eitaa logo
شماره "۱"
373 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
یاد راوی افتادم. یه بار گفت، شبت بخیر ای کسی که هیچکس بهش شب بخیر نمیگه:)
دلم براش تنگ شد خیلی وقته نیست... (اولین منتقدم بود😭)
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
عااا خب این پیام هیچکس یکم زیادی روم تاثیر گذاشت و از اونجایی که خیلی جوگیرم یه چیزایی کشیدم که به نظر خودم بد نشد_ آره خلاصه بفرستم_؟
باشه پس_
شماره "۱"
چیزه تعریف الکی هم نکنید_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
اما طوفان آمد. طوفان کت و شلوار سیاه داشت و داخل یک جیبش اسکناس و در جیب دیگرش یک بسته‌ی کوچک سفید ر
عمارت مکِنزی جایی بود که بازیگر معروف و مشهور، هانا مکنزی در آن زندگی می‌کرد. یعنی مادر الایجا. عمارتی بزرگ با نمای سنگ‌های قیمتی و شیشه‌های درخشان، حیاطی به وسعت باغ که پر بود از پرنده و درخت‌های سبز. آن‌چهار نفر با آن ون قراضه در آن عمارت مانند موش‌هایی کثیف می‌مانستند. لوگان به الایجا گفت:《به بابات حق میدم که با مامانت...》 اسپایک پرید میان حرفش:《گان ببند》 در سالن اصلی ایستاده و منتظر مادر الایجا بودند. سالن اصلی، جایی که وسایل تزئینی و مجسمه‌ها، خود به تنهایی به اندازه کل دریمز گریویارد می‌ارزید. الایجا سرش را پایین انداخته بود و آنقدر محکم بند کوله‌اش را چنگ زده بود که بند انگشت‌هایش سفید شده بودند. فردی با تکان سر موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد و سیگاری میان لب‌هایش گذاشت. صدایی از بالای پله‌ها گفت:《لطفا داخل خونه سیگار نکش》 نفس الایجا حبس شد، زیباترین زنی که آنها تا به حال در عمر خود دیده بودند بالای پله‌ها ایستاده بود. تنها نقص درون چهره‌ی زن، چشمانش بودند. آنها غمگین بودند و پر از عذاب. لب‌های سرخش را بر هم زد:《الایجا》 کوله‌ی الایجا از دستش افتاد:《ما...مان》 مادر الایجا با وقار از پله‌ها پایین آمد. رو به روی الایجا ایستاد و وقتی همه انتظار داشتند او را در آغوش بگیرد، از او روی برگرداند:《نباید می‌اومدی‌.》 لوگان اخم کرد و خواست جلو برود که اسپایک او را گرفت، با بدخلقی به مادر الایجا گفت:《الایجا توضیح می‌خواد. از شما و از پدرش. شما گفتید خبر دارید کجاست.》 مادرش با بی اعتنایی به او نگاه کرد:《و شماها کی باشید؟》 فردی بدون در نظر گرفتن هشدار زن سیگارش را روشن کرد:《ما خانواده‌شیم》
شماره "۱"
عمارت مکِنزی جایی بود که بازیگر معروف و مشهور، هانا مکنزی در آن زندگی می‌کرد. یعنی مادر الایجا. عمار
پس از گذشت یک ربع آنها روی مبل‌های گران‌قیمت که همچو تخت پادشاهی می‌مانستند، نشستند. مادر الایجا گفته بود که پدر الایجا قرار است بیاید. گویی اضطراب الایجا بیشتر از این نمی‌شد. لوگان به شیرینی‌های روی میز نگاه کرد و زیر لب گفت:《یه جوری چیدن که نتونیم برداریم.》 سپس از جایش بلند شد و در مقابل چشمان متحیر مادر الایجا، از روی شیرینی‌ها یکی برداشت. با این‌کار بقیه‌شان ریختند. چشمان خدمتکار گرد شد، لوگان شیرینی را در دهانش چپاند و سر جایش برگشت:《نباید اونجوری بچیدشون‌.》 اسپایک لبش را گاز گرفت تا زیر خنده نزند. لوگان و فردی داشتند همه تلاششان را می‌کردند که این زن آزرده شود. داخل آن سکوت خفقان آور و سرد، بالاخره صدای زنگ در بلند شد و در پسِ آن، پدر الایجا آمد. الایجا با دلی آشوب و دست‌های عرق کرده از جایش برخواست. اما پدرش تنها نبود، زنی به همراهش بود که... که گویی همسرش است. الایجا چشمانش را بین آنها گرداند و وقتی زن و لباس‌های نوی پدرش را دید، گویی داخل قلبش خنجر فرو رفته باشد. شانه‌هایش خمید و خودش را جمع کرد:《سلا... سلام بابا.》 پدرش آشکارا دوست نداشت آنجا باشد، دستش، دست همسرش را گرفت و فشرد:《سلام الای.》 اسپایک دستش را روی بازوی منقبض شده‌ی لوگان گذاشت:《ما دخالت نمی‌کنیم.》 الایجا چندبار دهانش را باز و بسته کرد تا توانست کلماتش را بیابد:《تموم... تموم این مدت. تو... تو اینجا بودی؟》 پدرش اخم کرد:《آره.》 و دنیا فرو ریخت. به همین سادگی. تمام آن کتک‌ها، کبودی‌ها و فریاد ها، تمام گریه‌ها و دردها از جلوی چشمان الایجا گذشتند. در تمام سال‌هایی که او زیر مشت و لگد بود مادرش در قصرش زندگی می‌کرد، و تمام آن سال‌هایی که به دنبال پدرش می‌گشت او یک زندگی برای خودش دست و پا کرده بود. آنها به گونه‌ای رفتار می‌کردند که گویی الایجا مزاحم است. دستانش را مشت کرد و در حالی که اشک می‌ریخت فریاد زد:《همین؟ آره؟ با همین یه کلمه می‌خوای گناهاتو بپوشونی؟ با همین یه کلمه؟ من منتظرت بودم. حتی با اینکه زندگیمو جهنم کردی دنبالت گشتم، منو باش که خیال می‌کردم مُردی. می‌دونی چند شب از درد کتکات نخوابیدم؟ می‌دونی چندبار مردم و زنده شدم؟ میدونی چقدر سعی کردم خودمو بُکَشم و محو شم چون خیال می‌کردم دلیل بدبختیات منم؟ یه جوری رفتار می‌کنید انگار مشکل منم.》 خشم جلوی چشمانش را گرفته بود، احساس می‌کرد زنجیر‌هایی که او را محبوس کرده بودند رها شدند. بر روی زانو افتاد و به زمین چنگ زد:《مگه من می‌خواستم به دنیا بیام؟》 پدر الایجا صورتش را درهم کشید:《نه نمی‌خواستی اما با اومدنت همه‌چیز خراب شد.》 الایجا سرش را با حیرت بالا گرفت، اما قبل از آنکه بخواهد کاری کند دست اسپایک روی شانه‌ی لوگان شل شد، و لوگان مثل فنر از جا جهید. افتاد روی پدر الایجا و او را زمین زد، با مشت‌هایی که بارها استخوان شکانده بودند بر سرش آوار شد و فریاد زد:《حرومزاده. چطوری می‌تونی انقد پست باشی، چطوری می‌تونی تو چشمای بچه‌ای که بدبختش کردی نگاه کنی و بگی تقصیر اونه. به خاطر توی عوضی و اون مامان عوضیشه که حالا زندگیش جهنمه. تموم روزایی که تو داشتی با زن جدید خوشگذرونی می‌کردی، اون داشت به هر دری می‌زد تا پیدات کنه. اون به خاطر نگرانی توی آشغال شبا خوابش نمی‌برد و الان میگی تقصیر اونه؟》 مشت پشت مشت، فریاد پشت فریاد و اینگونه انتقام تمام سال‌های از دست‌ رفته‌ی الایجا به دست لوگان گرفته شد. در آخر اسپایک جلو رفت و لوگان را از پدر الایجا جدا کرد، از میان فریادهای لوگان گفت:《کافیه گان.》 فردی هم الایجا را از زمین بلند کرد و آماده رفتن شدند. اسپایک به سردی به آن سه نفر نگاه کرد، مادر الایجا که دستش روی دهانش بود و چشمانش وحشت‌زده بودند، پدر الایجا که خونین روی زمین افتاده بود و نامادری جدید الایجا که چشمانش خیس اشک بود. به آنها گفت:《این آخرش نبود. شما تقاص تک تک کاراتون رو پس خواهید داد. قسم می‌خورم راحتتون نمی‌ذاریم.》 و انگشت وسطش را به سمت آنها نشانه گرفت. با داشتن خانواده‌ای مانند آنها، الایجا هیچ نیازی به پدر و مادر نداشت.