- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتیازده ؛
____ __ _
متین بهم چشمک زد و این یعنی بعدا برام تعریف میکنه ..
***
کلید انداختم و در سبزپاستیلی رنگ خونه موقتی مون رو باز کردم . نه خیلی بزرگ بود و نه نسبتا کوچیک ..
وارد خونه شدیم و کفش هامون رو گزاشتیم تو جاکفشی نقلی ای که کنار در ورودی بود . متین چمدونش رو همونجا کنار در پرت کرد . دستاشو باز کرد و روی مبل راحتی دراز کشید . با دیدن دکور خونه لبخند نشست گوشه لبم . میدونستم بابا میدونه ما دوتا عاشق رنگ سبزیم ولی فکر نمیکردم وسایل خونه رو هم سبزمغز پسته ای بگیره . رفتم و از جیب کوله ام کاغذی رو که قبلا نوشته بودم رو در آوردم . متین چشم هاشو بسته بود و اصلا متوجه حضور من نشد .
محکم کاغذ رو روی میز گزاشتم (البته صدایی که تولید شد صدای برخورد دستم به میز بود نه کاغذ🤨) و بلند گفتم:
- قواااانیننننننن
متین جیغ کوتاهی کشید و از جا پرید :
-چته روانی . مگه مرض دارییییی
زدم زیر خنده . متین با حرص گفت :
-وایسا ببینم
کوسن مبل رو پرت کرد طرفم . میدونستم که فاتحه ام خونده است ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتیازده ؛
____ __ _
کوسن مبل رو پرت کرد طرفم . میدونستم که فاتحه ام خونده است .
سریع کاناپه رو دور زدم و از دستش فرار کردم . متین هم افتاد دنبالم .
انقدر چرخیدیم که سرم داشت گیج میرفت . یک دفعه فکری زد به سرم روی اپن یه لیوان بود از روی اپن پریدم تو آشپزخونه و توی لیوان آب ریختم .
میدونستم قدرت بدنی متین انقدری نیست که بتونه اونجوری بپره به خاطر همین آشپزخونه رو دور زد و اصلا حواسش به لیوان توی دستم نبود تقریبا نیم متر مونده بود تا بهم برسه که لیوان آب رو پاشیدم روی صورتش ! چند لحظه همونجوری خشکش زد ، اصلا نفهمید از کجا خورده ..
فکر کنم آبش خیلی یخ بود و نفسش رو بند آورده بود . سرش رو تکون داد و آب موهای خیسش رو به اطراف پاشید . با خنده گفت :
-معیننننننن ! ... خیلی خب . من تسلیمم .
یه حوله کرمی از تو ساکش در آوردم و پرت کردم طرفش :
- بگیر .. حالا بشین قوانینو برات بخونم ..
۱- تلویزیون باید اشتراکی باشه .
۲-شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه و سهشنبه آشپزی با من و بقیه روزای هفته با تو هرچند هنوز شک دارم جونم رو بزارم دست تو .
۳- همون روزای بالایی نوبت توعه که خونه رو تمیز کنی .
۴-از ۲ کیلومتری کتابای من رد نمیشی ، هنوز اون دفعه رو یادم هست
داد متین بلند شد :
- قبول نیست ! بچه خاله روش با مداد شمعی نقاشی کشید !
شونه ام رو انداختم بالا :
- به هر حال .. راستیی کار واجبت چی بود ؟
- آها اون ؟
- بله دقیقا همون !
- هیچی والا .. امیرحسین یه کتاب داد بهم .
- چه کتابییی؟
- راجب نماز و اینا بود ..
بعد یه خودکار برداشت و به کاغذ قوانین اضافه کرد :
۵- هرگز از دوکیلومتری اتاق متین هم رد نمیشییی
کاغذ رو چسبوند رو در یخچال و بعد در رو باز کرد :
- وای معین ؛ ببین بابا چه کردهههع
تو یخچال پر از پاستیل ، شیرکاکائو و آبمیوه بود . یه دونه شیرکاکائو برداشت و در یکی از کابینت ها رو باز کرد . ذوق زده گفتم :
- واییی ؛ فکر کنم بابا سوپرمارکت ها رو خالی کردههع .
- اینجا رو ببین .
یه کاغذ کنار بسته کوکی بود که روش نوشته بود :
- برای وقت هایی که دلتون برای ایران تنگ شد . بابا .
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
شاید باورتون نشه ولی من رو خونه متین و معین کراشم🤣💔.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نویسنده.نُقلی.|.رمان
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتدوازده ؛
____ __ _
متین یه شیرکاکائو برداشت و از پله ها رفت بالا . منم ترجیح دادم برم بخوابم تا فردا رو پرانرژی بیدار بشم . رفتم تو اتاقم و روی صندلی گوشه اتاقم نشستم . عه پس کتابام کجااانننن؟
سرم رو چرخوندم که متوجه نگاه بهت زده متین شدم عهههه اتاقو اشتباهی اومدمممم
چشمم به کتاب تو دست متین خورد . جلد سبز زیتونی بود و یه متن طلایی روش نوشته بود که نتونستم کامل بخونم .
سلوک ِ..؟ سلوک ِچی ؟
نگاهم به کتاب کنار تختش افتاد . نماز باحال؟
متین بالشتشو پرت کردم سمتم:
- مگه قرار نبود از دو کیلومتری اتاقم هم رد نشیی؟
- ببخشید ، ببخشید الان میرم
تندی چراغ اتاقو خاموش کردم و رفتم بیرون. خیلی اذیت کردنش کیف داره!
***
از صدای بهم خوردن در دستشویی بلند شدم