[چاینعنا]
از وقتی این رو شنیدم، هی دارم فکر میکنم. به اینکه چقدر یکسال قبل همین روزا با الان فرق میکردم. چقدر توو آینده سیر میکردم و چقدر قشنگ بود حتی تصورش. اما آیندهی اون روزا مگه الان نیست؟ هیچی مثل قبل نیست ولی زندگی زشت نیست. مسیرها عوض شده و زندگی جریان داره و پذیرفتم؛ نمیدونم شایدم نپذیرفتم و تصور میکنم که پذیرفتم. اما هرچی که هست مهم اینه زندگی جریان داره و با رشتههایی به زندگی وصلیم...
امروز اندازه یک هفته حرف زدم. تا اطلاع ثانوی نیاز دارم فقط بشنوم و حرف نزنم:))
فکم درد گرفته ولی تجربهی جالب انگیزی بود. خوشم میاد که گاها خودم رو به چالش میکشم، وقتی میدونم توانم مثلا 50 عه ولی در حد 70 برای خودم کار تعریف میکنم.
پ.ن: داشتم اینو تایپ میکردم هم گوشیم زنگ خورد و اینجوری بودم که واا👹👹
از بی نظمی متنفرم. ساعت 13:14 بهم خبر دادن ساعت 2 میتونی فلان جا باشی. گفتم دارم ناهار میخورم تا بیام حداکثر 2 و 10 دقیقه میرسونم خودمو. 2 و 2 دقیقه رسیدم و هنوزم متنظرم👹👹👹.
[چاینعنا]
لبتابم از سرشبه هرکار میکنم روشن نمیشه🌹.
حتی👹وقت👹نکردم👹ببرم👹درستش👹کنم👹فردام👹تعطیله👹.
علارغم اینکه امروز بیش از 12 ساعت درگیر بودم. میبینم یسری کارا تیک نخورده:)))))
سردمه خیلی سردمه. اونقدری که دست و پام یخه و تموم وجودم میلرزه. گوشیمو برم میدارم و میرم زیر پتو. توو گالریم دور میزنم دنبال آدرسی که از اینستا شات گرفته بودم. میرسم به عکسای تهران. تلفیق از غم و لبخند میشم:))))