حقیقتا هرکاری میکنم از افسردگی و فرسوده شدن روحم فرار کنم افاقه نمیکنه. یعنی این چند روز واقعا احساس کردم چقدر دیگه هیچی در کنترل من نیست.
حتی نمیدونم به چی و چرا حسودی میکنم و اصلا درباره چی حسرت میخورم. فقط میدونم که رها کردن و پذیرفتنهم باعث نشُد دربارت کمتر حسادت بورزم.. منِ واقعا بیچاره از شعلهور شدنهای بی ثمر خستم :: )
یکی دست من رو بگیره از این شهر ببره.
یکی دستِ من رو برسونه به مشهد..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
فقط تا تولدم به خودم و زندگیم و مابقی اتفاقات مهم فرصت میدم.
حتی به فوادهم فقط تا تولدم وقت میدم.