• داستان عاقبت
پارت صد و چهارم: رو به جلو خم شد. دستانش را روی پاهایش گذاشت و نوک انگشتانش را به هم چسباند. نگاهش را بالا آورد و به مایکل دوخت. ادامه داد:«اصلا بزار اینطور بگم، از وقتی فهمیدم جریان چیه و قراره شارلوت میلر این وسط قربانی بشه، منم طرف شماام. پر و پا قرص! مایکل، فکر کنم اونقدر عقلت برسه که بفهمی تنفر انگیزهٔ خیلی قدرتمندتری برای اینجور کاراست تا عشق؛ عشق مادرم نسبت به من.. هوم؟!»
مایکل به جلو برگشت. صاف نشست و قهقههای زد. همان بین بریده بریده گفت:«عالی.. عالی بودی.. عالی بودی دیوید.»
کف دستانش را محکم به هم کوبید و گفت:«خب! معادلاتم به هم خورد. البته! چند هیچ جلو افتادیم! مگه نه جکسون؟»
جکسون نگاهی به دیوید انداخت و گفت:«البته! اما اگر دیوید احیانا قصد نداشته باشه با اون نمایش تحت تاثیر قرار دهندهاش، ما رو متقاعد کنه و بعد به خیال خودش دورمون بزنه!»
با ابروهای بالا داده، نگاهی به دیوید انداخت و سری به نشانهٔ پرسش تکان داد. دیوید دستی به پشت گردنش کشید و با چهرهای مشمئز شده گفت:«هنوز اونقدر بدبخت نشدم که برای فرار اینقدر از خودم مایه بزارم. اگر قراره با هم کار کنیم لطفا جوری باشید که بیش از این حالم ازتون به هم نخوره.»
@Eema_Ennea | #ادمین_تأویل
• داستان عاقبت
پارت صد و پنجم: مایکل با نگاه سنگینی به او چشم دوخت. گفت:«تو با ما نه، برای ما کار میکنی!»
دیوید یک تای ابرویش را بالا انداخت. پوزخندی زد و گفت:«جدی؟ اینطوره؟ اوکی پس برمیگردیم سر پلن قبلی. از کجا شروع میکنید؟ گوشام؟ یا ناخنمو میکشید؟ راستی یه یادگاری هنرمندانه رو صورتم چطوره؟ ترجیحا نزدیک به دُم ابرو!»
سپس همانطور که به نقطهٔ مدنظرش اشاره میکرد، کاملا آماده و منتظر به آنها چشم دوخت. وقتی جز چهرههای گیجشان چیزی ندید، خندهای کرد و گفت:«آها! مرحلهٔ اول رفتن به یه متروکه خارج از شهره. خیلی خب راه بیافت جکسون!»
مایکل تقریبا فریاد زد:«بسه. میخوای با این شامورتی بازیا به چی برسی دیوید؟ هم ردیف خودمون حسابت کنیم؟ ها؟ همین؟»
دیوید هم تُن صدایش را بالا برد و پاسخ داد:«نــه آقای شپارد! مشکل من اینه که هنوز باور نکردید من قراره تو زمین شما بجنگم! اگر این حل بشه دیگه دعوایی سرِ "با" یا "برای" هم نمیمونه!»
@Eema_Ennea | #ادمین_تأویل
• داستان عاقبت
پارت صد و ششم: جکسون با اخمی سنگین نگاهش کرد. با لحنی کاملا جدی گفت:«ثابتش کن. همین حالا، همینجا.»
دیوید پوزخندی زد. دست برد و کیف مشکیاش را از گوشهٔ صندلی عقب سمت خودش کشید. لپتاپ را بیرون آورد و صفحهاش را باز کرد. چند ثانیه با سرعت کارهایی انجام داد و سپس در یک حرکت لپ تاپ را سمت آنها چرخاند. از کنار اشارهای کرد و گفت:«توسعه دهندهٔ وبسایت شرکت منم. هرچند مامانم و شارلوت خواستن بگن مثلا آدم حسابم کردن و دادنش دستم، و میدونم یه حساب ناظر دیگه جز منم به همه چیز سایت دسترسی داره ولی، فعلا منم رو همش سوارم.»
لپتاپ را سمت خودش چرخاند و با چند کلیک دیگر، دوباره رو به آنها برگرداندش. لبخندی زد و گفت:«بعنوان توسعهدهنده سایت فقط بعضی کارا ازم بر میاد اما وقتی با کد و یوزر مدیسون اسمیت وارد پنلاش تو سایت بشم دیگه واقعا خیلی چیزا رو میتونم شکار کنم که خوراک کفتارایی مثل شماست..!»
@Eema_Ennea | #ادمین_تأویل
• داستان عاقبت
پارت صد و هفتم: جکسون ابرویی بالا انداخت و با لبخندی از سر رضایت مایکل را نگاه کرد. مایکل هم لبخندی زد و سرش را تکان داد. دیوید که دید در قانع کردنشان موفق بوده، دوباره خودش را تحسین کرد.
