eitaa logo
داستان و پند اخبار فوری طب سنتی اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
8.8هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
66 فایل
|♥️بسم الله الرحمن الرحیم♥️. ﷺ جهت مشاوره @mohamad143418
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 در اواخر هفتهٔ دوم زندگیشان، جاوید به بیمارستان رفت و برای سومین بار نوانترون تزریق کرد. غروب آن روز به زمین و زمان ناسزا گفت. شاکی بود که چرا بیماریش رو به بهبود نیست. انتظار داشت که این بار پس از تزریق نوانترون، بهتر شود. مریم هر کاری کرد نتوانست آرامَش کند. جاوید پس از چند پیکِ سنگین ودکا، سه نخ سیگاریِ بنگ میرجاوه بار زد و پی در پی کشید. قهقه‌اش تا بیرون از خانه می‌رفت. چِت کرده بود و می‌خندید. مریم را نگاه می‌کرد و هِر هِر می‌خندید. با کمک مریم روی تختش دراز کشید و صندلی چرخ‌دارش را دستمایهٔ خنده قرار داد. با انگشت به صندلی اشاره می‌کرد و می‌خندید. در لابه‌لای خنده‌هایش گاهی نام صندلی را به زبان می‌آورد. شکمش را می‌گرفت و ریسه می‌رفت. «صندل… صندلی… صندلی… هاها‌ها! مریم! صندلی…!‌ای خدا صندلی… چرخ داره. انگار از ایران خودرو در رفته! صندلی… هاها‌ها… فاک یو ویلچر. گاییدمت. برو گم شو ویلچر زنازادهٔ تخمی… تو اگر آدم بودی که چرخ نداشتی…»! مریم بغض کرده بود و گوشه‌ای زانوانش را بغل کرده بود. چند ساعت بعد، جاوید پس از خنده‌ها و عربده‌های بسیار، کمی بهتر شد. آروغی زد و مریم را فراخواند. جوابی نشنید. دستش را بلند کرد و کلید برق را زد. اتاق روشن شد. مریم را در گوشهٔ اتاق دید که با صورتی خیس و سرخ شده نشسته بود. جاوید با دیدن مریم در آن حالت، دوباره خندید اما حالش کمی بهتر شده بود و عقلش را تا اندازه‌ای بازیافته بود. خنده‌اش را قطع کرد. چند بار صدایش زد. مریم پاسخ نمی‌داد. – بیا می‌خوام برات خاطره بگم‌. با توام. مریم… – گفته‌ی! قبلا زیاد گفته‌ی. نمی‌خوام چت کنی و خاطره بگی. من بهت گفته که از مواد بدم می‌آد. نگفتم؟ حالا می‌خوای خاطره بگی! – این خاطره فرق می‌کنه دیوانه. می‌خوام یه خاطرهٔ خفن بگم. فرق می‌کنه به جان تو. مریم خیلی زود ناراحتیش را فراموش کرد. گوش‌هایش را با انگشت گرفت و خندید. – بگو. ولی من گوش نمی‌دم. – باشه. دست کم انگشتت رو بذار درِ گوشِت. تابلو! یه پیکان گوجه‌ای می‌تونه از وسط گوش و انگشتت رد بشه. – من همین جوری هم نمی‌شنوم. تو راحت باش و حرفت رو بزن. پر رو! – یادته گفتم توی پارک پردیسان بازداشتم کردن؟ – آره. دیدی تکراری بود! جاوید باز هم خندید. کلید را زد و چراغ خاموش شد. – تاریکی بهتره. شاعرانه است. هاها‌ها! – الان بابات می‌آد. روشنش کن. – همچین بیاد که سگ آمد! گور پدرِ پدرم. می‌ذاری خاطره رو بگم یا نه! گوش می‌دی صندلی جان؟ صندلی! – آره خب! کچلم کردی. – دو- سه هفته بعد از اینکه پلیس توی پارک بازداشتم کرد، مادرم گفت باید بری سر کار. پاهاش رو توی یه کفش کرد که یا دانشگاه یا کار. حالا بماند که من سربازی رو انتخاب کردم. اما قبلش یه مدتی با یکی از بچه‌های پارک رفتیم توی کار برق و سیم کشی ساختمان. مادرم می‌خواست برم پیش داییم توی بازار اما من با بچه‌های پارک راحت‌تر بودم. رفتم توی کار برق. بد نبود. سوراخِ پریز‌ها رو انگشت می‌کردیم! یه روز… مریم به میان حرفش پرید. – تو هنوزم چتی. نمی‌خواد بگی. وقتی چت می‌شی بی‌ادب هم می‌شی. هر وقت خوب شدی خاطره بگو. – خوبم بابا! آب داریم؟ یه لیوان آب بده. نه، دو لیوان بده. خیلی تشنه‌م. عطشان عطشانم جان تو! مریم بطری آب را از یخچال بیرون آورد و روی تخت گذاشت … 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 در پایان دومین هفته‌ی فرار مریم از خانه، اتفاقی افتاد که کسی انتظارش را نداشت. اصولا آدم‌ها برای درد و اندوه دیگران با افسوس و دلسوزی سر تکان می‌دهند اما کسی به عمق فاجعه پی نمی‌برد. درد با مغزِ استخوان دریافتنی است که جدای از حواس پنجگانه است. پچ‌پچ‌ها شروع شده بود و قدیمی‌های حیاط، درگوشیِ حرف می‌زدند. گویی که دیوارهای حیاط بزرگ چشم به راه یک رویداد بکر بودند تا گَرد روزمرّگی را از چهره‌ی خود بزدایند. مردان حیاط بزرگ دورِ چند نفری که گوشیِ تلفن همراه داشتند، حلقه می‌زدند و فیلمی را نگاه می‌کردند. سرشان را تکان می‌داننند و چشمان‌شان گِرد می‌شد. دو هفته بیشتر از غیبت مریم نگذشته بود که مردی از ساکنین حیاط بزرگ، در گوشیِ تلفنِِ همراه دوستش، يك فيلم لو رفته‌ی ايرانی می‌بيند. همراه با ناله‌ی دستگاه تراشکاری و سه نظامِ بُلغاری، جيغی می‌كشد. «خودشه»! به تمام ساكنان حياط بزرگ گفته بود: «از زن‌های خارجی هم بهتر كار كرده بی شرف»! فیلم در گوشیِ همراهِ اندکْ موبایل‌دارانِ حیاط می‌چرخید. ابرام به پچ پچ‌های دیگران شک کرده بود. فکر می‌کرد که همه به فرار دخترش از خانه پی برده‌اند و می‌دانند که بیماری اش دروغی بیش نیست. وقتی که او می‌رسید، دیگران حرف‌های‌شان را قطع می‌کردند. ابرام از قدیمی‌های حیاط بزرگ و بود و مهمتر آن که زمانی با حسین قوزی، لات معروف حومه‌ی بازار، چهار راه سیروس تا محله‌ی دروازه غار را قرق می‌کردند. اگر چه مافنگی شده بود اما هنوز نان گذشته‌اش را می‌خورد. یک روز که به کنار حوض آمد تا آفتابه‌اش را پر کند، داوود خانم به دو نفری که سر در نمایشگر گوشی همراه برده بودند و شگفتی‌شان را با واژگان مبهم و گاهی هم جنسی ابراز می‌کردند، آمدن ابرام را با اشاره و سوت، گوشزد کرد. آن دو جوان گوشی را غلاف کردند. ابرام تحمل نکرد. از این رفتارهای عجیب عاصی شده بود. این که با آمدن او، مردم حرف‌شان را عوض می‌کردند و آن‌هایی که گوشی داشتند، در جیب می‌گذاشتندش. آفتابه را به گوشه‌ای پرت کرد. یقه‌ی داود خانم را گرفت. – چی گفتی مردکِ جنده؟ چرا تا من آمدم به این‌ها اشاره کردی؟ حرامزاده چه مرگته؟ داوود التماس کرد و گفت که بی گناه است. – می‌گم چرا اشاره کردی؟ چی هست که من نباید بدونم؟ چرا با من این کار رو می‌کنید؟ می‌گی یا نه؟ ابرام سینه‌های بر آمده‌ی داوود را به چنگ گرفت و فشرد. داوود آهی کشید و نالید. – می‌خوای ممه‌های خوشگلت رو ببُرم؟ هان؟ – ابرام خان! واااای! من بی گناهم. همه چیز توی گوشی این‌هاست. من که گوشی ندارم. داوود رو کرد به دو جوان چرخی و گفت: «چرا نشونش نمی‌دید؟ بگید از کی گرفتید. فیلم رو از کی گرفته‌ید»؟ ابرام گوشی را از جیب جوان چرخی بیرون کشید. با آن ور رفت. – بگیر بازش کن. بگو چی رو می‌دیدی. این چی می‌گه؟ جوان فیلم را آورد و به ابرام نشان داد. ابرام با حیرت به نمایشگر گوشی خیره شد. یک دقیقه‌ای خیره شد و حرفی نزد. – داوود می‌گه. من که دختر شما رو ندیده‌م! راست و دروغش به من ربطی نداره. داوود می‌گه مال دختر شماست. 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
‍ ‍ 😳 😳 زن و شوهر جوانی که بچه دار نمی شدند به یکی از بهترین پزشکان متخصص مراجعه کردند. پس از معاینات پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل از مرد میباشد و تنها راه حل ممکن، بهره برداری از خدمات «» است. زن: منظورتان از پدر جایگزین چیست؟ پزشک: مردی با دقت انتخاب می شود تا نقش شوهر را اجرا و به بارداری خانم کمک کند.. زن تردید نشان داد اما چون شوهرش بچه می خواست او را راضی کرد تا راه حل را بعنوان تجویز پزشک بپذیرد. چند روز بعد جوانی را یافتند تا زمانیکه شوهر در خانه نباشد برای انجام وظیفه مراجعه کند. بالاخره روز موعود فرا رسید. اما وقتی جوان وارد منزل شد...... 😳😱😱 ادامه داستان را باز کنید تا ببینید چی شده حیرت زده خواهید شد😳😳ادامه داستان 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/82116626Cf1a72e8bf6
فقط يک بار فرصت‌ زندگی كردن هست حواست باشد به اين روزهايی كه ديگر بر نميگردند! حواست باشد به کوتاهيِ زندگی شب زیباتون بخير❤️ 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏 #کانال_داستان 👇🌷 💓👉 @Dastanvpand 👈💓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خـدایـا ... در این صبح زیبا از تو میخواهم دلهایمان را چون آب روشن ... زندگیمـان را چـون بهـار خـوش عطـر ... وجـودمان را چـون گل باطراوت ... و روزگارمان را چون نگاهت زیبا کنی ... 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
رمان قسمت بیستوهشتم لینک قسمت بیست هفتم https://eitaa.com/Dastanvpand/13506 -بعد چی شد که راضی شدی ازدواج کنی باهام ؟ هان ؟؟ چی شد ؟؟ چرا یهو عذاب وجدانت رفت .. خیلی نامردی هیراد خیلی -هیراد : هسلا من نکشتم همش تقصیر باراده خودت میدونی چقدر با باراد بد بودم میدونستی -به درک که بد بودی .. بد بودن تو مگه پدر و مادر منو زنده میکنه هیراد: هسلا تو قبل اینکه وارد زندگیه من بشی من با باراد بد شده بودم .. فکر نکن به خاطر تو بود به خاطر کاری که کرده بود من باهاش بد شدم اون ادم کشته بود .. من فقط چون خیلی بچه بود جرمشو قبول کردم همین .. هسلا به خدا من بی تقصیرم دیگه برام هیچی مهم نبود .. لباس پوشیدم و به سمت خونه هستی اینا حرکت کردم وقتی رسیدم انقدر زنگ رو فشار دادم که هستی و باربد داشتن سکته میکردن هستی : عه هسلا کی مرخص شدی ؟ امروز میخواستیم بیایم دیدنت -هستی .. دیگه بدتر از این نمیشه سرم بیاد .. من نمیتونم با هیراد زندگی کنم . هستی کمکم کن باربد: هسلا چی شده ؟ زنگ خونشون به صدا در اومد .. هیراد بود تا اینجا دنبالم بود وقتی دیدمش با چشمای اشکی دلم اتیش گرفت ولی کی به من اهمیت میده کی به حسی که من دارم اهمیت میده .. حسی که دارم و نمیتونم از خودم دور کنم انگار که به پدر و مادرم خیانت کردم .. من قاتلشون رو دیدم .. حتی باهاشون فامیل شدم همیشه میدیدمش .. هیراد حق داشته با باراد بد باشه .. درسته بهم نگفته که میدونسته همه چیو ولی همیشه با باراد بد بوده .. چقدر هیرادو دوست دارم پس چرا حتی با این قضیه هم عشقم بهش کم نشده ؟ هیراد: هسلا توروخدا بیا برگرد باربد: چی شده هیراد ؟ قضیه چیه ؟ هیراد رو نگاه کردم دلم میسوخت دوست نداشتم آبروش پیش خواهرم و شوهرش بره قشنگ از نگاهش فهمیدم که تو دلش چی میگذره .. نمیتونستم اجازه بدم آبروش بره اون هنوز شوهر من بود .. خدایا من الان باید چیکار کنم کاش همینجا بودی ازت میپرسیدم اخه واسه چی من باید زندگیم اینجوری باشه همه ازدواج میکنن منم ازدواج کردم والا هیچکس واسش اینجوری مشکل پیش نمیاد .. هیچ کس بعد ازدواجش و بعد از کلی سختی کشیدن و رسیدن به عشقش بعدا نمیفهمه برادر شوهرش قاتل پدر و مادرشه پس واسه من چرا اینجوری پیش اومده نگاهی به هیراد کردم همین طوری با شرمندگی سرش رو پایین انداخته بود و با گوشه دستش بازی میکرد هستی نگاهی به من و هیراد انداخت و گفت : معلومه چتونه ؟ اقا هیراد شما یه چیزی بگین .. هسلا که همینطوری فقط داره شمارو آنالیز میکنه انگار تاحالا ندیده شمارو تا گوشام قرمز شدم نمیخواستم اینطوری بگه هیراد تا خواست حرفی بزنه پریدم وسط حرفش و گفتم : هستی من و هیراد اب دهنمو قورت دادم و نگاهی به هیراد انداختم از خجالت کم مونده بود بره تو زمین دلم براش سوخت نمیخواستم آبروشو ببرم .. از اینکه آبروی کسی رو ببرم اصلا خوشم نمیومد . هیچ وقت تحت هیچ شرایطی دلم راضی به این کار نمیشد حتی تو این شرایط سخت ادامه دادم : من و هیراد میخواستیم بچه دار شیم میدونی که ... اما بچه سقط شد ... من وقتی به هوش اومدم خیلی عصبانی شدم واسه همین اومدم اینجا و گفتم میخوام جدا شم ازش هستی نگاهی به من کرد و اومد نزدیکم دستشو گذاشت رو پیشونیم و ادامه داد : حالت خوبه هسلا ؟ کی برات اون بچه رو به وجود اورده ؟ سرمو انداختم پایین و هستی بلند تر گفت : هسلا با توام نگاهی بهش انداختم و گفتم : هیراد هستی : خب .. حالا به خاطر بچه ای که از دست دادین میخواین از هم جدا شین ؟ -خب اعصابم به هم ریخته هستی: ریخته که ریخته .. اعصاب اقا هیرادم بهم ریخته مگه فقط تو مادرشی ؟ اونم پدرشه .. حقی نداری اینجوری کنی با اون بنده خدا ببین چطوری داره اشک میریزه .. هسلا زشته این کارا .. تب داری ؟ مریضی ؟ حالت بده ؟ ادم باش دختر این چه کاریه نگاهی به هیراد انداختم اصلا انگار من و هیراد داشتیم از راه چشم با هم حرف میزدیم تشکر و شرمساری از چشماش میبارید .. رو کردم به هستی و گفتم : حق با توئه ببخشید .. خیلی اعصابم خورد شده بود یه لحظه نفهمیدم چیکار دارم میکنم با هیراد از در خونه اومدیم بیرون -با چی اومدی ؟ هیراد نگاهی بهم انداخت و گفت : چرا همه چیو نگفتی ؟ ادامه دارد... @Dastanvpand •••✾~🍃🌸🍃~✾•••
رمان قسمت بیستونهم دست کردم تو کیفم و سوییچ ماشین رو در اوردم و دادم بهش و گفتم بشین پشت فرمون خودم رفتم کنار راننده نشستم و درو بستم هیراد درو باز کرد و یه نفس عمیق کشید و نشست دستمالی از داشبرد برداشتم و دادم دستش و گفتم : اشکاتو پاک کن نمیخوام همه اشک مرد منو ببینن هیراد : هسلا منو بخشیدی ؟ به خدا من بی تقصیرم .. میدونم بهت نگفتم ولی منو با باراد یکی نکن دستمو جلوی لباش گرفتم و گفتم : نمیخوام چیزی بشنوم .. بریم خونتون کار دارم هیراد بدون اینکه بپرسه چیکار دارم به سمت خونه راه افتاد وقتی رسیدیم من زودتر از اون از ماشین پیاده شدم و زنگ رو فشار دادم .. در که باز شد رفتم داخل و منتظر هیراد هم نشدم مامانِ هیراد جلوی در بود با خوشرویی سلام کرد و من فقط نگاهش کردم کفشامو در اوردم و پشت سرم هیراد هم وارد شد -باراد کجاست بابا ؟ بابا: تو اتاقه دخترم چیزی شده ؟ -اره چیزی شده صداش کنین بیاد .. مامان نگاهی به هیراد کرد و هیراد سرشو به طرفین تکون داد .. سعی کردم به مادر و پدرش هم بی احترامی نکنم رو کردم به مامان و گفتم : شما هم میدونستین ؟ هیراد : هسلا کسی خبر نداره به سمت هیراد چرخیدم و گفتم : اما الان همه خبر دار میشن باراد که از اتاقش اومد بیرون و به سمت هال که ما وایساده بودیم رسید گفتم : لباساتو بپوش باراد بریم باراد: کجا ؟ -میفهمی .. راه بیفت بریم مامان و بابا همین طوری با تعجب به من و هیراد نگاه میکردن مامانش به حرف اومد و گفت : هسلا جون چی شده دخترم ؟ با بغض گفتم : مامان میدونین پسرتون کیو زده کشته ؟ میدونین کیو بی پدر و مادر کرده ؟ شما خبر دارین ؟ باباش اومد دستمو گرفت و گفت : دخترم اون یه اتفاق بود .. هیراد خوب کاری کرد که بهت گفت مشکل باراد رو من همش بهش میگفتم که بهت بگه .. اون جرم باراد رو به گردن گرفته .. میدونیم ولی توام اگه یه بچه داشتی دلت واسش میسوخت هسلا بابا درکمون کن .. میدونیم باراد کارش خیلی بد بوده میدونیم فقط از خدا باید براش طلب بخشش کنیم ولی اون خانواده باراد رو بخشیدن .. اتفاقا هم فامیلی تو ام بود دخترم بازرگان نگاهی به هیراد انداختم داد زدم و زانو زدم رو زمین -شما میدونین کیو بی پرد مادر کردین ؟ منو .. منو .. هستی رو میدونین چجوری بیچارگی کشیدم و خودمو جمع و جور کردم ؟ اونم تو این جامعه ... میدونین الان که فهمیدم من همون بازرگانی هستم که شما فقط ازش یه فامیلی میدونین چه حالی دارم ؟ من همونم بابا .. همونم که تو 20 سالگی بابا و مامانمو تو یه روز از دست دادم من همونم که وقتی فهمیدم نمیدونستم برای کدومشون گریه کنم .. من همونم که با هزار تا بدبختی و کار کردن و کلفتی کردن جهیزیه خواهرمو جور کردم .. من همونم نگاه مامان و بابا روی من ثابت شده بود . به همون اندازه که من توقع نداشتم یه همچین بلایی سرم بیاد اونا هم توقع نداشتن یه همچین چیزی سرشون بیاد بابا دستشو روی چشماش گذاشت و نشست رو زمین کنار من .. مامان با گریه و هق هق دستشو روی دهنش گذاشته بود .. نگاهی بهش انداختم و گفتم : من دلم نمیخواست ابروی کسی رو ببرم .. حتی به خواهرم هم نگفتم که باراد زده به پدر و مادرمون .. نگفتم تو چه شرایط بدی گیر افتادم .. نگفتم نمیدونم باید طلاق بگیرم یا بمونم و دهنمو ببندم .. بابا: هرچی بگی حق داری هسلا .. باباش نگاهی به سقف کرد و گفت : خدایا چرا ابرومون رو جلوی این دختر به این معصومی بردی .. من ازت یه چیزی میخوام اونم مرگمه دست بابارو گرفتم و گفتم : اینجوری نگین .. من نمیخوام شمارو که میتونم به جای بابای خودم بابا صدا بزنم رو از دست بدم .. نگاهم رو به مامان دوختم از شدت گریه قرمز شده بود رو به مامان هم گفتم : توروخدا گریه نکنین من شمارو به اندازه ی مامانم و بابام دوست دارم نمیخوام اینجوری با صورت خجالت زده بهم نگاه کنین هیراد : هسلا تروخدا مارو ببخش -هیراد روی صحبتم با تو نیست از تو خیلی ناراحتم .. تو از اول میدونستی من کیم میدونستی باراد به پدر و مادر من زده اما هیچی نگفتی .. من از تو راضی نیستم خیلی دلم رو شکوندی! ادامه دارد... @Dastanvpand •••✾~🍃🌸🍃~✾•••
رمان قسمت سی ام هیراد: هسلا جبران میکنم به خدا جبران میکنم برات عزیزم تو فقط بهم یه فرصت دیگه بده هسلا قول مردونه میدم جبران کنم -هیراد این قضیه چیزی واسه جبران نداره .. خودتم میدونی من فقط نمیخوام ابروی شمارو ببرم حتی به خواهرم هم چیزی نمیگم ولی باراد باید بره زندان .. تو باید از اون پرونده ای که برات تشکیل شده راحت بشی . باید بی سابقه بشی من اینجوری فقط باهات امکان داره که زندگی کنم اونم شاید بابای هیراد از جاش بلند شد و باراد رو با خودش به بیرون برد .. دلم برای اونم میسوخت از 16 سالگی همش همین ننگ رو بهش زدن .. پسر مظلومی بود که الانم دوباره داره گرفتار زندان میشه ولی باید بفهمه که کارش یه تاوانی داره .. تاوانش رو نباید هیراد بکشه فردای اون روز به خونه اومدم رفتم زیر دوش و انقدر گریه کردم تا سبک بشم اومدم بیرون و سریع یه لباس پوشیدم یه استین کوتاه مشکی با شلوار مشکی .. خیلی دلم گرفته بود برای پدر و مادرم برای بچم که قسمتش تو این دنیا نبود . برای شوهرم برای خودم موهامو خشک کردم و رفتم پایین به هیراد گفته بودم میخوام تنها باشم و چند روزی نیاد که ببینمش ... تا ماه دیگه وقت دادگاه داشتیم .. برای باراد .. نمیدونستم به هستی بگم یا نه دلم نمیخواست ابروی خانواده ی شوهرم بره .. اونم پیش هستی .. هم خودم اونوقت خجالت میکشیدم هم هیراد هم مامان و باباش تصمیمم چیه ؟ خدایا چیه ؟ بمونم یا برم ؟ اگه بمونم هیچ وقت دیگه نباید بهش سرکوفت بزنم .. نباید به هیراد بگم باراد کشته .. چون اینجوری دیگه زندگیم ادامه پیدا نمیکرد من زندگیم رو دوست دارم .. حاضر شدم و رفتم بهشت زهرا وقتی رسیدم یکی رو سر قبر مامان و بابا دیدم نزدیک که شدم صدای هیراد میومد .. همون جا وایسادم تا ببینم چی داره میگه هیراد: مامان بابا میدونم شاید منو نبخشین که به دخترتون دروغ گفتم و پنهون کردم ازش ولی شما از اون بالا میبینین و میدونین من چه حس عمیقی به هسلا دارم میدونین من چقدر دوسش دارم از جونم بیشتر عاشقشم بعد خدا من همه چیزم هسلائه نمیتونم ازش جدا بشم توروخدا به دلش بندازین که تصمیم طلاق نگیره رفتم نزدیکش و کنارش نشستم -اینجا چیکار میکنی ؟ هیراد با بغض سنگینی نگاهم کرد و گفت : اومدم دعا کنم زندگیم از هم نپاشه سری تکون دادم و گل هایی که براشون اورده بودم رو پر پر کردم و ریختم روی سنگشون بعد از یه ساعتی که اونجا بودیم با هیراد برگشتیم خونه رفتم به سمت اشپز خونه تا یه چیزی درست کنم حال درستی نداشت رنگش خیلی پریده بود و همش نفس نفس میزد واسه همین اذیتش نکردم که بره خونه و نیاد کنار من ... دوسش داشتم .. گاهی فکر میکنم پای عشق که وسط باشه خیلی چیزارو میشه نادیده بگیریم .. به شرطی که اونی که عاشقشی ارزش این نادیده گرفتن رو داشته باشه فکر میکنم هیراد ارزشش رو داره روز ها در پی هم میگذشتن و امروز روز دادگاه بود .. من راضی نشدم که باراد بیاد بیرون واقعا ته دلم راضی نبود .. هیراد رو تبرئه کردن و پرونده ای که براش تشکیل شده بود منتفی شد زمانی که قاضی حکم رو گفت حال مامان و بابای هیراد رو دیدم .. خودمم دست کمی از اونا نداشتم دلم نمیخواست اینطوری بشه ولی فعلا دلم راضی نبود .. به حبس ابد محکوم شد ... مامانش جوری گریه میکرد که دلم براش اتیش میگرفت دیگه نتونستم تحمل کنم و از سالن دادگاه اومدم بیرون هیراد همراهم اومد و سوار ماشین شدیم مامان و بابا با چشمای گریون نگاهم کردن و رفتن هیراد: هسلا میرسونمت خونه من یکم بیرون کار دارم صداش میلرزید ... رنگش خیلی پریده بود وقتی منو رسوند پیاده شدم و سریع وارد خونه شدم ساعت حدودا 3 بعد از ظهر بود که زنگ ایفون به صدا در اومد .. نگاهی انداختم عجیبه فکر میکردم هیراد باشه ولی نبود .. محمدرضا اومده درو باز نکردم لباس پوشیدم رفتم دم در -بله ؟ محمدرضا: هسلا .. هسلا -باز اومدین اینجا چیکار ؟ بگین که طلاق بگیرم ؟ محمدرضا: ببین هسلا من فقط صلاح تورو میخواستم همین .. نمیخواستم به این حال و روز دچار بشی من دوست داشتم -میشه دیگه اسم منو به زبون نیاری ؟؟؟ خواهش میکنم از زندگیم برو بیرون میدونم حق با تو بوده ولی من دیگه الان کاری از دستم بر نمیاد .. من نمیخوام از هیراد جدا بشم من دوسش دارم. ادامه دارد... @Dastanvpand •••✾~🍃🌸🍃~✾•••
رمان قسمت سیویکم محمدرضا : من دیگه کاری به زندگیت ندارم .. هرکاری که بخواین با هیراد میتونی انجام بدی بمونین با هم یا طلاق بگیرین -مرسی . ممنون میشم دیگه مزاحم نشین خواستم درو ببندم که محمدرضا پاشو گذاشت لای در و مانع بسته شدنش شد دوباره درو باز کردم و گفتم : چرا اینجوری میکنین ؟ محمدرضا: هیراد بیمارستانه حالش بده .. اومده بودم اینو اطلاع بدم با سردرگمی گفتم : چی ؟؟ کدوم بیمارستان ؟ چرا ؟ واسه چی ؟ محمدرضا : نمیدونم .. خودت برو و ببین اگه میخوای بیا من میرسونمت درو بستم و با محمدرضا راه افتادم وقتی رسیدیم بدون اینکه خداحافظی کنم به سمت بیمارستان راه افتادم از خانومی که اونجا نشسته بود پرسیدم که هیراد تو کدوم بخشه به سمت اتاقی که ادرس داده بود راه افتادم کل راهرو رو میدویدم وقتی رسیدم دم اتاقش بابا و مامانش هم اونجا بودن وارد شدم و گفتم : هیراد هیراد نگاهی بهم انداخت و گفت : هسلا اینجا چیکار میکنی ؟ کی خبر داد بهت ؟ -مهم نیست ..چی شده ؟ واسه چی اومدی ؟ مامانش نگاهی با غم و غصه بهم کرد و گفت : انگار بچم مریض شده .. این چه مصیبتی بود که داره سرمون میاد اخه بابای هیراد مامانشو برد بیرون و من رفتم کنار تخت هیراد نسشتم و گفتم : هیراد چرا اینجایی ؟ هیراد : نمیدونم دکترا ازمایش گرفتن هنوز نیومده بگه چی شده در باز شد و دکتر و پرستار وارد اتاق شدن دکتر با قیافه ای ناراحت شروع به حرف زدن کرد دکتر: خانومشون هستین ؟ -بله .. دکتر چی شده ؟ مامان و بابای هیرادم وارد شدن و منتظر حرفای دکتر شدن دکتر: متاسفانه اقا هیراد چند وقت پیش که مشکل کم خونی پیدا کرده بودن و بهشون تا یه مدت هفته ای یک بار خون تزریق میکردن الان خونشون مشکل پیدا کرده -چه مشکلی دکتر ؟ دکتر : متاسفانه ایشون .. سرطان خون دارن با جیغ و داد مامان فهمیدم که اشتباه نشنیدم .. خدایا چرا اینجوری میکنی باهامون من ازت یه معجزه میخوام چشمامو ببندم و ببینم همه چی خواب بوده هیراد رو نگاه کردم که فقط نگاهش به من بود .. خدایا من این مرد رو خیلی دوست دارم اخه نگاش کن من چجوری دست ازش بکشم ؟ بعد از کلی ازمایش دکترا گفتن باید اول از همه شیمی درمانی رو شروع کنن بعد اگه یکمی جواب داد عملش میکنن با هیراد به خونه اومدیم .. فردا اولین شیمی درمانیش بود هیراد: هسلا ؟ نگاهی بهش کردم و گفتم : بله ؟ -بیا اینجا بشین به کنارش اشاره میکرد .. رفتم و کنارش روی مبل نشستم و گفت : منو ببخش .. من نمیخوام به خاطر این کارم تو ازم ناراضی باشی میدونم همه این بلاها واسه این سرم اومد که ازم راضی نیستی .. میدونم خدا هم منو نمیبخشه .. ولی تو ببخش بزار خدا هم منو ببخشه شاید دیگه زمانی واسه زنده موندن نداشته باشم منو حلال کن دستمو روی ریش هاش که تازه در اومده بود کشیدم ... ریشای قهوه ای تیره که کمی بور هم قاطیش داشت .. موهای اشفتش که با دستم کنارشون زدم دستشو گرفتم و بوسیدم بغلش کردم .. زمزمه کردم : هیچ وقت نمیتونم ازت ناراضی باشم یا راضی باشم به این که مریض بشی باید بهم یه قولی بدی تا من ببخشمت هیراد صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت : هرچی باشه من قبول میکنم میخوام فقط ازم راضی باشی -قول بده هیراد هیچ وقت نا امید نشی من کنارتم .من میبخشمت ولی تو قول بده شیمی درمانیتو ول نکنی بجنگی من میدونم از این مشکل هم رد میشیم باهم .. هیراد قول بده تنهام نذاری وگرنه هیچ وقت نمیبخشمت هیرادگفت : قول میدم خانومم قول میدم بهت نا امید نمیشم به خاطر تو ام که شده میجنگم و این سرطان رو شکست میدم اون روز یکی از بهترین روزای زندگیه من و هیراد شد .. بعد از مدتها دوباره با هم بودیم .. من دیگه ازش کینه ای نداشتم فقط برای اینکه امیدشو از دست نده باهاش مثل همیشه رفتار کردم .. واسه اینکه تنهام نذاره واسه اینکه نا امید نشه و فکر نکنه شکست خورده من خیلی دوسش داشتم واسش همه کار میکنم تا خوب بشه فردا صبح با هم به بیمارستان رفتیم مامان و باباش هم اومده بودن مامان گریه میکرد ... رفتم کنارش و گفتم : مامان اینطوری نکنین توروخدا هیراد خوب میشه من مطمئنم که خوب میشه وقتی بهش سرم رو زدن و امپول وارد بدنش شد میتونستم به طور واضح تغییر کردن چهره ی هیراد رو ببینم دلم طاقت نمیاورد. ادامه دارد... @Dastanvpand •••✾~🍃🌸🍃~✾•••
🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ❣ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺳﺎﺧﺖ !!! 💢ﺿﺮﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﺪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ : 【ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺩ】 🌼🍃 ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻤﯿﻦ ﻗﺮﺁﻥ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺻﻐﯿﺮ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﺣﻔﻆ ﻗﺮﺁﻥ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﺪ . 🌼🍃ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺁﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﻗﺮﺁﻥ ﺣﻔﻆ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﮔﻔﺖ ﺑﻠﻪ ... ﺑﻪ ﺗﻨﺎﺳﺐ ﺳﻦ ﮐﻤﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺟﺰﺀ ﻋﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺍﻧﺪ 🌼🍃 ﭘﺲ ﮔﻔﺘﻢ ﺳﻮﺭﻩ ﺗﺒﺎﺭﮎ ﺭﺍ ﺣﻔﻈﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺑﻠﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺍﻧﺪ... ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﻦ ﮐﻤﺶ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻡ، 🌼🍃 ﺍﺯ ﺳﻮﺭﻩ ﻧﺤﻞ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﻡ ؟ ... ﻫﻨﮕﺎمی که ﺁﻧﺮﺍ ﻧﯿﺰ ﺣﻔﻆ ﺑﻮﺩ ﺗﻌﺠﺒﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ ﻭﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺳﻮﺭﻩﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺯﻣﺎﯾﻢ، 🌼🍃ﺍﺯ ﺳﻮﺭﻩ ﺑﻘﺮﻩ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﯾﺎ ﺑﻘﺮﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺣﻔﻈﯽ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺑﻠﻪ و ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺧﻄﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻗﺮﺍﺋﺘﺶ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ .. ﺗﻮ ﺣﺎﻓﻆ ﻗﺮﺁﻧﯽ ؟ ... ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺑﻠﻪ ❣ﺳﺒﺤﺎﻥ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﻣﺎﺷﺎﺀﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺗﺒﺎﺭﮎ ﺍلله 🌼🍃 ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺣﻀﻮﺭ ﯾﺎﺑﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﮐﺮﺩﻡ !! 🌼🍃 ﺳﺒﺤﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﭘﺪﺭﯼ، ﭼﻨﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﺁﯾﺪ ؟ ﭘﺪﺭﯼ ﺳﻬﻞ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺳﻨﺖ !! 🌼🍃 ﺑﻄﻮﺭﯾﮑﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻇﺎﻫﺮﺵ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﺭ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﯼ. 