به وقت بهشت 🌱
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨ ⚜بِسمِاللهِالرَّحمَنِالرَّحیم⚜ #رمان_بشری #به_قلم_مخلیلی مهاجر #ب
💠💠💠✨
💠💠✨
💠✨
⚜بِسمِاللهِالرَّحمَنِالرَّحیم⚜
#رمان_بشری
#به_قلم_م_خلیلی
#برگ443
کپیحرام🚫
شب اول خانهی حاجسعادت ماندند. خسته بود. دلش استراحت میخواست ولی لباسهایش را عوض کرد تا پیش نسرینخانم و حاجسعادت برود. توی پلهها پچپچ نسرین، گوشهایش را تیز کرد. کنجکاو شد. صدای دلخور امیر را شنید: مــــــامــــــان!
برگشت بالا. چیزی مثل خوره مغزش را میخورد که از اوضاع باخبر شود. به خودش نهیب زد: همینت مونده اون دنیا از گوش آویزونت کنن! به تو چه که اونا چی میگن. مادر و پسرن...
ولی دلش آرام نشد. برایش عجیب بود. با خودش کلنجار میرفت. چرا آروم حرف میزد؟ شاید در مورد من میگفت! میخواست من نشنوم!
از خودش بدش آمد. ماند بالا و پایین نرفت. صدای قدمهای امیر آمد. توی قاب در ایستاد: اینجا نشستی!
تغییر صورت امیر را دید. ناراحتیاش داد میزد! دوباره کنجکاو شد اما سوال امیر مانعی شد برای ادامهی افکارش: نمیخوای جایی ببرمت؟
دلش بیرون رفتن میخواست. جدیدا جان امیر شده پدر و مادرش. دلش نیامد این رفت و آمدهای کوتاه را خلاصهتر کند. لبخند کنج لبش نشست: بمونیم پیش مامان.
رفت توی آشپزخانه: کاری هست کمک کنم؟
نسرین از یخچال ظرف درداری بیرون آورد: مسقطی که دوست داشتی با شیره انگور برات درست کردم.
بشری در ظرف را باز کرد. لوزیهای منظم کنار هم چیده بودند. چشمهایش برق زد. نه از دیدن مسقطیها، از محبتهای مادرانهای که نسرین برایش خرج میکرد. چندتا مسقطی توی بشقاب گذاشت. از خودش خجالت میکشید. از افکاری که جدیدا به سراغش میآمد. نسرینخانم رفت طرف میز. نگاهی به سالن کرد. امیر را ندید. آهسته گفت: اینا رو بخور بچتون پسر شه. مخصوصا به امیر زیاد گرمی بده.
بشری دهان بازماندهاش را بست. نسرین بیخبر از حال و روز بشری، ادامه داد: چند تا بسته برات اماده کردم بدم ببری ولی نمیتونم یعنی...
دوباره به چپ و راست سالن گردن کشید: میترسم بدم ببری. امیر ناراحت شه. برات لیست میکنم خودت بخر.
-حالا چند سال دیگه به فکر این چیزا باشید.
-چی میگی دختر؟ همین الآن وقتشه.
همی به قابلمهاش زد: دو تا بچه بیار دیگه راحت بشین.
خواست چیزی بگوید. کار را بهانه کند یا نبودن امیر را اما دهانش بسته شد. وقتی امیر آمد و نگاه مشکوکی به مادرش میکرد. نسرینخانم اینبار ظرف لبو را بیرون آورد: بیا امیر بشین کنار زنت.
امیر بالا سر بشری ایستاد: حتما اینم گرمه. بخوریم بچه پسر میشه؟!
بشری خجالت کشید. نکند بحث از این جلوتر برود. نسرینخانم ابروهایش را چین داد: چی میگی؟ لبو خونسازه. زنا باید بخورن.
بشری خجالت را کنار گذاشت: مامان! دل و جیگر که بهتره.
نسرین قابلمهی برنج را توی آبکش خالی کرد: اونو بگو شوهرت کباب کنه من بلد نیستم.
بشری خندید. بین مادر و پسر نگاه چرخاند. متوجهی دست و پا زدن امیر شد. ابروها را بالا فرستاد و سبابهاش را روی دهان گذاشت. دلیل پچپچها و اعتراض امیر دستش آمد.
نسرین دمکنی را روی قابلمه گذاشت. تیر آخر را زد: بهار وقت خوبیه. تا او موقع خودتو تقویت کن. انقدم کار نکن. واسه کار همیشه وقت هست. به حرف امیرم نرو که میگه زوده، خیلیم دیر شده!
✍🏻 #مخلیلی مـہاجـر
کپی یا انتشار به هر شکل #حرام است🚫
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@In_heaventime
╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
💠💠💠✨
💠💠✨
💠✨
⚜بِسمِاللهِالرَّحمَنِالرَّحیم⚜
#رمان_بشری
#به_قلم_م_خلیلی مهاجر
#برگ443
کپیحرام🚫
زیپهای چمدان را یک به یک باز میکند و پیدایش نمیکند.
