میخواستیم بریم مهمونی، آخرین نفر از خونه اومدم بیرون، درو قفل کردم از حیاط اومدم بیرون درو بستم، اومدم گوشیمو ببینم هست یا نه چشمم افتاد به پام اند گس وات؟ با دمپاییهایی بابام اومده بودم. اینقدر ذهنم شلوغه که حواسم نبوده کفشمو بپوشم. نه که حوصله نداشتم، با همونا اومدم. اضطراب اجتماعیم صد از دهه🧘🏻♂.
هیچ شهری ندیدم که اینقدر آدما سر غفلت کادر بیمارستان فوت کنن.
دیشب بهمون خبر دادن یکی از آشناها فوت کردن، سر صبح پاشدیم اومدیم یه شهر دیگه.
حالا فکر میکنید چیشده؟ تصادف کرده بوده، طرف هی میگفته درد دارم میگفتن چیزی نیست فقط پاش شکسته و نمیذاشتن خانوادهش برن داخل. داداش اینا میگن هی داد میزده که درد داره و فلان اند گس وات؟ طرف خونریزی داخلی کرده بوده. بهش خون وصل میکنن:))))
هدایت شده از سـو
کاش یه بابالنگدراز داشتم که برام کمک هزینهی خرید کتاب میفرستاد .
[چاینعنا]
از وقتی این رو شنیدم، هی دارم فکر میکنم. به اینکه چقدر یکسال قبل همین روزا با الان فرق میکردم. چقدر توو آینده سیر میکردم و چقدر قشنگ بود حتی تصورش. اما آیندهی اون روزا مگه الان نیست؟ هیچی مثل قبل نیست ولی زندگی زشت نیست. مسیرها عوض شده و زندگی جریان داره و پذیرفتم؛ نمیدونم شایدم نپذیرفتم و تصور میکنم که پذیرفتم. اما هرچی که هست مهم اینه زندگی جریان داره و با رشتههایی به زندگی وصلیم...
امروز اندازه یک هفته حرف زدم. تا اطلاع ثانوی نیاز دارم فقط بشنوم و حرف نزنم:))
فکم درد گرفته ولی تجربهی جالب انگیزی بود. خوشم میاد که گاها خودم رو به چالش میکشم، وقتی میدونم توانم مثلا 50 عه ولی در حد 70 برای خودم کار تعریف میکنم.
پ.ن: داشتم اینو تایپ میکردم هم گوشیم زنگ خورد و اینجوری بودم که واا👹👹
از بی نظمی متنفرم. ساعت 13:14 بهم خبر دادن ساعت 2 میتونی فلان جا باشی. گفتم دارم ناهار میخورم تا بیام حداکثر 2 و 10 دقیقه میرسونم خودمو. 2 و 2 دقیقه رسیدم و هنوزم متنظرم👹👹👹.
[چاینعنا]
لبتابم از سرشبه هرکار میکنم روشن نمیشه🌹.
حتی👹وقت👹نکردم👹ببرم👹درستش👹کنم👹فردام👹تعطیله👹.