مداحی آنلاین - اگه حیدریم یا پیغمبریم - بنی فاطمه.mp3
3.08M
🌺 #میلاد_حضرت_علی_اکبر(ع)
💐علی اکبر لیلا سید و سالارم
💐علی اکبر لیلا خیلی دوست دارم
🎙 #سید_مجید_بنی_فاطمه
👏 #سرود
👌 #پیشنهاد_ویژه
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
🇮🇷
🇮🇷22 #بهمن 🇮🇷
روز نجات ملت ایران
از چنگال طاغوتیان زمان،
روز آشکار شدن نعمت بزرگ الهی
یعنی، استقلال و آزادی
مبارک وفرخنده باد
#دهه_فجر
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
YEKNET.IR - Amrika.mp3
618.9K
✌️#بمناسبت_ایام_دهه_فجر🇮🇷
⏯ #سرود_انقلابی
🎙آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو
✌️#دهه_فجر
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امام خمینی پیرو قرآن بود و به خوبی میدانست که حق ماندنیست و باید برای حق قیام کرد.
🔅 و چقدر خوب برای تشکیل دولت کریمهٔ امام زمان و برپایی حق، زمینهسازی کرد.
🇮🇷 #انقلاب_و_مهدویت
#دهه_فجر
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#الله_اکبر #دهه_فجر #راهپیمایی #۲۲بهمن
🎥 شرکت در راهپیمایی ۲۲ بهمن یک کار واجب است. از آن کارهایی است که بعدا آدم حسرت آن را خواهد خورد...
(آیت الله جاودان)
#دهه_فجر
#امام_زمان عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج♥️
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
جمهوری اسلامی حرم است.
تا پای جان، وفادار به این انقلاب خواهیم ماند.
🌼🌿🌼🌿🌼
🌿🌼🌿
🌼🌿🌼
🌿
🌼
@zohoreshgh
❣﷽❣
#نماز_هرشب_شعبان
🌾 #نماز_شب_دوازدهم_ماه_شعبان
ابراهیم بن علی کفعمی در مصباح به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله آورده است:
هر کس در شب دوازدهم ماه شعبان، دوازده رکعت نماز در هر رکعت سوره حمد یک بار و سوره تکاثر را ده بار بخواند، خداوند متعال گناهان چهل سالهى او را مىآمرزد تا آخر حدیث.
📚منبع: مهمترین دانستنیهای یک مسلمان بارویکرد روزشماررویدادهای مهم تاریخ اسلام، تألیف زهراپاشنگ،
جلد2، ص 810.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین 🌹
🌤اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌤
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
🌼
🌿
🌼🌿🌼
🌿🌼🌿
🌼🌿🌼🌿🌼
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۷۳ و ۷۴ تقریبا وسط کار بود که زنگ آرایشگ
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۷۵ و ۷۶
دعای عقد خونده شد و اقامحسن هم بله رو گفت. از الان به بعد شرعاً و قانوناً محسن همسر منه. خیلی خوشحالم حسی دارم که توی کل زندگیم تجربش نکرده بودم...
حاج آقا از اتاق محضر بیرون رفت خاله جلو اومد و بوسم کرد و تبریک گفت و محسن هم بوسید و به محسن گفت:
_نمیخوای چادرو از سر عروست برداری؟!
با این حرف خاله انگار یه سطل آب یخ روی سرم ریخته شد. کل بدنم یخ کرد محسن خنده صداداری کرد و نزدیکم شد با نزدیک شدنش استرسم چند برابر شد...
دستشو برد سمت چادرمو زیر لب بسم اللهی گفت که فقط من صداشو شنیدم و چادرو از سرم در آورد چادرو که درآورد همه کل کشیدن و سر صدایی به پا شد...