-امیر کجا گذاشتی پس؟
میآید بالای سرش و بشری همان لحظه بسته را از جیب چمدان بیرون میکشد.
-دیدمش.
امیر برمیگردد و به طرف حمام میرود. کولهی آمادهاش کنار جاکفشی دهنکجی میکند.
-امیر! امشب رو بمون.
پا روی دلش میگذارد. اصرار نگاه و بغض صدای بشری را پشت سر میگذارد و در حمام را میبندد.
حس خفگی بهش دست میدهد، حق بشری نمیبیند این تنهایی کشیدن و تنهایی چشیدنها را.
بستهی داروها از دست بشری شل میشود و میافتد. اولین نسخهای که دکتر برایش پیچیده، همین است و آخرینش هم. اگر جواب ندهد هیچ امیدی برای مادر شدن ندارد.
در حمام باز میشود و عطر شامپوی تن امیر خانه را پر میکند.
-چرا ماتم گرفتی؟!
به خودش نگاه میکند. حق با امیر است. ماتم گرفته و این حالتی است که هیچوقت دوست نداشته است. از جایش بلند میشود. به قول زهراسادات عادت میکند، همانطور که او به کار سیدرضا عادت کرده بود.
قرآن را آماده میکند. صدقه را هم هنوز امیر نرفته، برای سلامتیاش کنار میگذارد. برخلاف تصورش امیر با عجلهای که داشت، دستش را میگیرد و کنار خودش مینشاند.
-از شیراز تا اراک رو بکوب رانندگی کردی که حالا ور دل من بشینی؟!
میخندد و بشری از همین الآن دلش برایش تنگ میشود. عمیق نگاهش میکند. اصلاً دم رفتن میخواهد جزء به جزء صورت امیر را نگاه کند، سیرِ سیر. هر بار هم میخواهد طوری رفتار کند که دل امیر را نلرزاند اما موفق نمیشود!
امیر جفت دستهایش را میگیرد و مستقیم نگاهش میکند. بشری دلش میخواهد این لحظهها کش بیایند، اما نمیآیند. انگار عقربهها با هم مسابقه میدهند.
-از رفتنم راضی هستی ولی غر هم میزنی!
-غر نزنم که دق میکنم.
امیر میخندد.
-همهی غر غر کردنات رو به جون میخرم.
و باز بشری میگوید دم رفتن خوش خنده میشی. نگاهش روی ساعت میرود و برمیگردد.
-دیرت نشه امیر.
با تمام تلاشی که در حفظ خونسردیاش میکند موفق نمیشود.
-میخوای یه سر بریم نورالشهدا؟
از چشمهای امیر عجلهاش را میخواند.
-نه. انشاءالله وقتی برگشتی میریم.
-داروهات رو بخور. یادت نره بسمالله بگی.
روی انگشتهایش کنار در میایستد تا امیرش را زیر قرآن رد کند. رد میشود و دل بشرایش را هم با خود میبرد.
-قول بده برگردی. زود هم برگردی.
دست روی چشمش میگذارد و "چشم" میگوید.
پشت پنجره میایستد و رفتن امیر را نگاه میکند، مثل همیشه تا وقتی امیر در میدان دیدش قرار دارد، از پشت شیشه کنار نمیرود. برمیگردد و ریخت و پاشهای خانه را جمع میکند. کلیهاش درد میگیرد و آرام میشود. دوباره درد و اینبار قصد تمام شدن ندارد. انقدر طول میکشد که دیگر توان خم شدن را ندارد.
دست به پهلو میگیرد. کلیهاش را مخاطب قرار میدهد.
-بازیت گرفته؟!
تحمل میکند و به نماز میایستد اما رکعت آخر عشا نفسش از درد بند میآید. باز میخواهد تحمل کند، شاید مثل همیشه چند ساعت بعد رفع شود اما نمیشود! درد این بار با همیشه فرق دارد.؛
لب میگزد، چشمهایش را با درد میبندد. مسکنهای قوی میخورد. کیسهی آب گرم میگذارد ولی درد آنقدر زبان نفهم شده که به هیچ رقم کوتاه نمیآید.
شام نخورده، شمارهی امیر را میگیرد و در دسترس نیست و خارج از تصورش هم!
صمیمه هم جواب تماسش را نمیدهد. خودش میماند و اوژانس، شمارهی سازمان را میگیرد و بریده بریده درخواستش را میگوید.
شاید دیگه ندیدمت امیر! کاش پیشنهاد تپه شهدا رو قبول کرده بودم.
✍🏻 #م_خلیلی
کپی یا انتشار به هر شکل #حرام است🚫
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@In_heaventime
╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