره شد، گویی داشت جزء جزء صورتم را با نگاهش می کاوید.
بدون هیچ گونه شوخی و با جدیت گفت: خانم رافعی، نظرتون چیه شما کلا بیخیال درس و دانشگاه بشید!؟
چشمانم از تعجب گرد شد و با بهت گفتم: چرا استاد؟ خطایی از من سر زده؟
ناگهان از قالب یک استاد جدی خارج شد، جایش را داد به همان کامرانی شوخ طبع قبل، به چهره ترسیده ی من خندید و گفت: نه نه منظورم این نبود که شما کار اشتباهی انجام دادید! بزار منظورم رو واضح تر بیان کنم، حیف تو نیست این همه سال درس بخونی و کلی اذیت بشی که ایا بعدا دکتر این مملکت بشی یا نه! اونم توی این مملکتی که کلی دکتر ریخته تازه اخرشم همین ملت این دکترا رو هم قبول ندارن معتقد هستن همشون با سهمیه ای چیزی قبول شدند! الان تو خودت خداوکیلی سهمیه نداشتی؟
حال با بی حس ترین حالت ممکن به او می نگریستم، گفتم: نه استاد من سهمیه نداشتم! و اینکه اقای کامرانی منظورتون رو واقعا نمیفهمم!
استاد: ببین دختر تو و امثال مثل تو اینجا واقعا حیف میشید! کی اینجا قدرتون رو میدونه ها؟ کیه که قدر این زیبایی رو بدونه و براش ارزش قائل بشه؟
هه نکند فکر میکرد او و امثال مثل او ارزش مارا میدانند؟
از حرف هایش پوزخند روی لبم نشست و در دل به حرف های دخترا ایمان اوردم!
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت
#پارت_چهل_و_هفتم
با دقت به عکس العملم نگاه میکرد، از دیدن پوزخند روی لبم چشمانش را ریز کرد و گفت: می تونم کمکت کنم! میتونی روی کمکم حساب باز کنی!
واقعا فکر میکرد با خر طرف هست؟
دیگر گذشت اون عصر جاهلیت! دیگر گذشت دوران سادگی ما دخترها!
کمی شیطنت و سرکار گذاشتن این ادم که به جایی بر نمیخورد! میخورد؟
لبخند مصنوعی زدم و کمی روی میز خم شدم و گفتم: جدی میگید؟ واقعا میتونید کمکم کنید؟
متقابلا اوهم کمی روی میز به طرفم خم شد و گفت: معلومه فقط کافیه تو بخوای که از این جهنم نجات پیدا کنی!
گفتم: اون وقت چطوری؟
لبخندی که گویی از انچه فکر میکرده کارش راحت تر بوده زد و گفت: بزودی میخوام برم، اونجا کلی موسسه هست که از خداشونه باتو برای مدلینگی قرار داد ببندن!
_ یعنی میگی برم مدل بشم استاد؟
او که تا به حال هم متوجه لحن پر تمسخر من نشده بود گفت: اره بزار کل دینا این زیبایی رو به بینن!
با کاغد های روی میز شروع کردم به ور رفتن و رو به اویی که منتظر نگاهم میکرد با تمسخر گفتم: میخوای بگی اونجا قدرم رو میدونن؟ دیده میشم و حمایتم میکنن؟
تازه متوجه لحن پر تمسخرم شد و اخم کرد و جدی گفت: من باهاتون شوخی نمیکنم خانم رافعی! دارم جدی صحبت میکنم و هر حرفی هم بزنم حساب شده است و از روی باد هوا صحبت نمیکنم
صاف ایستادم، جدی شدم و اخمام رو درهم کشیدم و گفتم : منم باهاتون شوخی ندارم آقای کامرانی ! شرمنده ولی من عقده دیده شدن ندارم!
از پشت میزش بیرون آمد و روبه رویم ایستاد و گفت: بزار کل جهان این زیبایی رو ببینن و بفهمن خلقت خدا یعنی چی بزار بفهمن معنی اصلی فتبارک الله احسن الخالقین چیه! بزار به عظمت و وجود خدا ایمان بیارن دختر!
-این همه نعمت و خلقت های زیباتر از زیبایی یک دختر وجود داره اون انسان هایی که بخوان ایمان بیارن با وجود این همه عظمت ایمان میارن، کسایی هم که بخوان با دیدن زیبایی یک دختر به خدا ایمان بیارن میخوام صد سال سیاه ایمان نیارن!
- تو خودخواهی! خدا این زیبابی رو بهت داده که ازش استفاده کنی نه اینکه آکبند بزاری بمونه!
+من از زیباییم استفاده میکنم ولی از راه درستش، شرمنده استاد ولی من به زیباییم چوب حراج نمیزنم تا نگاه یه مشت ادمی که معلوم نیست چشم هاشون پاکه یا نه ببینن و لذت ببرن!
- حماقت نکن دختر، وقتی شانس بهت رو اورده!
+ شما بهش به چشم یک شانس نگاه میکنید ولی من به چشم یک امتحان که با قبول کردنش رد و با قبول نکردنش موفق!
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت
#پارت_چهل_و_هشتم
استاد: داری همه چیز رو سخت می گیری!
_عقایدم بهم یاد داده که احتیاط کنم!
تلخ خندید و گفت: احتیاط؟ ببینم تو چی در مورد من فکر کردی هان؟ نکنه فکر کردی میخوام بدزدمت یا بلایی سرت بیارم آره؟
- من درمورد شما چیزی فکر نکردم، این چیزی هست که بقیه میگن!
استاد: بقیه چی درمورد من میگن هان؟ نکنه فکر میکنید قصد سواستفاده ازتون رو دارم ؟! پس باید بگم که سخت در اشتباه هستید، من اگه بهت این پیشنهاد رو دادم، چون دوست داشتم پیشرفت کنی! چون دلم برات سوخته، وگرنه من قصدم خیره!
- جداً! شما همیشه انقدر خَیِرُ و قصد کمک به دیگران رو دارید؟!
استاد: چی؟
- اخه میدونید اینکه هم به لیلا رستمی و هم به ساره حسینی و هم به من پیشنهاد دادید اونم در عرض پنچ روز یکم جالب و عجیبه! و از همه جالب تر اینجاست که حاضرید سر هیچ و پوچ این همه خرج کنید، این خیلی جالبه! شایدم از جایی ساپورت میشید! هوم؟
با بهت نگاهم میکرد، سعی کرد خودش را جمع و جور کند و گفت: من قصدم از اینکار فقط کمک به شماهاست، نیت من خیره همین!
- خیر؟ میشه درخواست کنم کلمه ی خیر رو به گند نکشید!
عصبی در چشمانم خیره شد و گفت: تو الان داری به من تهمت میزنی! میدونی میتونم بخاطر این حرف های چرند از دانشگاه پرتت کنم بیرون!
- اگه دانشگاه انقدر بی در و پیکر شده که شما راست راست راه برید و به دختر ها پیشنهاد بدید و اون هارو به جرم قبول نکردن و متقاعد نشدن شون از دانشگاه پرت کنید بیرون، پس چه بهتر که توی همچین دانشگاهی درس نخونم!
وقتی دید از راه زور و بحث و نمیتواند من رو متقاعد کند، کلافه خندید تا به خودش مسلط باشد و از راه دیگری وارد شود.
قدمی جلو آمد، یک دفعه به چادرم چنگ زد و در مشت گرفت و گفت: چیه خودتو زیر این قایم کردی! بزار یکم کرم های تو سرت هوا بخورن !
با ترس قدمی به عقب گذاشتم گفتم: چیشد؟ تا چند دقیقه ی پیش که زیبایی و خلقت خدا بود الان شد کرم های توی سرم؟
هیستریک خندید و گفت:فکر کردی با وجود این یک مرز بین خودت و دیگران ایجاد کردی ؟ با یک تیکه پارچه هیچ چیز عوض نمیشه دختر! اتفاقا تو با این کارت دیگران رو حریص تر و تحریک میکنی تا بدونن زیر این چادر چه جواهری پنهان شده!
چادرم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: افرادی که شما میگید یک مشت ادم مریض و هوس باز هستن که با وجود این چادر هم باید حریص تر بشن ولی افراد معمولی با وجود این چادر میفهمن که نباید از حد خودشون بگذرن !
نگاهش جور خاصتی بود، متوجه شدم که دیگر نباید ادامه بدم و بهتره به این بحث مسخره خاتمه بدم!
گفتم: عذر میخوام اقای کامرانی من کاری برام پیش اومده باید سریع تر برم اگر ایرادی نداشته باشه من.....
وسط حرفم پرید و گفت: کجا میخوای بری؟ ما که هنوز حرف هامون تموم نشده!
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت
#پارت_چهل_و_نهم
هردو عصبی بودیم و این رو میشد از نفس های بلند مون فهمید، ولی هردو هم سعی در پنهان کردن عصبانیت مان داشتیم!
بی مقدمه گفت: بهت نمیخورد انقدر دختر جواب بده و با زبونی باشی!این روحیه ات رو پشت اون چشم های معصوم قایم کردی!
با کلافگی گفتم: خیلی جواب بده نیستم فقط بلدم فرق و خوب و بد رو تشخیص بدم و به چند تا وعده وعید الکی قانع نشم!
انگار این همه وقت حرف های منو نمی شنید، که دوباره گفت: بازم بهش فکر کن، تا سه روز دیگه بهم خبر بده من هنوز ازت نامید نشدم، تو دختر باهوشی هستی میدونم که حماقت نمیکنی!
اینبار دیگر کاسه صبرم لبریز شد و با عصبانیت گفتم: من نظرم رو از همون اول بهتون گفتم اقای محترم! الکی هم وقت با ارزش تون رو صرف من نکنید!
و بدون خداحافظی به سمت در قدم گذاشتم که با صدای فریادش که گفت« بهت میگم وایسا هنوز حرفم تموم نشده!» پاهایم روی زمین خشک شد!
دوباره به طرفم امد و روبه رویم ایستاد، دختر قد بلندی بودم تا گردنش میرسیدم، ولی با این حال اندکی سرم رو بالا گرفتم و در چشمان عصبانیش که از خشم رو به قرمزی میزد خیره شدم.
تا به حال او را انقدر اشفته و عصبانی ندیده بودم، ترسناک شده بود ولی هرگز به پای ترسناکی امیر مهدی نمیرسید! بنابراین اصلا ازش نترسیدم!
سعی کرد به خودش مسلط شود و گفت: تو نمیتونی فرار کنی! من منتظرت می مونم خانم رافعی!
پشت این جمله اش هزاران تهدید نهفته بود!
ازجیبش کاغذی بیرون اورد و درون دستم قرار داد ودوباره لب زد: این شماره ام هست، اگر بازهم نظرت عوض شد بدون من حاضرم حمایتت کنم! منتظر تماست هستم.
شماره رو گرفتم، لحظه ای درنگ نکردم، جلوی چشم های متعجب اش کاغذ شماره را پاره پاره کردم و بر روی زمین ریختم، با لحن حرص در بیاری گفتم: با اجازه استاد!
بلافاصله از کلاس خارج شدم و در را هم محکم بهم کوبیدم!
با عصبانیت قدم بر میداشتم و حرصم را سر سرامیک های سفید کف راهرو خالی میکردم، زیر لب گفتم: مرتیکه ی ...لا اله الا الله منو تهدید میکنه!
اون جمله ای که گفته بود، نمی تونم فرار کنم مادام درون سرم اکو میشد! به این فکر میکردم که منظورش از اینکه نمی توانم فرار کنم چیست؟ فرار از چی؟
وقتی وارد حیاط دانشکده شدم و هوای ازاد به صورت داغم وزید همانند ابی روی اتش بود، ارام شدم .......
***
سوم شخص ( راوی)
هوای داخل کلاس هم گویی با عصبانیت انها هرم گرفته بود! صدای کوبیدن در توسط دخترک مانند؛ ناخنی که بر دیوار کشیده شود روی مغزش کشیده شد!
به طرف میز خیز برداشت و تمام عصبانیتش را بر سر آن ورق و دفتر های بیچاره ی روی میز خالی کرد، با دستش هر چیزی که روی میز بود را روی زمین ریخت!
ورق های نازک و سبک جزوه روی هوا تاب می خوردند و بعد اهسته روی زمین فرود می امدند.
او بود که لا به لای بارانی از ورقه ها ایستاده بود.
نفس های بلند و صدا دارش نشان از اتش درونش میداد که تا چه حد از حرف های دخترک سوخته بود و دم نزده بود!
تا چند لحظه همانطور خیره به میز نگاه میکرد، بعد به خودش امد و موبایل اش را از جیب کتش در اورد و پیام هارا باز کرد، تایپ کرد«...........
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM
🌖
🌖🌖
🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
#رمان
#زیبایی_یا_نجابت
#پارت_پنجاهم
« خیلی سر سخت، و در عین حال باهوش هستش! اصلا دختر پخمه ای نیست، متاسفانه نتونستم متقاعد و راضیش کنم! شرمنده»
و روی ارسال پیامک انگشتش را کشید، بعد هم گوشی را روی میز پرت کرد .
دستی به صورتش کشید، و همانجا روی میز نشست.
به سرامیک های سنگی کف کلاس خیره شده بود، آهی از ته دل کشید و از اینکه نتوانسته دخترک را راضی کند افسوس خورد! ......
****
نفس:
_ مامان جان من بگو امروز زرشک پلو با مرغ داریم!؟
مامان خندید و گفت: اخه دختره ی شکمو من بهت چی بگم؟
چهره ام را مظلوم کردم و گفتم : مامان
با خنده گفت: بله زرشک پلو با مرغ داریم
کف دستم رو محکم بهم کوبیدم و گفتم : ایول
مامان سری از تاسف تکان داد.
_ برو دست و روتو بشور، بیا غذا!
_چشم
به طرف سرویس بهداشتی رفتم تا دست و صورتم را بشورم.
از وقتی به خانه برگشتم با استشمام بوی غذای مامان که کل خونه رو برداشته بود، به کل حرف ها و بحثی که با کامرانی کرده بودم از سرم پرید.
و دیگر هیچ اثری از خستگی و اعصاب خوردی نبود!
به قول بابا ادم وقتی پایش را به داخل خانه میگذارد، باید همه ی اتفاقات و مشکلاتی که بیرون از خانه برایش پیش امده را پشت در بزارد و بعد داخل شود. این درست نیست که اعصاب خوردی، ناراحتی خودمان را که دیگران مسببش هستند رو سر اعضای خانواده پیاده کنیم و باعث ناراحتی و کدورت بشیم!
البته که بابا معتقد هست اعضای خانواده باید توی مشکلات همدیگر رو هم یاری کنن!
در بین راه آیفون خونه هم به صدا در امد که باعث تعجب من و مامان شد!
رو به مامان گفتم: مهمون داریم؟
_ نمیدونم برو ببین کیه
به سمت آیفون رفتم و زیر لب گفتم: اخه بابا هم که این موقع خونه نمیاد!
ولی با دیدن تصویر بابا از ایفون متعجب در را باز کردم و رو به مامان گفتم: باباست!
مامان لبخندی زد و گفت: چه عجب امروز زود اومده!
_ آره جالبه
به سمت در ورودی رفتم، در را باز کردم که بابا در چهار چوب در نمایان شد.
با لبخند گفتم: سلام، امروز چقدر زود برگشتید!
بابا که داشت کفش های قهوه ای رنگش را در می اورد، به شوخی گفت : میخوای برگردم؟
خندیدم و گفتم: نه! این چه حرفیه
بابا پابه داخل خانه گذاشت و گفت: چه خبر از دانشگاه؟ خوب بود؟
با یاد اوری امروز چشمانم را در کاسه چرخاندم و گفتم: بدک نبود
_ که اینطور!
مامان با لباس بلند زیبا و گل داری که به تن داشت و لبخند به استقبال بابا اومد و بعد از سلام و احوال پرسی مامان گفت: محمود ناهار که نخوردی؟
بابا سری تکان داد و گفت:......
ادامه دارد....
به قلم:قاتل ماه...🌚✨FM