گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن!
گاه می لغزد زبانم، بشنو و باور مکن!
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می توانم، بشنو و باور مکن!
- #سجادسامانی
#وِنوش
این عقلِ فارغ است که در ادبیات عارفانه با عشق مباحثه دارد و زبان عشق را نمیفهمد!
همیشه عقلِ عاشق، با عشقِ او هماهنگ است.
- #علی_صفائیحائری
#غریق
" کد نود و نه به اورژانس! کد نود و نه به اورژانس! " آخرهای شیفت بود، لحظه شماری میکردم برای به خانه رفتن و یک دلِ سیر خوابیدن...
کد که خورد معطل نکردم، لباس های اتاق عملم را عوض کردم و به دو خودم را رساندم به اورژانس، همه ی تیم احیا آمده بودند و هنوز، بیمارِ کد خورده نیامده بود...
انتظار هرچیزی را داشتم، چاقو خوردگی، گلوله خوردگی، تصادف، سقوط از ارتفاع، اَرِست، هر چیزی...
غیر از اینکه بیمار با پای خودش و لبخند به لب، بیاید و بایستد جلوی جماعت منتظر و مضطربی که ما باشیم و در بیاید که: بیماری که اورژانسی پذیرش شده منم، فاویسم دارم، باقلا خوردم! و بعد که دید با تعجب و بر و بر داریم نگاهش میکنیم، نیشخند بزند و بگوید: یه کم دیگه هم تنگیِ نفسم شروع میشه و بعدش افقی میشم! کمی بعد، اوضاع تحت کنترل بود و همه برگشته بودند بخشهایشان، به جز من و یکی دو نفر دیگر که داشتیم بالای سر کسی که شباهتی به بیمار نداشت و لم داده بود روی تخت و داشت از سِرمش لذت میبُرد، میچرخیدیم! برای سنجش سطح هوشیاری و شرح حال گرفتن بود، یا کنجکاوی نمیدانم! همکارم پرسید: میدونستی فاویسم داری و باقلا خوردی؟ پرسیدن نداشت، میدانست، همان اول که آمده بود، خودش گفته بود!
نگاهِ پرسش گرمان را که دید، به زبان آمد:
- هیوده هیجده ساله بودم که عاشقش شدم و عاشقم شد، هم سن و سال طور بودیم، خانواده هامون که فهمیدن، من یه فس کتکِ مفصل خوردم و اون توی خونه زندانی شد یه مدت، فکر می کردن اینجوری از صرافت هم میافتیم، نیفتادیم...
بابای من سربازی نرفته ی منو بهونه کرد، بابای اون دانشگاهِ قبول نشده ی دخترشو، رفتم سربازی، رفت دانشگاه، همه شون خیال میکردن فراموشم میکنه توی فاصله، یه بهترشو پیدا میکنه، یه با کمالات ترشو، نکرد، موند به پام...
گفتن بیکاری، نداری خرج زندگی بدی، کار پیدا کردم، اوضاع روال شد، پول رو پول گذاشتم، خونه رو خونه، ماشین رو ماشین، به خیال خامشون حالا که وضعم بهتر شده بود، دیگه باید ولش میکردم و میرفتم دنبال یکی بهترش، نرفتم، نبود بهتر ازش، موندیم به پای هم...
ده سال آزگارو اینجوری سر کردیم، ولی بالاخره شد! هفته ی پیش مراسم خواستگاری و نامزدیمون بود، امروزم مهمون بودم خونهشون، کی باورش میشه پسر؟ خودش با دستای قشنگِ خودش برام باقلا پلو با ماهیچه پخته بود، ذوقشو داشت، ذوقشو داشتم، یادش رفته بود مشکلمو انقدر که خوش بود احوالش، مهم نبود، یه کوچولو ته دیگ غذاش سیاه و برشته شده بود و برنجشم شور، اینم مهم نبود، حتی اینکه میدونستم مجبورم بعدش یکی دو روزی رو روی تخت بیمارستان سر کنم هم مهم نبود، همین که خوشحال بود و میخندید، برای من تا عمر دارم کفایت میکنه!
ناخودآگاه داشتم لبخند میزدم، همکارم با خنده سر تکان داد:
+ امان از دستِ شما جوونا! حالا ارزششو داشت اینجوری گرفتار کنی خودتو؟
لحظه ای مکث نکرد، نیازی به فکر کردن نداشت انگار، خندید
- هیچ و پوچ نبود، ارزششو داشت...
تازه این که چیزی نیست، انقدر میخوامش، انقدر دام رفته راش، که حتی اگه لازم باشه جونمم بده برای یه لبخندش، بازم ارزششو داره!
- #طاهره_اباذری_هریس
#مهروماه
اولین بار که تو را دیدم، زخمی داشتی که از دیگری بود.
من تو را با زخم هایت دوست داشتم...
- #جمال_ثریا
#هناس
میشود قلب مرا هم تو نگاهی بکنی..؟
میشود از سرِ عادت تو صدایم بکنی...؟
میشود صحبتِ تلخ، ورد زبانت نشود...؟
میشود باز مرا، عشق صدایم بکنی..؟
- #نادیا_توان
#وِنوش
به تكلّم، به تبسّم، به خموشی، به نگاه
می توان بُرد به هر شيوه دل آسان از دست!
- #کلیم_کاشانی
#مهروماه
چقدر دوستداشتنی اند
آدمهایی که شبیه حرفهایشان هستند ˘˘
- #میلان_کوندرا
#مهروماه
آدمی هر چیزی را هم تقسیم کند
تمام شب سهم خودش است
اگر شب نبود، آدمها در کجا رویایشان را آغوش میگرفتند، و در خود گُم میشدند؟ . .
#شاخه_نبآت