eitaa logo
داروخانه معنوی
8.9هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
6هزار ویدیو
238 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
داروخانه معنوی
#احسن_القصص #تشرفات #امام_زمان یکی از شاگردان مرحوم حاج ملا آقاجان رحمةالله علیه آقای دکتر ابوالقا
(قسمت اول) 💥مرحوم نهاوندی در کتاب العبقری الحسان نقل می کند که: احمدابن فارس می گوید: زمانی به همدان رفتم و طایفه ای به نام بنی‌راشد دیدم که همهٔ آنها شیعه بودند، از حال آنها پرسیدم، پیرمردی از آنها که آثار ایمان و تقوا در او ظاهر بود فرمود: جد ما راشد که ما به او منسوب هستیم، می‌گفت: من به مکه مشرف شدم، پس از اعمال حج، در راه برگشت تصمیم گرفتم مقداری پیاده روی کنم، قدری که راه رفتم جهت رفع خستگی در کناری خوابیدم و قصد داشتم وقتی قافله ای به من رسید بیدارشوم و با آنها بروم. ✨💫✨ وقتی بیدارشدم آفتاب برمن تابیده بود و در حقیقت حرارت آفتاب مرا بیدار کرد ، کسی را ندیدم و از طرفی راه را هم بلد نبودم، به هر حال با توکل به خدا راه افتادم ، مقداری راه رفتم، اما نمی دانستم به کدام طرف باید بروم، سرگردان بودم که ناگهان به سرزمین سرسبز آبادی رسیدم، مثل اینکه روی آن سرزمین تازه باران آمده بود و به قدری با طراوت بود که مثل آن سرزمین و آب و هوا ندیده بودم، در وسط آن سرزمین قصری را دیدم که مثل خورشید درخشندگی داشت، با خود گفتم: ای کاش می دانستم که این قصر از آنِ کیست؟ به طرف قصر رفتم، دم در دو خادم ایستاده بودند که لباس سفید به تن داشتند، به آنها سلام کردم، آنها جواب گرمی دادند. ✨💫✨ من خواستم وارد قصر بشوم به من گفتند: اینجا منتظر باش تا اجازه بگیریم و آنوقت وارد شو. یکی از آنها داخل شد و پس از مدتی برگشت و گفت: بیا داخل شو. من داخل قصر شدم، خادم جلو می رفت تا به اتاقی رسیدیم، او پرده را بالا زد و به من گفت وارد شو، من داخل شدم، چشمانم به جمال آقای بزرگواری روشن شد، وجودم دگرگون گردید و حال خوشی به من دست داد، دیدم جوانی در آن اتاق کنار دیوار نشسته که همچون ماه شب چهارده می درخشد. سلام کردم، با لطف و مهربانی مخصوصی جوابم را داد... ادامه دارد... @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاصله بین زندگی و مرگ.. اموالی که متعلق به تو نیستند!!!!.. @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گشایش_سریع_در_روزی_و_معیشت باب_رزق_و_روزی روز پنج_شنبه و شب_جمعه در مکانی خلوت و پاک نشسته و 《1000》 مرتبه بگو: ✨{{اَلْمُعْطی هُوَ اللُه}}✨ قبل از عمل مقداری صلوات فرستاده شود . در همان شب مقصود حاصل شده و شک نداشته باش !!!! 📚 کنزالحسینی @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید بزرگوار حسین املاکی عزیز❤️
داروخانه معنوی
شهید بزرگوار حسین املاکی عزیز❤️
شهید حسین املاکی قائم‌مقام لشکر ۱۶ قدس گیلان بود که در عملیات والفجر ۱۰ واژه ایثار را به خوبی معنی کرد و با دادن ماسک شیمیایی خود به یک بسیجی، جان او را نجات داد، اما خودش بر اثر استشمام گازهای سمی سیانور، دهم فروردین ماه ۱۳۶۷ در ارتفاعات بانی‌بنوک به شهادت رسید. 🌷بعضی مواقع از همسران دوستان سپاهی حسین می‌شنیدم که حسین در جبهه چند مسئولیت مهم دارد. برخی مواقع از فرصت استفاده می‌کردم و می‌پرسیدم: حسین آقا! شما در جبهه چه کاره‌ای؟ چرا دیر به دیر نامه می‌دهی؟ با خونسردی می‌گفت: می‌خواهی چه کاره باشم. یک بسیجی ساده‌ام. در جبهه چون کارم زیاد است فرصت نمی‌کنم زود به زود نامه بدهم. بعدها فهمیدم جانشین لشکر بوده. 🌹خاطره ای به یاد فرمانده شهید حسین املاکی، جانشین فرمانده لشکر ۱۶ قدس استان گیلان راوی: خانم زهرا سحری؛ همسر گرامی شهید 📚 کتاب "نیمه پنهان ماه"، جلد ۳۲؛ املاکی به روایت همسر شهید منبع: وب سایت برش‌ها @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید بزرگوار سید مجتبی علمدار عزیز❤️ 🌷 🌷رفتم وضو بگیرم و آماده شوم برای نماز صبح. آرام حرکت کردم تا به نماز خانه گردان رسیدم. هنوز ساعتی تا اذان صبح مانده بود. جلوی نمازخانه یک جفت کتانی چینی بود. توجهم به آن جلب شد. نزدیک که رفتم متوجه شدم کسی در نمازخانه مشغول مناجات با خداوند است. او به شدت اشک می ریخت. آن‌قدر شدید گریه می‌کرد که به فکر فرو رفتم. با خود گفتم: خدایا این چه کسی است که در دل شب این‌گونه گریه می‌کند؟! خواستم بروم داخل، ولی نتوانستم. پشت در ایستادم. گریه‌های او در من هم اثر کرد. ناخواسته به حال او غبطه خوردم. خودم را سرزنش می‌کردم و اشک می‌ریختم. 🌷با خودم گفتم: ببین این بچه بسیجی‌ها چطور قدر این لحظات را می‌دانند. ببین چطور با خدا خلوت کرده‌اند. هنوز نتوانسته بودم تشخیص دهم آن فرد چه کسی است؟ از جلوی نمازخانه رفتم و موقع اذان برگشتم و وارد نمازخانه شدم. او رفته بود. وقتی به محل مناجات آن شخص رسیدم باورم نمی‌شد! هنوز محل مناجات او از اشک چشمانش خیس بود! خیلی دوست داشتم بدانم آن شخص چه کسی است. کفش کتانی او حالت خاصی داشت. روز بعد به پاهای بچه‌ها خیره شدم. بالأخره همان کتانی را در پای او دیدم؛ سید خوبی‌های گردان، سید مجتبی علمدار. 🌹خاطره ای به ياد جانباز شهید سید مجتبی علمدار 📚 کتاب "علمدار" ❌️❌️ سید مجتبی فرزند اذان بود. موقع اذان صبح به دنیا آمد؛ موقع اذان مغرب به شهادت رسید و موقع اذان ظهر به خاک سپرده شد. @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا