15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد ازت میپرسن چرا عاشق شخصیت های روانی میشی
به گذشتم که نگاه میکنم،
خندم میگیره
اشک توی چشمام جمع میشه
از خودم و بقیه متنفر میشم(البته بیشتر بخشی که من رو از بقیه متنفر میکنه خط خورده)
و میگم چقدر خوب بود، پنج سال گذشته،
شش سال شد!
امسال هیچی نداشت...
هر سال هم همین رو میگم.
ولی وقتی بهشون فکر میکنم،
دلم میخواد برم توش بمونم.
اصلا گیر کنم اشکال نداره،
فقط ازش بیرون نیام.
یه سری چیزای خوشگل دارم،
عکس و شعر و...
هردفعه میخوام بزارم اینجا نمی تونم انتخاب کنم،
برای همین بیخیال میشم.
زندگی:
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 دوباره مستند خونه آبی
🏔 این بار فصل سوم و قله دماوند
🎞 تهیهکنندگان: سید امیرحسین موسوی، علی صالحی
📽 کارگردان: مهدی زارع بیدکی
🏠 فصل سوم مستند خونه آبی،
تلاشهای مستندسازان نوجوان مدرسه فیلمسازی آوینا؛ برای صعود به #قله دماوند است.
این روایت پنجقسمتی، آغازی است بر یک نگاه نو به مسئله #رفاقت.
پخش این مستند در سالگرد جنگ ۱۲ روزه،
اتفاقی نیست!
🖥 پخش از سهشنبه ۲۶ خرداد
🔸 شبکه دو سیما
ساعت ۱۷:۳۰
بازپخش روز بعد ساعت ۱۰:۳۰
🔹 شبکه امید
ساعت ۱۹
📌 جزئیات پخشهای بعدی از شبکه نسیم، افق و سه سیما بهزودی اعلام خواهد شد.
🌲 مجری طرح: مدرسه فیلمسازی آوینا
🔆 تهیه شده در سوره امید
___________
| @avina_school |
میدونید درد اون شاعره چی بود؟
این که از عشقش یه دیوان نوشت،
ولی معشوقش حتی یک بیتش رو هم نخوند.
شماره 1
به گذشتم که نگاه میکنم، خندم میگیره اشک توی چشمام جمع میشه از خودم و بقیه متنفر میشم(البته بیشتر
۱. دست خط من نیست،
۲. تکذیب میشه.
صفحه سفیده رو میگم، صفحه سیاهه رو من نوشتم.
حالا داستان چیه؟
#خاطره
شب یلدا بود.
(دو سال قبل)
آخرین شب چله بازار.
البته منظور از شب یلدا ساعت ۱۲ ظهره.
بیشتر کانونیها جمع شده بودند مرکز ۱۰.
منم که عاشق یادگاری جم کردنم.
دلم میخواست هرکسی در گوشهای از دفترچه ام چیزی بنویسد،
ولی باید ساعت یک تا هفت سر کلاس حاضر میشدم،
برای همین دفترچه را به نیما سپردم تا کمکم کند در جمع کردن یادگاری و دل نوشتهی اعضا و مربیها.
نمیدانم چرا نیما فکر میکرد میخواهم بروم و دیگر برنگردم.
برای همین گفت این کار را نمیکند...
من هم در آن شش ساعتی که در کلاس میگذراندم فقط امید داشتم تا این کار را بکند.
ساعت هفت و نیم به کانون برگشتم،
همه یک طوری نگاهم میکردند.
از نگاهشان شرمندگی جاری بود.
دفترچم!
پیدا کردن نیما هم در آن درندشت کار سختی بود.
سراغ دفترچم رو گرفتم.
بهم یادآوری کرد که گفته بود جمع نمیکند.
گفتم خب باشه دفترچم کوش؟
انگار گم شده بود.
عجیب تر آن بود که خودکارم کنار کیف سازها بود ولی دفترچه، نه!
آن سه روز یلدا با این که بهترین بود،
به من بد گذشت،
هفتهها میگذشت و خبری از دفترچه ام نمیشد.
حتی یادم نمیاید چگونه پیدا شد،
ولی میدانم وقتی پیدا شد،
آغشته به بتادین و برف بارون شده بود...
شماره 1
۱. دست خط من نیست، ۲. تکذیب میشه. صفحه سفیده رو میگم، صفحه سیاهه رو من نوشتم. حالا داستان چیه؟ #خ
واقعا اگه بخوام توی یه لوپ زمانی گیر کنم سه روز یلدای اون ساله