#رمان📚:
#معجزه_زندگی_من 🌈
#قسمت_هشتاد✨
#نویسنده✍🏻
#ر_سین❤️
.
.
.
گلارو گذاشتم
یدونه مونده بود
کنار آخری نشستم
ازشون خجالت میکشیدم اینهمه وقت غفلت 😔
_خیلی شرمندتونم
_شرمنده بابت این که تاحالا ندیده بودمتون😭
_چطور من روم میشه از شما حاجت بخوام نهایت پروییه 😢
_فقط کمکم کنید تو این راهیی که پاگذاشتم بمونم روز به روز محکم تر بشم😭😍
بلند شدم زینب هم داشت میومد سمت من
اشکامو پاک کردم دلم نمیخواست کسی ببینه 😅😅
زینب_قبول باشه خانوم😍
حلما_چی😐
زینب_زیارت شهدا دیگه😂
حلما_اهان مرسی😄برای توهم قبول باشد😘
زینب_بریم
حلما_اره کجا رفتن پسرا🤔
زینب_فکرکنم رفتن سرمزار مدافعان حرم
یه سری از دوستای علی که شهید شدن اونجان😔
حلما_جدیی وای چه سخت😔😢
زینب_اوهوم. علی هم خیلی تلاش کرد بره اما مامان از اونجایی که وابستگی زیادی به علی داره راضی نمیشه
علی هم فعلا بیخیال شده
.
دلم هری ریخت
چی میگه
بره جنگ وایی نهه 😢
اصلا حواسم نبود یهو گفتم
_خداروشکر
زینب_چرا🤔
حلما_هاان هیچی همینطوری😐
_عه دیدمشون اونجان بیا از این ور
زینب خنده ریزی کرد فکر کنم متوجه شد یه چیزایی ولی داشت وانمود میکرد چیزی نفهمیده😄
زینب_منم دیدمشون بریم
یکم نزدیک تر شدیم دیدم
علی رو زانو نشسته
با عکس شهیدی داره صحبت میکنه انگار یکم بیشتر دقت کردم شونه هاش داشت میلرزید
معلومه داره گریه میکنه
اینجوری دیدمش دلم گرفت😔
حتما خیلی بی تابه
حسین هم یکم اونور تر نشسته بود تا مارو دید
علی رو صدا کرد
اونم سری خودشو جمع و جور کرد
اومدن سمت ما
حسین_قبول باشه
_بریم دیگه
علی_اره بریم داداش
رفتیم سمت ماشینا
باهاشون خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه
فکرم درگیر حرفای زینب بود
و بااون لحظه یی که علی رو اونجوری دیدم
اگه واقعا بخواد بره چی 😢
اونم الان که فهمیدم چه حسی دارم
از طرفی فکر این که این حس یه طرفه باشه دیونم میکنه
هر روز انگار بیشتر علاقه مند میشم بهش
شخصیتش و پاکیش نجابتش..
تمام چیزای که یه زمانی دلیل حس تنفرم بود حالا دلیل بر عشق شدن😑
خدایا کمکم کن
هوایت میزند بر سر؛دلم دیوانه میگردد
چه عطری در هوایت هست ؛نمیدانم نمیدانم
#مــدافــعچــآدر||🌱
ᴶᵒⁱⁿ🕶🌻⇟
http://eitaa.com/CHERA_CHADOR
#رمان:
#بوی_گل_نرگس....
#قسمت_هشتاد🖤
من:به نظرتون برای کی خریدم؟🤨😁
سجاد:واسه سید؟🤔
سید جواد:واسه سجاد؟🧐
من:هردوتادرست گفتین😇😁
از اون ۱۲تا شاخه ۶تاش رو جداکردم دادم به سجاد۶ تاش رو هم دادم به سید جواد
توی راه به خانم ذوالفقاری هم زنگ زدم و خداروشکر واسه کوثر اینا جا داشتن از خانم ذوالفقاری اجازه گرفتم شماره شودادم به کوثر که زنگ بزنه هماهنگ کنه
((فردای اون روز))
امروز روز حرکته ساعت ۷ صبح باید سوار مینی بوس میشدیم
از پله های مینی بوس رفتیم بالا
مامان و بابا کنار هم نشستن
#ادامهدارد...
#رمان📚:
#دستان_تو🖤
#قسمت_هشتاد✨
#نویسنده_سنا✍
از ماشین پیاده شدیم و بعد از اینکه پارسا در ماشینو بست گفت:چیزی میخوری؟
+نه
پارسا:میشه بگی به چه چیزایی حساسیت داری که دیگه نخرم؟
+دیگه هیچی،فقط انار
پارسا:خوبه،منم به شیرموز حساسیت دارم
+یعنی به موز خالی حساسیت نداری؟
پارسا:نه...فقط شیرموز...نمیدونم بدنم با ترکیب اینا چه مشکلی داره!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:از خودش بپرس!
پارسا گیج گفت:از کی؟
+بدنت!
پارسا خندید و دستشو به سمتم دراز کرد
سرمو به علامت "چی"تکون دادم که اومد جلو و دستمو گرفت...
پارسا به اون طرف خیابون اشاره کرد و گفت:چه لباسای خوشگلی!
به ویترین مغازه نگاه کردم،همه لباسا دخترونه بودن و البته شیک و قشنگ!
+اره خیلی نازن
پارسا دستمو توی دستش فشرد و گفت:خب بیا بریم
+کجا؟
پارسا:باید برا عروسم یه چیزی بخرم!
بغض کردم،نمیتونستم نگاهش کنم...چشماش یه جاذبه خاصی داشت که منو توی سیاهی خودش غرق میکرد...
خیلی آروم گفتم:ممنون
پارسا همینجور که به سمت راست و چپ خیابون نگاه میکرد گفت:خواهش میکنم
لبخندی زدم و اشکای از سر خوشحالیمو پاک کردم
پارسا:فردا انتخاباته...باید توی دانشگاه مواظب باشی
+باشه،زودبرمیگردم
پارسا:خوبه
وارد مغازه شدیم که فروشنده گفت:سلام خوش اومدین
منو پارسا سلام کردیم که پارسا روبه من گفت:کدوم؟
نگاهمو سرتاسر روی لباس های مغازه چرخوندم که لباسی توجهمو جلب کرد
انگشت اشارهامو به سمتش گرفتم و گفتم:اون چطوره؟
پارسا:قشنگه...بپوشش!
+بپوشم؟
پارسا:اره دیگه...باید ببینیم اندازهاته یا نه!
+باشه
#ادامه_دارد.....
➣@CHERA_CHADOR