💚❤️؏ِـشقوجِـدال²❤️💚
#فصلدوم
#پارت_هفتم
نگاهی به ساعت انداختم
یک ساعت تا اومدن رسول مونده بود
یکی نیست بگه مجبوری انقدر زود آماده شی خببببببب😐
از اتاق اومدم بیرون
رفتم داخل آشپزخونه
یکم گشنم بود
در یخچالو باز کردم
نوتلایی که گوشه یخچال بود بهم چشمک میزد
نچ نچ نوتلای بی حیااا
نوتلا رو برداشتم و از توی جا قاشقی یه قاشق برداشتم
نشستم روی صندلی و یکم ازش رو خوردم
با صدای زنگ در به خودم اومدم
وای یادم رفتتتتتتت
کیفم رو از روی مبل برداشتم و با سرعت از روی پله ها اومدم پایین که پام لیز خورد
چشمام رو بستم
اخساس کردم رو هوا معلقم
_چیکار کردی داشتی میفتادی
چشمام رو باز کردم
رسول بود
+یه لحظه پام لیز خورد
_الان خوبی؟
+اره خوبم
_بریم؟
+بریم
از ساختمون اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم
یکم گذشت ..
رسول سکوت بینمون رو شکست
_ایران؟
+جانم
_.... هیچی
نگاهش کردم
+چیزی شده بگو...
_نه چیز مهمی نیست حالا بعدا بهت میگم
شونه هام رو بالا انداختم
+باشه...
بعد از رسیدن ماشین رو پارک کردیم و رفتیم داخل
یه میز انتخاب کردیم و نشستم
بعد چند لحظه گارسون اومد سمت میز ما و گفت
_چی میل دارید؟
+من یک پیتزا میخورم با یه نوشابه مشکی
رسول _برا منم همون رو لطف کنید
رسول_ایران
+جانم؟
رسول _چند روزه چرا اینجوری شدی؟
+چجوری؟
رسول_یجوری که انگار یچیزی میخای بگی ولی نمیگی...
ظاهرم رو نارحت کردم و گفتم
+ببین رسول... من... من...
رسول_تو چی؟
+من.... عاشق ینفر دیگم!....
رسول_چچ.. چی؟ ععـ... عاشق...؟ عاشق... کی؟
+نمیدونم... هنوز... معلوم نیست یا پسرمون یا دخترمون...
هو الکریم😍
💫💗💫💗💫💗💫💗💫💗💫
رمان اینجا خود بهشــــــــ✨ــت است
به قلم شمیم گل نرگـــــــــــ💗ــس
#پارت_هفتم
#سوم_شخص
با لبخندی که نشان از خباثت بود
در دل گفتم:
"بدرود به قیامت پلیس کوچولو"
و همزمان با این حرف ماشه رو کشیدم
و تنها صدای انفجار بود
که در کوه ها پیچید
و اکو بار چندین دفعه تکرار شد😢😱
و بعد از اون آتش بود که از هر سو زبانه میکشید و شعله ور تر میشد. 😬😧
صدای خنده های هیستریک من
با صدای ترمز وحشتناک ماشین دومی
در هم آمیخته شد
و تنها خود من بودم
که فهمیدم پشت خنده های من
چه حرف هایی قایم شده است 😵🙄
خنده ام تمامی نداشت
و فقط این خنده ها بیانگر
یک چیز بود
و اون حرف نا پیدا تنها
نفرت و نفرت و نفرت است. 😈😒
با پیچیدن بوی بدی صورتم درهم شد
و با نگاه کردن به ماشین
که حالا فقط قسمتی از اون
باقی مانده بود
پی بردم که این بو،
بوی کباب شده ی آدمیزاد یا بهتر بگم اون جوجه پلیس هست. 😂
و پشت بند این حرف خنده ی بلندی سر دادم که نشانگر شرارت درونم بود.😂😂😈
فقط و فقط برای یک ثانیه
به فکر این افتادم
که من هم در آخرت،
توی آتش جهنم خواهم سوخت
و کباب خواهم شد
ولی خیلی سریع این فکر رو کنار زدم
و سعی کردم از عالم هپروت بیرون بیام
که موفق هم شدم.😖🙃
بعد از اینکه
لذت کافی رو از صحنه ی دلخراش روبه رو بردم
تازه یادم افتاد
که گزارش کارم رو بهش ندادم. 😢
هرچند اون فعلا کارش به من گیر بود
و هرچقدر که میخواستم،
میتونستم معطلش کنم. 😏
ولی فعلا عصبانی کردن اون بس بود.
موبایلم رو در آوردم و توی مسیج ها رفتم و یک مسیج با مضمون :
"کارم تموم شد
و فقط از اون جوجه پلیس
یک جنازه ی سوخته شده
یا بهتره بگم کباب شده مونده"
فرستادم
و در آخر براش یک استیکر خنده فرستادم
و موبایل رو خاموش کردم
و داخل جیبم گذاشتم.
رفتم سراغ اسلحه و دوربین
که یکدفعه....
ادامه دارد.........
#اینجا_خود_بهشت_است
#شمیم_گل_نرگس