eitaa logo
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
22 دنبال‌کننده
22 عکس
0 ویدیو
0 فایل
˺بسم‌ربِ‌چشمانش˻☕️ من همان مسئله‌ ساده ولی مجهولم خودمن باخودمن درخودمن می‌جنگد :) ___ __ _ قلم اینجا: ازنور ِ موضوعم؟ رمان ِ کپی ؟ زشته ؛ نکن
مشاهده در ایتا
دانلود
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ کوسن مبل رو پرت کرد طرفم . میدونستم که فاتحه ام خونده است . سریع کاناپه رو دور زدم و از دستش فرار کردم . متین هم افتاد دنبالم . انقدر چرخیدیم که سرم داشت گیج میرفت . یک دفعه فکری زد به سرم روی اپن یه لیوان بود از روی اپن پریدم تو آشپزخونه و توی لیوان آب ریختم . میدونستم قدرت بدنی متین انقدری نیست که بتونه اونجوری بپره به خاطر همین آشپزخونه رو‌ دور زد و اصلا حواسش به لیوان توی دستم نبود تقریبا نیم متر مونده بود تا بهم برسه که لیوان آب رو پاشیدم روی صورتش ! چند لحظه همونجوری خشکش زد ، اصلا نفهمید از کجا خورده .. فکر‌ کنم آبش خیلی یخ بود و نفسش رو بند آورده بود . سرش رو تکون داد و آب موهای خیسش رو به اطراف پاشید . با خنده گفت : -معیننننننن ! ... خیلی خب . من تسلیمم . یه حوله کرمی از تو ساکش در آوردم و پرت کردم طرفش : - بگیر .. حالا بشین قوانینو برات بخونم .. ۱- تلویزیون باید اشتراکی باشه . ۲-شنبه ، یک‌شنبه ، دوشنبه و سه‌شنبه آشپزی با من و بقیه روزای هفته با تو هرچند هنوز شک دارم جونم رو بزارم دست تو . ۳- همون روزای بالایی نوبت توعه که خونه رو تمیز کنی . ۴-از ۲ کیلومتری کتابای من رد نمیشی ، هنوز اون دفعه رو یادم هست داد متین بلند شد : - قبول نیست ! بچه خاله روش با مداد شمعی نقاشی کشید ! شونه ام رو انداختم بالا : - به هر حال .. راستیی کار واجبت چی بود ؟ - آها اون ؟ - بله دقیقا همون ! - هیچی والا .. امیرحسین یه کتاب داد بهم . - چه کتابییی؟ - راجب نماز و اینا بود .. بعد یه خودکار برداشت و به کاغذ قوانین اضافه کرد : ۵- هرگز از دوکیلومتری اتاق متین هم رد نمیشییی کاغذ رو چسبوند رو در یخچال و بعد در رو باز کرد : - وای معین ؛ ببین بابا چه کردهههع تو یخچال پر از پاستیل ، شیرکاکائو و آبمیوه بود . یه دونه شیرکاکائو برداشت و در یکی از کابینت ها رو باز کرد . ذوق زده گفتم : - واییی ؛ فکر کنم بابا سوپرمارکت ها رو خالی کردههع . - اینجا رو ببین . یه کاغذ کنار بسته کوکی بود که روش نوشته بود : - برای وقت هایی که دلتون برای ایران تنگ شد . بابا . ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
شاید باورتون نشه ولی من رو خونه متین و معین کراشم🤣💔. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نویسنده.نُقلی.|.رمان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱-آرههههه منمممم ۲-دارم ؛ نه ؛ نه ۳-هعی عمیق
امممم راجب یه دختر غیرمذهبی بود که با یه پسر مذهبی آشنا میشه که نیروی اطلاعات بوده و این دختره دزدیده میشه و پسره هم برای امنیتش اونو ول میکنه . ولی دختره حتی حلقه رو هم از دستش در نمیاره تا میرن راهیان نور و ... ۲-باشهع
۱-نه بخون ۲-غلط کرده سس خرسی و باباش . کی گفته ؟ ۳- دین ابزار کاسبی نیست
۱- بلههه . بالا گذاشتم. همون انتشارات ِ ۲-عاممم زیادن . همونایی که عضوین کافیه😔💘. ۳-تا آخر ۴-سیاه و سفید رو ادامه میدم
خانوم " نون.عین ">>
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ متین یه شیرکاکائو برداشت و از پله ها رفت بالا . منم ترجیح دادم برم بخوابم تا فردا رو پرانرژی بیدار بشم . رفتم تو اتاقم و روی صندلی گوشه اتاقم نشستم . عه پس کتابام کجااانننن؟ سرم رو چرخوندم که متوجه نگاه بهت زده متین شدم عهههه اتاقو اشتباهی اومدمممم چشمم به کتاب تو دست متین خورد . جلد سبز زیتونی بود و یه متن طلایی روش نوشته بود که نتونستم کامل بخونم . سلوک ِ..؟ سلوک ِچی ؟ نگاهم به کتاب کنار تختش افتاد . نماز باحال؟ متین بالشتشو پرت کردم سمتم: - مگه قرار نبود از دو کیلومتری اتاقم هم رد نشیی؟ - ببخشید ، ببخشید الان میرم تندی چراغ اتاقو خاموش کردم و رفتم بیرون. خیلی اذیت کردنش کیف داره! *** از صدای بهم خوردن در دستشویی بلند شدم
رفقای عزیزم . به این نتیجه رسیدم که نوشتن این رمان هیچ فایده ای نداره ... مثل رمان های عاشقانه و آبکی نیست که دختره هرچقدر هم که تحقیر بشه بازم عاشقه و ضعیف النفس ِ، توش به خیلی از شبهات هم جواب دادم ؛ اما مطمئنم تاثیری نمی زاره روی بقیه .. ممنون که تا اینجا باهام بودین شاید دوباره همو دیدیم تو یه چنل دیگه .
تو افسرده نیستی عزیزم ؛ تو فقط به این صابون های احتیآج داری 😹🐋