eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.1هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
714 ویدیو
12 فایل
هوالمعشوق : ) ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. [ ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد ]
مشاهده در ایتا
دانلود
بیش از این نمی‌توانم توضیح بدم، شاید چون خودمم درست حسابی در خاطرم نیست که چه برما گذشت، و چقدر بد، باید برگردم اصفهان و دوباره به خودم یادآوری کنم.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
و اما بن : ) استدیو انیمیشنی که همیشه ته ذهنم بود که باشه ولی روی زمین هیچ‌وقت نبود. حالا یکسالیه که فهمیدم هست، و امسال این سفر بهم فرصت داد از نزدیک ببینمش، و اونجا آقای میرسعیدی با لهجه یتستسنسن اصفهانیش بهمون بگه فقط شروع کنید دنیال رویاهاتون و حرف اقا بدویید.
و فارغ از همه بحث‌های اینجوری و حالب انگیز اصفهان، بهترین سفر دوستانه عمرم بود. در عین اینکه داشتیم یاد می‌گرفتیم و فضامون جدی بود و اکثر زمان‌های خالی‌مون به حرف‌های عمیق زدن می‌گذشت، اینقدر خندیدیم و بهمون خوش گذشت که انگار اومدیم سفر تفریحی. تا قبل از این من واقعا شاید با بچه‌ها اینقدر ارتباط عمیقی نداشتم، ولی این سفر باعث شد انگاری در جدید به شنیدن داستان آدم‌ها به روم باز بشه.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
و فارغ از همه بحث‌های اینجوری و حالب انگیز اصفهان، بهترین سفر دوستانه عمرم بود. در عین اینکه داشتیم
کی از مهم‌ترین درس‌های این سفر برام این بود همیشه یادم باشه من داستان کامل زندگی آدم‌هارو نمی‌دونم. همیشه موقع نگاه کردن به کسی باید با خودم تکرارش کنم.
اما داشتم خدمتتون عرض می‌کردم که ما تقریبا هیچ شبی عین آدم نخوابیدیم و هیچ صبحی رو مثل آدم بلند نشدیم و هیچ وعده غذای آدمیزادی‌ای نخوردیم و هیچ مکان تفریحی آدمیزادی‌ای نرفتیم (فقط میدون نقش‌جهان، آره؟ فکر‌کنم آره، همینجایی که عکس مسجدش هست) ولی بی‌نهایت خوش‌گذشت. و خوش‌گذشتنش دقیقا در لحظه‌‌هایی بود که به نظر نباید خوش‌می‌گذشت، مثلا توی اینکه نصف شب کلید نداشتیم کسی درو برامون باز نمی‌کرد و وسط کوچه‌های تاریک آواره بودیم. یا اینکه به‌جای دلستر استوایی کلاسیک خریدیم و تا صبح نخوابیدیم، یا حتی اینکه شب آخر پونصد هزارتا زنگ گذاشتیم تا از اتوبوس جا نمونیم ولی آخرش بازم نزدیک بود دیر برسیم.. زندگی قشنگ بود، اون چهار روز همین.
این سفر رزقش آدم‌هاش بودن، از آدم‌هایی که از ابتدا باهاشون همراه شدم، تا کسانی که از اواسط راه شناختمشون و همنشینی و صحبت باهاشون روزیم شد. مهم‌ترینشون، یه دختر بود به نام فضه : ) که انگار از آسمون خدا فرستادش تا بیاد و دوباره بشینه و یادمون بیاره که هنوز به سوال اینکه ما زنیم؟ و چکاره‌ایم؟ جواب ندادیم. فضه فوق‌العاده‌ترین رزق این سفر بود.
وای دلم برای اصفهان و اون روز‌ها تنگ شده. دلم برای چهار روزی که با اهالی سها زندگی کردیم و احساس کردیم جنگ تمام ناشدنی‌ست، همه جا میدون جنگه و اتفاقا وسط جهاد کردن میشه زندگی کردن. جهاد کردن زندگیه، و جهاد امروز حتی میتونه ساختن یه بازی‌ای باشه که همونقدری که تو موقع ساختنش ذوق کردی مخاطبش هم ذوق کنه..
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
بعد از اصفهان، تابستون عزیزترینم رو تشیع کردیم.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
بعد از اصفهان، تابستون عزیزترینم رو تشیع کردیم.
تشیع کردیم و برگشتیم موکب و کار کردیم و صبح تا شب اونجا بودیم که یادمون نیاد تو این شهر داره چه اتفاقی میفته.. واقعا صبح تاشب، اون طرح زیلوهای آبی ثمره به شب تا صبح نخوابیدن و غم خوردنه.