محسن که چادرو برداشت چند ثانیه باهم چشم تو چشم شدیم. قشنگ میشد خجالت رو از توی چشمای محجوبش دید از خجالت سرخ شده بود و صورتش پر از عرق. منم دست کمی از محسن نداشتم دستام یخ کرده بودن و میلرزید. این وسط که انقدر استرس داشتیم فاطمه اومد جلو و بغلم کرد
_فدات بشم آبجی قشنگم مبارکت باشه
_ممنون عزیز دلم انشاالله روزی خودت
بعد از تبریک گفتن به محسن گفت
_خب چندتا ژست بگیرید میخوام ازتون چندتا عکس یادگاری قشنگ بگیرم
_نه بریم خونه اونجا عکس هم میگیرم
محسن گفت:
_بزار بگیره بچه ذوق داره
_چی بگم شما که کار خودتونو میکنید بگیر
فاطمه گفت:
_خب دست همو بگیرید بهم نزدیک بشید نگاه دوربین کنید و لبخند بزنید
از ژستی که فاطمه گفت خیلی استرسمو بیشتر کرد. دلم میخواست یکی بزنم توی سرش برا همینم گفتم:
_فعلا عکس نگیریم من اینو میشناسم.
محسن دستمو گرفت و به خودش نزدیک کرد لبخند زدیم و عکس گرفته شد.
_خب حالا اقا محسن دستتو بنداز دور کمر آبجی حسنا آبجی تو هم دستگلت رو بگیر و نگاه کن به دسته گلت
واقعا دیگه این یکیو نمیتونستم تحمل کنم
_فاطمه خانم نوبت منم میرسه
خنده صدا داری کرد و گفت:
_حالا تا برسه
محسن هم خجالت میکشید ولی بدش نمی اومد دیگه بعد از چندتا عکس محسن که دید خجالت میکشم گفت:
_خب فاطمه خانم دستتون درد نکنه انشاالله روزی خودتون دیگه بریم همه هم رفتن.
فاطمه از اتاق بیرون رفت و محسن چادرمو دستم داد و گفت:
_بیا خانومم چادرتو سرت کنم بریم که باهات کار دارم میخوام ببرمت یه جای خوب!
از لحن حرف زدنش ته دلم قنج رفت. چادرمو سرم کرد و گفتم:
_کجا میخوای بریم؟!
_بیا تا بهت بگم
دستمو گرفت و همراه هم پا به پای هم از پله های محضر پایین اومدیم مامان گفت:
_چقدر دیر اومدید همه مهمونا رفتن خونه ما میریم خونه خانم جون مهمونا اونجان شما هم بیاید زود.
_خاله ما میریم یه جا و میایم
_باشه سریع بیاید زشته دیر نکنیدا.
_چشم
محسن در ماشینو باز کرد و نشستم توی ماشین خودشم هم اومد کنارم نشست
_خب عروس خانمم چطوری؟
_خداروشکر از این بهتر نمیشم
با صدای بلند خندید و گفت:
_باریکلا تقلید کارم که هستید شما بانو!
خندیدم و گفتم
_بله دیگه آقامون استادمه
_آخ خوشبحال آقاتون که شما خانومشی!
محسن یخش باز شده بود و داشت شوخی میکرد دلم نیومد همراهیش نکنم دیگه آخرش باید خجالتو کنار بزارم...
کل راه محسن شوخی کرد و خندیدیم همیشه خندیدناش و شوخی هاشو با مامان میکرد. وقتی خنده هاشو میدیدم با خودم میگفتم یعنی میشه یه روزم برای من اینطوری بخنده من نگاهش کنم!؟ الان همون روزه با این تفاوت که چادرم توی صورتمه و نمیتونم نگاهش کنم؛!
_خب عزیز دلم رسیدیم وایسا تا بیام درو باز کنم
_باشه
محسن از ماشین پیاده شد و درو باز کرد
دستمو گرفت و پیاده شدم
_اینجا کجاست؟!
_میخوام ببرمت پیش رفیق گمنامم
اسم گمنامو که آورد فهمیدم اومدیم بهشت زهرا سر مزار شهدا... خیلی خوشحالم کسی شده همراه زندگیم که پاتوقش شهدا هستن رفیقاش شهدا....
دستاشو محکم گرفتم و راه رفتیم هرکسی از بغلمون رد میشد تبریک میگفت و محسن هم جواب میداد
👈 #ادامه_دارد....
رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
#عشق_پاک
✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╔═.💖.🍂.💖.═══════╗
👇
@zohoreshgh
@NedayQran
📕نــداے قــرآن و دعــا📕
╚═══════،💖.🍂.💖،═╝