𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"سمفونی کلمات"
چون شب پرده خاموشی بر جهان فرو افکند، سکوت در تالار ناپیدای معنا قدم نهاد؛
چنانکه گویی جهانیان در انتظار نغمهای ناشنیده،
نفس در سینه نگاه داشتهاند.
هنوز واژهای زاده نشده بود،
اما حروف، در خلوت اندیشه بیدار بودند.
هر یک آوایی نهفته در جان خویش داشت.
الف چون شرارهای کمسو،
در دوردست تاریکی میدرخشید.
میم گرمای حضوری بود
که بینام نیز شناخته میشود.
ی امتداد نگاهی
که از امروز عبور میکند و به فردا میرسد.
دال ضربهای آرام بر در بسته سکوت.
و آنگاه، حروف بیهیچ فرمانی کنار یکدیگر نشستند؛
چنانکه نتها بیآموزگار، راه هم را مییابند.
هوا روشنتر شد،
دل سبکتر تپید،
و جهان، بیآنکه نامی برده شود،
معنایی تازه به یاد آورد.
_سینکاف
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من ز
هیچچیز برای روح آرامی دردناکتر از این نیست که بعد از آنکه احساساتش پس از یک سلسله حوادث سریع جریحهدار شد؛ با آرامش و سکون مرگباری روبهرو شود که روح را از بیم و امید تهی کند.
_فرانکشتاین|مری شلی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
هیچچیز برای روح آرامی دردناکتر از این نیست که بعد از آنکه احساساتش پس از یک سلسله حوادث سریع جریحه
شما طردم کرده بودید، شما آدمها. با آن سکوت تحقیر آمیزتان من را راندید. درست در برههای که پرشورترین احساساتم را نثارشان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید.
_نازنین|فئودور داستایفسکی
اگر شبی به مزارم رسیدی و باد وزید بدان سلام من بود و گونهات را نوازش کرد من رفتم اما میان خاطرات هنوز راه میروم.