دلم برای ترم یک و همه اتفاقاتش تنگ شده، گاهی فکر میکنم که اوایل دانشگاه اصلا قبول نداشتم و دوست نداشتم که بعضیا میگفتن از ترم یک بگذره همه چیز عوض میشه. حالا ولی دارم میبینم که با خیلی از آدمهایی که ترم یک دوسشون داشتیم و بهشون حس خوبی داشتیم، دشمنیم. دشمن؟ نمیدونم واقعا حالا دشمن یا نه، ولی توی نگاههامون اصلا احساساتِ خوبی نیست. درحالی که هرچی به انتهای این دوره نزدیک میشم بیشتر دلم میخواد یه کاری کنم که بعد از دانشگاه، بتونم مطمئن بشم همه این آدمها موفق و خوشبخت و عاقبتبخیر شدن.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
هفته پیش، یه روزی بلندی که شبش دانشگاه خیلی تنها شده بودم..
و دقیقا تو صحن شهدا نشسته بودم و به همینچیزها فکر میکردم، به اینکه پارسال کجا بودم و الان کجام؟ اوایل دانشگاه چی؟ به اینکه چقدر از چیزهایی که بخاطرش دانشگاه رو دوست داشتم دورم، چقدر همه چیز شبیه تصورات هنرستانم از دانشگاه داره تاریک و سیاه میشه و چقدر زندگی بزرگسالی رو دوست ندارم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
و دقیقا تو صحن شهدا نشسته بودم و به همینچیزها فکر میکردم، به اینکه پارسال کجا بودم و الان کجام؟ او
موازی با منهم آقای قاسمی نشسته بود اون سمت، توی مغزم داشتم فکر میکردم که کاش میتونستم الان برم بشینم و باهاشون صحبت کنم ولی باز محکم خورد تویِ گوشم که کوچولچی (کوچولو) نیستم، بزرگ شدم و با دوسال قبلم خیلی تفاوت کردم..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
منم بازی علیا.
باید ماهیهم یه جاهایی لحاظ میکرد ولی نهنگ گذاشته اونم کلا دوتا😭. ولی قابل قبوله☝️🏻.