لپتاپ را سمت خودش چرخاند. بی آنکه نگاهش را از مانیتور بگیرد به جکسون گفت:«وارد سایت شرکت شو و تیتر اولشو بلند بخون»
جکسون گوشیاش را از روی داشبرد برداشت. چند ثانیه بعد بلند خواند:«فراخوان جذب نیروی حرفهای و باسابقه بعنوان مدیریت داخلی!»
دیوید لبخند شرورانهای زد و دکمهای را فشرد. سرش را بالا آورد و با خنده گفت:«حالا رفرش کن و دوباره بخونش»
جکسون کاملا خارج و دوباره وارد شد. اینبار خواند:«فراخوان جذب نیروی حرفهای و باسابقه بعنوان شویندهٔ توالت!»
@Eema_Ennea | #ادمین_تأویل
• داستان عاقبت
پارت صد و هشتم: قبل از آن که خواندن جمله تمام شود، به شدت زیر خنده زد. گوشی را سمت مایکل گرفت و دیوید را نگاه کرد:«لعنت بهت.. منفجر شدم!»
دیوید هم خندهای کرد و منتظر تایید مایکل شد. مایکل کمی بالای لبش را خاراند و با خنده گفت:«آفرین! برای شروع خوشم اومد.»
دیوید با ژست سرآشپزی که مشتری ویژهاش از غذایش تحسین کرده، به او پاسخ داد. سپس گفت:«حالا اگر ممکنه من برم. تا همینجاام وقتی برسم خونه چیزای خیلی زیادی هست که قراره بخاطرشون کلی سوال و جواب بشم!»
جکسون قفل در را باز کرد. مایکل خندهای کرد و آرام پرسید:«اوکی، شمارت؟»
دیوید همانطور که دستگیره را میفشرد، چشمکی زد و گفت:«از طرف نیکولاس برای جکسون پیامک میکنم! فعلا.» و پیاده شد.
@Eema_Ennea | #ادمین_تأویل
ایما | شخصیت شناسی انیاگرام
• افراد #Type3 تو محل کار چطورین؟🛒 بخش نهم: تیپ سهها به فروشندههای فوقالعادهای تبدیل میشن، اونا
• افراد #Type3 تو محل کار چطورین؟📽
بخش دهم: نحوهی برخورد تیپ سهها با احساسات رو میتونین به بهترین شکل ممکن تو محل کار ببینین. اونا علاقهمندن هدفی تعیین کنن و اون رو به دست بیارن، بعد هدف دیگهای تعیین کنن و دوباره اون رو به دست بیارن.😎
@Eema_ennea | #ادمین_می
ایما | شخصیت شناسی انیاگرام
• ده مسیر برای تکامل و رشد #type4🌱 بخش ششم: مراقب باشین دچار حسادت نشین! تا زمانی که خودتونو با دیگ
• ده مسیر برای تکامل و رشد #type4🌱
بخش هفتم: خیالپردازی درباره روابط، کار یا جامعهی ایدهآلی که فقط تو ذهنتونه و دلبستگی مداوم به اون خیالپردازیها رو از سرتون بیرون کنین. درعوض بـرای رسیدن به ممکنها و چیزای واقعی سخت تلاش کنین و تا آخر پیش برید.
@Eema_Ennea | #ادمین_ماریا
ایما | شخصیت شناسی انیاگرام
• چالشهای کودک #type4🚨 بخش اول: پیام آزاردهندهای که اونها مدام میشنون اینه که «چیز عجیب و غریبی
• چالشهای کودک #type4🚨
بخش دوم: این بچهها در اکثر مواقع احساس میکنن تنها هستن و کسی اونها رو درک نمیکنه.😞
@Eema_Ennea | #ادمین_آسمان
ایما | شخصیت شناسی انیاگرام
• افراد #type2 و #type3 به عنوان همکار چطوری عمل میکنن؟👩🏻💻 پارت سوم: اگه فرآیند کار متوقف بشه، سه
• افراد #type2 و #type3 به عنوان همکار چطوری عمل میکنن؟👩🏻💻
⚡️دوی کارمند
پارت اول: تیپ دو به سه برای رسیدنشون به یه چهره کارآمد کمک میکنه. به دو در جایگاه کارمند باید اجازه همکاری توی کارها داده بشه و ازشون برای کارهایی که انجام میدن تشکر بشه.🎁
@Eema_Ennea | #ادمین_اسمارت
5d9730145a5cc38cea8c3cfa_172983675852294058.mp3
18.77M
زینب هزار بار خودش هم شهید شد
از بس که از کنار شهیدان گذشته بود
یک لحظه ازارادت خوددست برنداشت
عمرش تمام بر سر پیمان گذشته بود
بر صفحه های سرخ مقاتل نوشته اند
این زن هزار مرتبه ازجان گذشته بود
- احمد علوی
|وفات کوه صبر و استقامت کربلا حضرت زینب کبری تسلیت بآد! 🕯|
@Eema_Ennea | تیم شخصیت شناسی ایما