داروخانه معنوی
#تشرفات #امام_زمان ابو_راحج_حمامی نتیجه_توسل_به_امام_زمان_علیه_السلام 📜در کتاب العبقری الحسان جلد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#تشرفات #امام_زمان ابو_راحج_حمامی نتیجه_توسل_به_امام_زمان_علیه_السلام 📜در کتاب العبقری الحسان جلد
#تشرفات
#امام_زمان
عبدالغفار_خویی
به نقل از : حاج_قدرت_الله_لطیفی_نسب
#قسمت_اول
📜حاج قدرت الله لطیفی نسب می فرمودند : در سفری که دو سه روزه رفته بودیم شیراز ، به زیارت امامزاده های جلیل القدر مثل جناب احمد بن موسی و دیگران و زیارتهای متعددی رفتیم ، مِن جمله به زیارت قبر جناب الشمس عبد الغفار که نام سربازی است رفتیم .
قصه عجیبی دارد این سرباز، از اولیا الله است و خیلی بزرگوار است . (داستانش را) خلاصه می کنم در چند جمله :
🖋در زمان مظفر الدین شاه یا احمد شاه من دقیق یادم نیست این سرباز بوده و پولی بوده ، تا قبل از رضا شاه ملعون سربازها پولی بودند ، مثل ژاندارمرها این یکی ازآن سرباز ها بوده و پول می گرفته و در کردستان نیز بوده .
یک وقت چند تا از این ناصبی ها شروع می کنند به وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام و بی بی حضرت زهرا سلام الله علیها جسارت می کنند و سب و شتم می کنند و دشنام می دهند و این هم شیعه متعصب خونش به جوش می آید و ناراحت می شود شب که اینها همه می خوابند برمی خیزد و هر هشت نفر اینها را می کُشد و بعد همان شبانه فرار می کند و می گوید یا صاحب الزمان خودم را به شما می سپارم و لباسهای سربازی خودش را هم تعویض میکند و لباس کهنه تنش می کند و توی کوهها و بیابانها که می آمد و المستغاث بک یا صاحب الزمان می گفته مثل ماجرای جناب ابو لؤلؤ رضوان الله علیه که می رسد به مولا امیرالمؤمنین علیه اسلام می گوید یا علی به دادم برس و حضرت می فرماید کُن فی الکاشان(و خودش را ناگهان در کاشان می بیند)، این عبدالغفار هم که در کوهها می رفته و پا به فرار، می بیند آقایی به او رسید و می گوید عبد الغفار چیه اینقدر ناراحتی؟
آقا می فرمایند: برو شیراز پیش آقا شیخ جعفر محلاتی ما سفارشت را به او می کنیم کار تو را اصلاح می کند. شیخ جعفر محلاتی هم یکی از علماء بزرگ آن زمان بود که پدر مرحوم آشیخ بها الدین محلاتی که از مراجع تقلید بود و همین سال چهارم انقلاب به رحمت خدا رفت که در علی بن حمزه که یکی از اولادان حضرت موسی بن جعفر سلام الله علیه است و همین دفعه هم ما رفتیم سر قبرش و فاتحه برایش خواندیم زیارت علی بن حمزه که رفتیم برای ایشان هم فاتحه خواندیم طبق تاریخی که روی قبرش نوشته شده است او حدود 60سال پیش به رحمت خدا رفته به هر حال آقا به او می فرمایند که ناراحت نشو برو شیراز وقتی رفتی پیش آیت الله شیخ جعفر محلاتی ما سفارشت را به او می کنیم او به خود می آید و می بیند که در شیراز است و می پرسد که منزل آشیخ جعفر محلاتی کجاست؟
نشانش می دهند. شیخ جعفر هم شب خواب می بیند که حالا خواب بوده یا در عالم بیداری بوده اینها رو دیگه الان نمی شود در موردش بحث بکنیم حضرت به او سفارش می کنند که جوانی بنام عبدالغفار می آید پیش تو وقتی آمد از او کاملا پذیرایی کن و یک حجره ای در مدرسه به او بده تا او شروع کند به درس خواندن و بی نهایت از او مراقبت کن.
شیخ صبح مواظب بوده که ببیند او می آید و یک وقت می بیند که آمد و سلام کرد و می گوید اسمم عبدالغفار است.
می گوید برای چه آمده ای؟
جریان را تعریف میکند.
شیخ به او می گوید:
سِرِّ تو باید مخفی باشد و فقط من بدانم و شما ، در مدرسه یک حجره ای به او می دهند و شهریه ای هم برایش معین می کنند و به سبک طلاب در می آید کتاب درس هم به او می دهند و جامع المقدمات را و می گویند که: شروع کن به درس خواندن
عبدالغفار هم شروع می کند به درس خواندن .