🌼🍃 ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﺷﺪﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﻓﻮﺭﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﮔﺸﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻌﺠﺒﯽ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻦ ﭘﺪﺭ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻣﯿﮑﻨﻢ 🌼🍃 ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭﯾﺴﺖ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺩ... ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺣﺎﻓﻆ ﻗﺮﺁﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺣﺎﻓﻆ ﺟﺰﺀ ﺳﯽ. 🌼🍃 ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﭽﮕﯽ ﻭ ﺑﻬﻨﮕﺎﻡ ﮔﺸﻮﺩﻥ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻗﺮﺁﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻭ ﺣﺎﻓﻈﺶ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﺪ، ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﻪ ﺷﯿﻮﻩ ﺍﯼ ﺟﺎﻟﺐ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯿﮑﻨﺪ 🌼🍃ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﻔﻆ ﻗﺮﺁﻥ ﺁن رﻭﺯﺵ اول باشد، ﺍﻭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﻡ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﭙﺰﺩ🍜 🌼🍃 ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻣﺮﻭﺭ ﺩﺭﺱ ﻫﺎﯼ ﻗﺒﻠﯽ ﺍﺵ ﺍﻭﻝ ﺷﻮﺩ ﺍﻭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﮑﺎﻥ ﺗﻔﺮﯾﺤﯽ ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺭ ﺗﻌﻄﯿﻼﺕ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ🏖 🌼🍃ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺧﺘﻢ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﯾﺎ ﺣﻔﻆ ﯾﮏ ﺟﺰﺀ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﮑﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺮ ﻣﯿﺪﺍﺩ✈️ 🌼🍃 ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻣﻔﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﻗﺮﺁﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺁﻧﻬﺎ ایجاد ﺷﺪ. ❣ﺑﻠﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺻﺎﻟﺤﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺍﺻﻼﺡ ﮔﺮﺩﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺍﺻﻼﺡ ﻣﯿﮕﺮﺩﺩ. @dastanvpand 🍃🍃🌺🌺🍃🍃
🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ❣ حکایت جوان باتقوا 💢حضرت عبدالله ابن مبارک رحمه الله 🌼🍃مردی بود در «مرو» که او را نوح بن مریم می گفتند و قاضی و رئیس مرو بود و ثروتی بسیار داشت. او را دختری بود با کمال و جمال، که بسیاری از بزرگان وی را خواستگاری کردند و پدر در کار دختر سخت متحیر بود و نمی دانست او را به که دهد. می گفت اگر دختر را به یکی دهم، دیگران آزرده می شوند و فرمانده بود. 🌼🍃قاضی، خدمتکاری جوان داشت، بسیار پارسا و دیندار، نامش «مبارک» بود و قاضی باغی داشت بسیار آباد و پرمیوه. روزی به او گفت: امسال به باغ انگور برو و از آنها نگهداری کن. خدمتکار برفت و دو ماه در آن باغ در کار پرداخت. 🌼🍃روزی قاضی به باغ آمد و گفت: ای مبارک! خوشه ای انگور بیاور. جوان انگوری آورد که ترش بود. قاضی گفت: برو خوشه ای دیگر بیاور. آورد، باز هم ترش بود. قاضی گفت: نمی دانم باغ به این بزرگی، چرا انگور ترش پیش من می آوری و انگور شیرین نمی آوری؟ مبارک گفت: من نمی دانم کدام انگور شیرین است و کدام ترش؟ قاضی گفت: سبحان الله، تو دو ماه است که انگور می خوری و هنوز نمی دانی کدام شیرین است؟ 🌼🍃مبارک گفت: ای قاضی! به نعمت تو سوگند که من هنوز از این انگور نخورده ام و مزه اش را ندانم که ترش است یا شیرین. قاضی پرسید: چرا نخوردی؟ مبارک گفت: تو به من گفتی که انگور نگاه دار، نگفتی که انگور بخور و من چگونه نمی توانستم خیانت کنم. 🌼🍃قاضی بسیار شگفت زده شد و گفت: خدا تو را بدین امانت نگه دارد. قاضی چون دانست که این جوان بسیار عاقل و دیندار است، گفت: ای مبارک! مرا در تو رغبت افتاد، آنچه می گویم باید انجام دهی. 🌼🍃مبارک گفت: اطاعت می کنم. قاضی گفت: ای جوان! مرا دختری است زیبا، که بسیاری از بزرگان او را خواستگاری کرده اند، نمی دانم به که دهم، تو چه صلاح می دانی؟ مبارک گفت: کافران در جاهلیت، در پی نسبت بودند و یهودیان و مسیحیان روی زیبا و در زمان پیامبر ما، دین می جستند و امروز، مردم ثروت طلب می کنند. تو هر کدام را خواهی، اختیار کن. قاضی گفت: من دین را انتخاب می کنم و دخترم را به تو خواهم داد که دیندار و با امانتی. 