eitaa logo
•°از تـبـار فـاطـܩــہ۳۱۳°•
366 دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
107 فایل
بـسـم ربــ الحـسـیـنــ⁦❥ °•کانال فدایی امام حسینــ⁦°•♡ °کپی:حلالت رفیق هدف چیز دیگس° شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی °بـہ کورے چشم בشمناט اسلام ساבیس خوراט نظامیم😎°
مشاهده در ایتا
دانلود
💚❤️؏ِـشق‌وجِـدال²❤️💚 نگاهی به ساعت انداختم یک ساعت تا اومدن رسول مونده بود یکی نیست بگه مجبوری انقدر زود آماده شی خببببببب😐 از اتاق اومدم بیرون رفتم داخل آشپزخونه یکم گشنم بود در یخچالو باز کردم نوتلایی که گوشه یخچال بود بهم چشمک میزد نچ نچ نوتلای بی حیااا نوتلا رو برداشتم و از توی جا قاشقی یه قاشق برداشتم نشستم روی صندلی و یکم ازش رو خوردم با صدای زنگ در به خودم اومدم وای یادم رفتتتتتتت کیفم رو از روی مبل برداشتم و با سرعت از روی پله ها اومدم پایین که پام لیز خورد چشمام رو بستم اخساس کردم رو هوا معلقم _چیکار کردی داشتی میفتادی چشمام رو باز کردم رسول بود +یه لحظه پام لیز خورد _الان خوبی؟ +اره خوبم _بریم؟ +بریم از ساختمون اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم یکم گذشت .. رسول سکوت بینمون رو شکست _ایران؟ +جانم _.... هیچی نگاهش کردم +چیزی شده بگو... _نه چیز مهمی نیست حالا بعدا بهت میگم شونه هام رو بالا انداختم +باشه... بعد از رسیدن ماشین رو پارک کردیم و رفتیم داخل یه میز انتخاب کردیم و نشستم بعد چند لحظه گارسون اومد سمت میز ما و گفت _چی میل دارید؟ +من یک پیتزا میخورم با یه نوشابه مشکی رسول _برا منم همون رو لطف کنید رسول_ایران +جانم؟ رسول _چند روزه چرا اینجوری شدی؟ +چجوری؟ رسول_یجوری که انگار یچیزی میخای بگی ولی نمیگی... ظاهرم رو نارحت کردم و گفتم +ببین رسول... من... من... رسول_تو چی؟ +من.... عاشق ینفر دیگم!.... رسول_چچ.. چی؟ ععـ... عاشق...؟ عاشق... کی؟ +نمیدونم... هنوز... معلوم نیست یا پسرمون یا دخترمون...
هو الکریم😍 💫💗💫💗💫💗💫💗💫💗💫 رمان اینجا خود بهشــــــــ✨ــت است به قلم شمیم گل نرگـــــــــــ💗ــس با لبخندی که نشان از خباثت بود در دل گفتم: "بدرود به قیامت پلیس کوچولو" و همزمان با این حرف ماشه رو کشیدم و تنها صدای انفجار بود که در کوه ها پیچید و اکو بار چندین دفعه تکرار شد😢😱 و بعد از اون آتش بود که از هر سو زبانه میکشید و شعله ور تر میشد. 😬😧 صدای خنده های هیستریک من با صدای ترمز وحشتناک ماشین دومی در هم آمیخته شد و تنها خود من بودم که فهمیدم پشت خنده های من چه حرف هایی قایم شده است 😵🙄 خنده ام تمامی نداشت و فقط این خنده ها بیانگر یک چیز بود و اون حرف نا پیدا تنها نفرت و نفرت و نفرت است. 😈😒 با پیچیدن بوی بدی صورتم درهم شد و با نگاه کردن به ماشین که حالا فقط قسمتی از اون باقی مانده بود پی بردم که این بو، بوی کباب شده ی آدمیزاد یا بهتر بگم اون جوجه پلیس هست. 😂 و پشت بند این حرف خنده ی بلندی سر دادم که نشانگر شرارت درونم بود.😂😂😈 فقط و فقط برای یک ثانیه به فکر این افتادم که من هم در آخرت، توی آتش جهنم خواهم سوخت و کباب خواهم شد ولی خیلی سریع این فکر رو کنار زدم و سعی کردم از عالم هپروت بیرون بیام که موفق هم شدم.😖🙃 بعد از اینکه لذت کافی رو از صحنه ی دلخراش روبه رو بردم تازه یادم افتاد که گزارش کارم رو بهش ندادم. 😢 هرچند اون فعلا کارش به من گیر بود و هرچقدر که میخواستم، میتونستم معطلش کنم. 😏 ولی فعلا عصبانی کردن اون بس بود. موبایلم رو در آوردم و توی مسیج ها رفتم و یک مسیج با مضمون : "کارم تموم شد و فقط از اون جوجه پلیس یک جنازه ی سوخته شده یا بهتره بگم کباب شده مونده" فرستادم و در آخر براش یک استیکر خنده فرستادم و موبایل رو خاموش کردم و داخل جیبم گذاشتم. رفتم سراغ اسلحه و دوربین که یکدفعه.... ادامه دارد.........