این سرباز جوان شش سالی که آنجا درس می خوانده و یک کمی پیشرفت می کند به لحاظ علمی ، یک شب خادم آنجا که پیرمردی بوده مریض می شود و حالت تردد پیدا می کند و خوابش نمی برد و می بیند که حجره عبدالغفار روشن است و نوری غیر عادی است و این نور چراغ نیست که روشن است تا یک ساعت یا یک ساعت و نیم به اذان می شود و می بیند که عبدالغفار لباسش را پوشیده و آمد پشت در مدرسه و خادم هم طبق برنامه هر شب درب را قفل کرده بود و عبدالغفار رفت بلافاصله خادم پشت سر او آمد و می بیند که در قفل است و او نیست و متعجب می شود که موضوع چیست؟ و بعد هم نزدیکی های طلوع آفتاب می بیند که او آمد و رفت در حجره اش و این موضوع سبب می شود که مسئله را پیگیری کند و هر شب بعد از ساعت ۲ نیمه شب بلند می شده و خادم می دیده که بله این برنامه هر شب اوست و می آید پشت در و با اینکه درها قفل است این می رود بیرون و بعد نزدیکی طلوع آفتاب می آید.
یک روز می آید در حجره اش و می گوید عبدالغفار کجا می روی شبها ؟
می گوید سبب سؤالت چیست؟
می گوید باید بگویی اگر نگویی فریاد می زنم و سرّ تو را برای همه طلاب فاش می کنم....
ادامه دارد...
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
13.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸پیشرفت معنوی در تحمل سختی های زندگی
♻️اجر صبر بر #بداخلاقی همسر
#همسرداری
#پیشرفت_معنوی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
❍↲بـــِــدون ؏ِــشق دلســـَــردم⇩⇩⇩
⇦کَمےآقــــٰـا نگٰاهـــــم کـــُــن۔۔۔
سَـــــرا پــــٰـا غصّـــــہ و دَردم،
⇦کَمے آقـــٰــا نگاهَـــــم کـُــــن...
◇دِرخـــــتےبےثَمـــــر هَستـــــم،
⇦بَـــــرٰایـــــت دَردسر هَستـــــم۔۔!!!
خَـــــزانم، شــــٰـاخها؎ زَردم،
╰─┈➤
⇇کَمے آقــــٰـا نگٰاهَـــــم کــُـــن...
﴿سَـــــلٰاممَحبـــــوبقَلبـــــم𔘓⇉﴾
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
#امام_زمان♥
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
□شَھیـــــدآوینےمےگُفـــــت:
⇠بــــٰـالےنمےخوٰاهــَـــم...
اینپوتینھـٰــــا؎کـــُــھنہھَممےتوٰانـَــــد ،
❍↲مـَــرابہآسمٰانھـــــٰابِبـــــرد۔۔
♡مَنھَـــــم بــٰـــالےنمےخوٰاھـــــم...⇉
بےشَک بٰا'﴿چــــــٰادُرم'𑁍﴾مےتـــــوٰانــَـــم،
⇇مُسـٰــــافرِآسمٰانھـــٰــابـــــٰاشــَـــم۔۔۔
«چــٰـــادرمَـــن،بـــــٰالپـــَــروازمَـــــنأســـــت».
「⇇قـُـــــولِمَنبہشُـھــــداءچـــــٰـادُرمہ✿」
#چادرانه
#ریحانه
#حجاب
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
◇◇؏ِـــشق یَعـــــنے:
⇇بہ سَـــــرت هــَـــوٰا؎ دلبـَــــر بـــــزَنـــــد۔۔
⇠دَرد أز عُمـــــق وُجـــــودَت،
□ بہ دِلـــــت سَـــــر بــِـــزَنـــــد...💔⇉
#امام_حسین
#اربعین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
◇◇؏ِـــشق یَعـــــنے: ⇇بہ سَـــــرت هــَـــوٰا؎ دلبـَــــر بـــــزَنـــــد۔۔ ⇠دَرد أز عُمـــــق وُجـ
◇◇جـــٰــامونـــــدَن:⇩⇩⇩
⇦تــــَـلخ تـَــــرین جُمـــــلہ ا؎ کِہ،
↶ أز أعمـــٰــاق «قَـــــلبـــــم𔘓»؛
□ تَجـــــربـــــش مےکُنـــــم... ↷
#اربعین
#امام_حسین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تبدیل_رابطه ها 🤝 ●قسمت{سی و دوم} ●(رحمان ورحیم) ✍ما به دو اسم در این راه نیاز داریم. #استاد حاجیه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا