میخوام از فردا برم توو موبایل فروشی و تعمیرات موبایل کار کنم.
این چند روز گوشی خیلیا رو اوکی کردم، حیفه.
امشب که دختر عموم زنگ زد میخواد بیاد بخاطر گوشیش، بهش گفتم فردا میرم مغازه فلانی( موبایل فروشی و تعمیرات داره) ور دستش وایمیستم بیا اونجا ولیخب نمیدونم چرا تا گوشیو قطع کردم اومد خونمون.
زهرای لیمو تلخ یه حرکتی زده چندوقته که بنظرم این روزا خیلی بهش نیاز دارم/داریم.
سعی میکنه هر روز حداقل یه کار مفید انجام بده و اونو به عنوان نجات دهندهی روز معرفی کنه.
چون چنلش تلگرامه متن پیام چندشب پیش رو میزارم:
" دلیل اینکه تا الان بیدار موندم همین بود. اینکه یک نجاتی داشته باشم بتونم بنویسم. فکر میکنم این ایده ی نجات داره واقعا نجاتم میده:) "
و واقعا کار رو درمیاره.
نجات دهنده میتونه یه کار هنری، یه پادکست مفید، کتاب، دیدن/تماس یه عزیز، درست کردن یه چیز خوشمزه و هرکاری که اون روز رو کمی رنگ و رو بده، باشه...
[چایینعنا]
زهرای لیمو تلخ یه حرکتی زده چندوقته که بنظرم این روزا خیلی بهش نیاز دارم/داریم. سعی میکنه هر روز حد
من هر روز میزارم، شمام اگه خواستید توو ناشناس بزارید میزارم چنل✨.
* حلما خانوم رو کنارمون داریم.
ممبری که حدودا دوساعت قبل پیام گذاشتی لطفا لینکو چک میکنی؟
*اصلا هم ذهنمو درگیر نکردی🙏🏻.
حواس پرتیم خیلی کار دستم داده.
اون شب ایدی رو ادیت کردم و بهتون گفتم منتها دیر فهمیدم و پیامم بود انگار💆🏻♂.
ایدیمو به پیام پین اضافه میکنم:)))
از 7 صبح هی بیدار شدم و خوابیدم.
خوابای رندوم دارکی میبینم.
بعد از مدتها خواب یکیو دیدم توو چندسال بعد. یه دختربچهی خیلی خوشگل تپلی داشت که انگار مژه بود بعد دست و پا دراورده. یه مراسم درهم برهم بود که اومده بودن، همه بزرگ شده بودیم( من واقعا 20 سال رو کوچیک میدونم) و خیلی چیزا عوض شده بود.
شاید چون یکی از دوستام دیروز خبر داد بچش بدنیا اومده ذهنم اومده توو خواب تعمیم داده نمیدونم.
ساعت 12 باید میرفتم جایی و کلا فراموش کرده بودم، 11 و نیم زنگ زدن، توو خواب و بیداری یادم افتاده 12 ظهر کلاس دارم و اینگونه شد که یادم اومده باید پاشم برا کلاسم بخونم.