🌼🍃مبارک گفت: ای قاضی، آخر من یک خدمتکارم، دخترت را چگونه به من می دهی آیا او مرا می خواهد؟ قاضی گفت: برخیز با من به منزل بیا، تا چاره کنم. چون به خانه آمدند، قاضی به مادر دختر گفت: ای زن! این خدمتکار، جوانی بسیار پارسا و شایسته و باتقواست، مرا رغبت افتاده که دخترم را به او بدهم، تو چه می گویی؟ 🌼🍃زن گفت: هر چه تو بگویی، اما بگذار بروم و داستان را برای دخترم بگویم، ببینم نظر او چیست. مادر آمد و پیغام پدر را به او رسانید. دختر گفت: چون این جوان باتقوا و دیندار و امین است. می پذیرم و آنچه شما می فرمایید، من همان کنم و از حکم خدا و شما بیرون نیایم و نافرمانی نکنم. 🌼🍃قاضی دخترش را به «مبارک» داد با ثروتی بسیار. پس از چندی خداوند به آنان پسری داد که نامش را عبدالله بن مبارک گذاشتند و تا جهان هست، حدیث او کنند به زهد و علم و پارسایی. 🌼🍃_ تقوا محبت خداوند را نسبت به انسان بر می انگیزد. ❣(انّ الله یحبّ المتّقین) «همانا خداوند باتقوایان را دوست می دارد.» 🌼🍃_ تقوا باعث پذیرش اعمال انسان می شود. ❣(انّما یتقبّل الله من المتّقین) «همانا خداوند فقط اعمال باتقوایان را می پذیرد. @dastanvpand 🍃🍃🌺🌺🍃🌺
خیلی قشنگه حتما بخونين💕 از قدیم گفتن اگه کسی رو خواستی بشناسی باهاش همسفر شو با یکی از دوستام تازه آشنا شده بودم یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز. گفتم: منم کار دارم باهات میام. 1- سر وعده اومد در خونه مون سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید. گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول 2- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم . من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟!!! گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده... 3- ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دوتا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد. گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه. 4-بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، 5هزار تومن هم بهش داد. گفتم رفیق معتاد بود ها. گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیّت خشنودی خدا این کار را کردم. 5-رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: 13هزار تومن. ازش خرید. گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه.. 6- رسیدیم شيراز، پشت چراغ قرمز یه بچه 10ساله چندتا دستمال کاغذی داشبردی دستش بود. گفت 4تا 5هزارتومن. 4تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد ارزش نداشتا. گفت: میدونم، میخواستم روزیش تامین بشه. گناه داره تو آفتاب وایساده. یه جای دیگه هم از یه بچه یه کتاب دعا خرید 2 هزاروتومن!!! 7- از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟ گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش ازه کجا تامین بشه؟!!! گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی؛ اینجوری میگه کاسبی کردم. 8-یه گدایی دست دراز کرد. یه پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا. گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم. 9-اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم... 10-یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟!!! گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟ گفت: نه، یه بچه فقیر از مهدیه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد. گفتم: چن بهش میدی؟!!! گفت سه مرحله در یک سال 900 هزار تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سیصدتومن. 11-تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه. میدونین من تو این سفر چقد خرج کردم؟!!! 3هزار تومن!!! یه بسنی برا رفیقم خریدم چون همینقدر بیشتر پول تو جیبم نبود. من کارت داشتم رفیقم پول نقد تو جیبش گذاشته بود.‌ به من اجازه نمیداد حساب کنم. میدونین شغل رفیق من چه بود؟!!! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت. میدونین چه ماشینی داشت؟!!! پرایدِ 85 میدونین چن سالش بود؟!!! 34 سال. میدونین من چه کاره بودم؟!!! کارمند بودم، باغ هم داشتم. میدونین چه ماشبنی داشتم؟ 206 صندوق دار؛ کلک زدم گفتم خرابه که اون ماشینشو بیاره.. دوستم یه جمله گفت که به دلم نشست: دستهایی که کمک میکنن مقدس تر از لبهایی هستن که دعا میکنن. بنده مخلص خدا بودن به حرکت است نه ادعا بعضیها بزرگوار به دنیا اومدن تا دیگران هم ازشون چیزایی یاد بگیرن @dastanvpand 🍃🍃🌺🌺🍃🍃